مریم هومان

خرم‌آباد می‌خوابم

  • جمعه, 23 مهر 1400 ساعت 18:38
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 129 دفعه

خرم‌آباد می‌خوابم

 

سوز سرما به پاها و ماتحت لختش می‌خورد. اما انگار شکمش قصد کار کردن نداشت. بوی گندکاری مانده و یخ زده‌ی راننده‌های دیگر، با بوی جنازه‌ی باد کرده‌ی سگِ کنار جاده مخلوط می‌شد و دماغ پر از موی گوشتی‌اش را قلقلک می‌داد. خوب می‌دانست که تا بعد از گردنه خبری از پمپ بنزین نیست. پس مجبور بود همین‌جا در تنها شانه‌ی گشاد جاده که همه از آن به عنوان توالت استفاده می‌کردند قضای حاجت کند. بد جوری دلش پیچ می‌خورد. این اولین مرتبه نبود که بدون شاگرد شوفر سفر می‌کرد. اما اولین بار بود که نیاز به آن را تا این حد احساس می‌کرد. با همان دل‌پیچه و آفتابه‌ی تا نیمه خالی برگشت پای ماشین و از جاساز، پیک نیک و سیخ و سنگ را برداشت. تند تند خودش را ساخت. خون توی صورت یخ ده از سرماش دوید. پره‌های دماغش به خارش افتاد و چند بار عطسه کرد. فرز شد. سریع بساط را جمع کرد و پرید پشت ماشین. از فلاسک یک لیوان چای غلیظ یک رنگ برای خودش ریخت و یک شاخه نبات هم چپاند گوشه‌ی لپش. همانطور لیوان به دست استارت زد و راه افتاد. دل‌پیچه یادش رفت. تا گردنه پنج تا ترک حمیرا گوش داده بود و حالا بد جوری دلش هوای هایده کرده بود.

"اکه! این تخم سگ همه‌اش حمیرا ریخته دریغ از یه هایده"

همانطور که داشت توی آهنگ‌ها دنبال ترانهی دلخواهش می‌گشت، ناگهان صدای فسسس بلندی هر چه تریاک زده بود را پراند. یکی از لاستیک هاش بود که با صدای مهیبی ترکید آن هم درست در سینه کش گردنه. "یا مادر ابالفضل!" با هر بدبختی بود گوشه‌ای از جاده نگه داشت و پرید پایین. برف‌های کنار جاده تا گردن یک مرد هم قد خودش را می‌پوشاند. تازه بودند و باد ذراتشان را مثل شلاق توی صورتش می‌کوبید. دوید و مثلث‌های احتیاط را پشت و جلوی ماشین چید. تا چند متر هم پایین‌تر رفت و دید که جاده مثل همیشه نیست. انگار خلوت‌تر بود. ساعتش را نگاه کرد. تازه دوی صبح و همیشه توی آن ساعت جاده شلوغ‌تر بود. زاپاس را درآورد و جک را زیر ماشین زد. اما همین که آچار اول را توی پیچ مهره‌ی چرخ انداخت، دردی توی قفسه‌ی سینه‌اش پیچید. دردی آنچنان عمیق و آنچنان شدید که دستش روی آچار خشک ماند و نمی‌توانست تکانش بدهد. هزار فکر توی سرش می‌چرخید. نه می‌شد که فریاد بزند و نه می‌توانست. فکر کرد که کارش تمام است. خودش را در پیچ و خم درد دلداری می‌داد که "یه کم دستم تیر میکشه الان خوب می شم". اما گویی قرار نبود آن درد برطرف شود. نفسش بند آمد. آچار از دستش افتاد و خودش هم پهن شد روی جاده‌ی خیس از شن و نمک. جسمش را نمی‌توانست تکان دهد. هیچ توانی در خودش نمی‌دید. اما ذهنش مثل فرفره کار می‌کرد.

