داستانک

بهمن مهرابی

  • چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 13:43
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 89 دفعه

داستانک-قرار نیمه شب

 

 

  از خواب به سختی بیدار شدم ، حس عجیبی زیر پوستم می چرخید و اتاق روی سرم . درد ناشناخته ای در معده شبیه یک گرسنگی عمیق و طولانی امانم را بریده بود. سنگین و سربی از تخت خواب بلند شدم هرجور شده خودم را به یخچال رساندم، تازه یادم افتاد که آخرین چیز قابل خوردن را که یک تیکه پیتزا بود نیمه شب در خواب و بیدار خورده بودم. سوزش معده و درد بیشتر شد ، به سراغ کابینت های آشپزخانه رفتم و با نا امیدی ظرف ها را برای یافتن تکه ای خوراکی جابجا کردم . در حالی که آپارتمان روی سرم خراب می شد روی تخت افتادم .

 

 

  نیم ساعت یا یک ساعت نمیدانم چقدر زمان گذشت با درد و سوزش معده که شدت گرفته بود چشمهایم باز شد؛ بی حس و سنگین تر از یک حیوان تنبل یارای تکان خوردن نداشتم ، ناخودآگاه برای کاهش درد پتو را  با دندان هایم گاز گرفتم پاره شد ، راحت جویده شد طعم خوبی داشت . حس بهتری پس از بلعیدن اولین لقمه ی پتو داشتم سوزش و درد معده ام کم شد.

 

 

   چند روز بعد تقریبا تشک تختم به فنر رسیده بود .هرچه از اشیاء اتاق دم دستم می رسید می جویدم و می خوردم. اشیاء و وسایل درون آپارتمان کم کم ،کم می شدند. اوایل از مزه ی فلزات و سنگ خوشم نمی آمد ولی عادت کردم. نباید دیگران متوجه رازم بشوند مخصوصا خانم همسایه که آپارتمان او هم طبقه ی خانه من بود و همیشه مرا می پایید . چند هفته ای گذشت تقریبا کابینت ها و ظرف های درون آنها تمام شده بودند. قاب عکس ها ، پرده ها و تک تک وسایل منزل از اشتهای عجیب من در امان نماند. طعم دسته سوخته ی ماهی تابه عالی بود. چیزی کف آپارتمان نمانده بود . هضم یک صندلی درسته بیشتر از20 دقیقه طول نمی کشید. تنها چیزی که با تمام گرسنگی نمی توانستم بخورم رادیوی کوچکم بود که عصرها به اخبار روز با آن گوش میدادم. از مسابقه ورزشی می گفت از تصور خوردن آنهمه صندلی و نیمکت تور دروازه و... دلم ضعف میرفت.  گوینده ی خوشمزه ی رادیو با آن صدای اشتهاآورش  از زمین و کوه می گفت  و من تصور می کردم یک کوه چقدر میتواند این گرسنگی لعنتی را کنترل کند.

 

 

  سر شب دیگر توان مقاومت نداشتم اخبار عصر تمام شده بود . باید این سوزش لعنتی و درد کشنده ی معده را از بین می بردم. وقتی پیچ ولوم رادیو را می جویدم یک قطره اشک گوشه ی چشمم نشست دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.

 

 

  زن همسایه مثل من تنها بود چند روزی بود که دیگر صدای سگش را هم نمیشنیدم . بارها با بهانه های مختلف می خواست با من صمیمی و نزدیک شود ولی هر بار با دیدن چهره عجیب و عبوس من پشیمان می شد. وسوسه ی عجیبی تمام تنم را گرفت. چاق نبود ولی بدن پر و سفیدش نباید .... با خودم فکر کردم چطور بایدبا او روبرو شوم من که تمام لباس هایم را خورده بودم. شاید بهترین زمان نیمه شب باشد که راهرو تاریک و خلوت است. تا نیمه شب چند ساعت مانده بود و من در ذهنم چگونگی خوردن اندامها و اشیا آپارتمانش را مرور می کردم. نیمه شب شد پاورچین از آپارتمان هضم شده ام خارج شدم به آرامی و پای برهنه چون قبلا کفش هایم را هم خورده بودم . پشت در آپارتمان او رسیدم پس از نفسی عمیق در زدم صدایی که معلوم بودمشغول خوردن چیزی است پرسید : کیه؟ جواب دادم: منم همسایه بغلی

 

 

چند لحظه بعد در روی پاشنه چرخید زن همسایه برهنه بود و در حالیکه آخرین تیکه لباس زیرش را می جوید در چهارطاق در با نگاهی حریص اندام مرا می نگریست.