"مردک چلغوز بعد از پنجاه سال شوفری نمی‌دونی تنها نباید بیایی تو جاده؟ چکار اون بچه‌ی مادر مرده داشتی که بهش گیر دادی و از کار بی‌کارش کردی؟ بچه فقط خواست یه پونصد تومن بذاری رو پولش. خوبت شد الاغ پول دوست؟" "اکه! دیدی آخر و عاقبت این همه سگ دو زدن تو بیابونا چی شد؟ حالا هرچی داری و نداری رو یه گردن کلفت ازت میگیره؟ افسانه فوری شوهر می‌کنه و طرف هر کی که باشه شب می‌شینه پای منقلت و تریاک می‌کشه و افسانه هم براش چایی پشت چایی می‌ریزه. یک لحظه بعد از این فکر تصویر آن روزی جلوی چشمش گذشت که شاگرد شوفر سابقش با یک ظرف شسته توی دستش ایستاده بود و از دلمه‌های افسانه تعریف می‌کرد که برایش فرستاده بود. شاگرد گفته بود "جای خواهری افسانه خانم خیلی مهربونه."

شاگرد شوفر قد بلند و جوان و چهار شانه بود. افسانه هم جوان بود و تازگی‌ها به آرایشگاهی می‌رفت که برایش ناخن مصنوعی قرمز می‌گذاشتند و موهایش را صاف و طلایی می‌کردند. "با اون همه پولی که از من می چاپید هر روز خودشو جوون‌تر می‌کرد." بعد فکر کرد افسانه هیچ وقت از او به زور پول نمی‌گرفت و او خودش همیشه نصف پول‌هایش را برای خرجی خانه بهش می‌داد. و افسانه هم هیچ وقت انگار پول کم نمی‌آورد. برای خودش و بچه‌ها لباس خوب می‌خرید و همیشه بهترین نهار و شام را سر سفره می‌گذاشت. خوب هم پس انداز می‌کرد. و همان سال‌های اول مرد را خانه‌دار کرده بود. "اکه! این زن واسه خودش فرشته‌ای بود و من نفهمیدم حالا قراره نصیب کی بشه؟" با فکر افسانه انگار خون توی تنش دوید با همه‌ی وجود سعی کرد که بلند شود. چشم‌هاش را درید و زور زد که صدایی از گلویش خارج کند. اما به جایش مثل لاستیکی که بترکد، فس بلندی ازش در رفت. در اوج ناتوانی خنده‌اش گرفت. دوست داشت بلند شود. خوب شود. و یک روزی این فس را برای کسی تعریف کند و بخندد. اما خنده هم توی سرش یخ زد. چون نمی‌توانست عضلات صورتش را تکان دهد.

باز به خودش امیدواری داد:

"الان بلند می‌شم یه سر دیگه می‌کشم، بعد می‌شینم پشت ماشین، یه سر می‌رم تا خرم‌آباد." "خرم آباد می‌خوابم. اینجا که نمی‌شه؛ وسط گردنه. هیچ شوفری هیچ وقت وسط گردنه نمی‌خوابه."

با اینکه خانه‌اش در شوراب، فقط بیست کیلومتر بعد از خرم‌آباد بود اما شده بود که از خستگی خرم‌آباد خوابیده باشد. شده بود که بارش را توی بارفروشی شقایق خالی کرده باشد، بعد ماشین را جایی زده و توی چمن‌های پارک، زیر سرو‌های نقره‌ای، بدون هیچ زیرانداز و بالاپوشی، دراز کشیده و از خنکی چمن‌ها و سایه‌ی سروها کیفور شده باشد. بعد از یک چرت کوتاه اما عمیق که انگار همه‌ی کسر خوابش را جبران می‌کرد، رفته باشد توی شهر تا از بازار برای قلیان بعد از ظهرهای افسانه تنباکو بخرد، یا برای هادی و هانیه توپی، عروسکی، چیزی... "اکه چقد جگرم تش می‌زنه وسط این برفا. بلند می‌شم یه سر می‌کشم تا خرم آباد، پامو از رو گاز بر نمی‌دارم. یه سر می‌رم تا از چشمه‌ی اراز آب بخورم." از تشنگی همه ی آبهای زلال اراز و شهوا و گلستان و چنگایی و کهمان را تصور کرد. طعم شیرین آب بلندترین چشمه از هفت چشمه‌ی گریت بعد از خوردن قلنگ 1 که انگار شربت قندی بود که افسانه هر وقت زیاد توی حمام می‌ماند و بچه‌ها را می‌شست و فشارش می‌افتاد می‌گفت تا برایش درست کند و او هم توی راه آشپزخانه تا حمام خودش چند قلپ ازش را می‌خورد. آب چشمه‌ی شاهزاده عبدالله را توی کف دستش حس کرد. وقتی که خم شده بود و یک مشت آب سرد از روی سنگ ریزه‌های کوچک گرد خوشرنگ برداشته بود و قطره قطره از لای انگشت‌هاش می‌ریخت و قطره‌هاش زیر آفتاب برق برق می‌زدند.