 

 

 

 

اردیبهشت 1398 بهمن مهرابی

 

رار نیمه شب
 
 
 
  از خواب به سختی بیدار شدم ، حس عجیبی زیر پوستم می چرخید و اتاق روی سرم . درد ناشناخته ای در معده شبیه یک گرسنگی عمیق و طولانی امانم را بریده بود. سنگین و سربی از تخت خواب بلند شدم هرجور شده خودم را به یخچال رساندم، تازه یادم افتاد که آخرین چیز قابل خوردن را که یک تیکه پیتزا بود نیمه شب در خواب و بیدار خورده بودم. سوزش معده و درد بیشتر شد ، به سراغ کابینت های آشپزخانه رفتم و با نا امیدی ظرف ها را برای یافتن تکه ای خوراکی جابجا کردم . در حالی که آپارتمان روی سرم خراب می شد روی تخت افتادم .
 
  نیم ساعت یا یک ساعت نمیدانم چقدر زمان گذشت با درد و سوزش معده که شدت گرفته بود چشمهایم باز شد؛ بی حس و سنگین تر از یک حیوان تنبل یارای تکان خوردن نداشتم ، ناخودآگاه برای کاهش درد پتو را  با دندان هایم گاز گرفتم پاره شد ، راحت جویده شد طعم خوبی داشت . حس بهتری پس از بلعیدن اولین لقمه ی پتو داشتم سوزش و درد معده ام کم شد.
 
   چند روز بعد تقریبا تشک تختم به فنر رسیده بود .هرچه از اشیاء اتاق دم دستم می رسید می جویدم و می خوردم. اشیاء و وسایل درون آپارتمان کم کم ،کم می شدند. اوایل از مزه ی فلزات و سنگ خوشم نمی آمد ولی عادت کردم. نباید دیگران متوجه رازم بشوند مخصوصا خانم همسایه که آپارتمان او هم طبقه ی خانه من بود و همیشه مرا می پایید . چند هفته ای گذشت تقریبا کابینت ها و ظرف های درون آنها تمام شده بودند. قاب عکس ها ، پرده ها و تک تک وسایل منزل از اشتهای عجیب من در امان نماند. طعم دسته سوخته ی ماهی تابه عالی بود. چیزی کف آپارتمان نمانده بود . هضم یک صندلی درسته بیشتر از20 دقیقه طول نمی کشید. تنها چیزی که با تمام گرسنگی نمی توانستم بخورم رادیوی کوچکم بود که عصرها به اخبار روز با آن گوش میدادم. از مسابقه ورزشی می گفت از تصور خوردن آنهمه صندلی و نیمکت تور دروازه و... دلم ضعف میرفت.  گوینده ی خوشمزه ی رادیو با آن صدای اشتهاآورش  از زمین و کوه می گفت  و من تصور می کردم یک کوه چقدر میتواند این گرسنگی لعنتی را کنترل کند. 
 
  سر شب دیگر توان مقاومت نداشتم اخبار عصر تمام شده بود . باید این سوزش لعنتی و درد کشنده ی معده را از بین می بردم. وقتی پیچ ولوم رادیو را می جویدم یک قطره اشک گوشه ی چشمم نشست دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.
 
  زن همسایه مثل من تنها بود چند روزی بود که دیگر صدای سگش را هم نمیشنیدم . بارها با بهانه های مختلف می خواست با من صمیمی و نزدیک شود ولی هر بار با دیدن چهره عجیب و عبوس من پشیمان می شد. وسوسه ی عجیبی تمام تنم را گرفت. چاق نبود ولی بدن پر و سفیدش نباید .... با خودم فکر کردم چطور بایدبا او روبرو شوم من که تمام لباس هایم را خورده بودم. شاید بهترین زمان نیمه شب باشد که راهرو تاریک و خلوت است. تا نیمه شب چند ساعت مانده بود و من در ذهنم چگونگی خوردن اندامها و اشیا آپارتمانش را مرور می کردم. نیمه شب شد پاورچین از آپارتمان هضم شده ام خارج شدم به آرامی و پای برهنه چون قبلا کفش هایم را هم خورده بودم . پشت در آپارتمان او رسیدم پس از نفسی عمیق در زدم صدایی که معلوم بودمشغول خوردن چیزی است پرسید : کیه؟ جواب دادم: منم همسایه بغلی
 
چند لحظه بعد در روی پاشنه چرخید زن همسایه برهنه بود و در حالیکه آخرین تیکه لباس زیرش را می جوید در چهارطاق در با نگاهی حریص اندام مرا می نگریست.
 
 
 
اردیبهشت 1398 بهمن مهرابی
 
 
 
 
 
این مورد را ارزیابی کنید
(6 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 15:16
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « مارک تواین شهناز ژولیده »

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@