آب را توی کف دستش به لب‌های افسانه نزدیک کرده بود. ولی هادی و هانیه ازآن آب نخورده بودند. "دا2م همیشه می‌گفت هر کی سالی یه بار از آب چشمه شازاَودِلا3 بخوره اون سال مریض نمی‌شه." اما آب چشمه را لوله کشی کرده بودند و زمین‌های زراعی را خانه. سالها بود که دیگر چشمه‌ای در کار نبود و دا هم توی یکی از همان سال‌ها مریض شد و ... دا را دید که با سربند ابریشم و موهای بافته‌ی قرمز دستش را به کمرش زده بود و بالای سرش ایستاده.

-       وری کرکه وری4.

-       اکه! دا بیل بوفتم. خستام5.

-       وری. کرکه. وری.

تصویر دا محو شد. اما بوی حنای موهاش را توی شامه‌اش حس کرد. حنا را هم از بازار روز می‌خرید و هر چند ماه یک بار برایش می‌برد. سالی یکبار هم یک سربند گلبندی با گل قرمز و برگ سبز چون دا همیشه می‌گفت "مه بلگم سُزَه6 ". اما تریاک را هیچ وقت از خرم‌آباد نمی‌خرید. همیشه راننده‌های دیگر برایش می‌آوردند. همانطور که برای پدرش و برای پدر بزرگش می‌آوردند. و هر بار سهم تریاکشان کمتر می‌شد. پدربزرگش را به یاد آورد که به جای پیک نیک و سیخ و سنگ با منقل و وافور می‌کشید و هر بار یک لول کامل به سر وافور می‌چسباند. و دود مثل قلیان میوه‌ای تارمی را برمی‌داشت. دلش دوباره تریاک خواست. بعد یادش افتاد که از دزفول تا اینجا هر چند کیلومتر یکبار به هوای دل‌پیچه مانده و هر بار هم یک سر تریاک کشیده بود. خوب دستش آمد که چرا افتاده و چرا نمی‌تواند بلند شود. دیگر حتی نمی‌توانست به خودش دلداری بدهد. سردش بود. اما از درون می‌سوخت. سوزشی توی معده‌اش حس می‌کرد. مثل وقت‌هایی که توی تابستان با شکم گرسنه سیگار کشیده بود. تابستان‌هایی را به یاد آورد که با بچه محل‌هایش پولی به هم می‌زدند و به شهر می‌رفتند تا بروند سینما. سرهاشان را از ته ماشین کرده بودند و شلوار بیتلی دمپا گشاد پوشیده، می‌رفتند توی خیابان‌ها دروغ به هم می‌بافتند و ادای بازیگرهای توی فیلم را در می‌آوردند. سیگار و نوشابه‌ی شیشه‌ای سر می‌کشیدند. و بعد پیراهن و شلوار را توی چمن‌ها ول می‌کردند، و با شورت از لبه‌ی دیواره‌ی ده متری گرداب سنگی شیرجه می‌زدند توی آب. شیرجه زدن همان و قلپ قلپ آب توی ریه‌هاش رفتن همان. داشت غرق می‌شد. افسانه، هادی، هانیه، همه و همه از جلوی چشمش رد شدند و باز با خودش می‌گفت: خرم‌آباد می‌خوابم خرم‌آباد می ...خوا.....بم.

پانوشت

1. بنه یا پسته‌ی کوهی در گویش لری

2. مادر

3. شاهزاده عبدالله

4. پسر پاشو پسر.

5. مادر بذار بخوابم خسته‌ام.

6. برگ من سبز است. در اصطلاح به معنی این است که به خاطر شگون رنگ سبز ترجیح می‌دهم همیشه این رنگ در پارچه‌ی لباسم باشد. زنان لر در قدیم از پوشیدن لباس مشکی خودداری می‌کرده‌اند و همیشه باید حتی در سربند و گلبندی رنگ‌های دیگری به کار می‌رفت.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 23 مهر 1400 ساعت 18:52
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « چرا «خبری از لکه‌های نور نیست»؟

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@