modir

modir

نظریه ادبی مطالعه ناتوانی و معلولیت /حلقه های نقد ادبی در قرن بیست و یکم

سعید جهان پولاد

جمعه, 29 شهریور 1398 ساعت 22:36

نقد ادبی جسمی گرایی

 

درک و شناخت ناتوانی و معلولیت ، بعنوان بخشی از هویت هر فرد ، نژاد ، سطح فرهنگی و کلاس فردی ، ملیت ، قومیت ، زبان و جنسیت ، ورزیده گی بدن  و غیر ورزیده گی ، تمایلات جنسی و ... بسیار مهم و ضروری است ، به دلیل نگرانی فرد از بدن و تجسم و جسمیت ورزیده گی و غیر ، رنگ ، نژاد ، کوتاهی و بلندی قد ، چهره ، و زیباشناختی اندامها و سطوح شناخت از کارآمدی و ..مطالعات ناتوانی و توانای گرایی نیز از دیگر مکاتب و نظریه های انتقادی حساسی است که سعی در پژوهش های  تاریخی ، جامعه شناختی ، زیباشناختی ، ادبی ، فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ..از مطالعات فیمنیستی و جنسیت گرایی برآمده ، مطالعات ناتوانی از جمله ناتوانی و درک بدن در زمینه های سیاسی ، زیباشناختی ، اخلاقی و فرهنگی را در بین دیگر نحله های فکری و انتقادی به بازتولید جریان انتقادی متاخر از جنسیت گرای ، به عنوان مطالعه انتقادی ناتوانی و معلولیت میداند ، نظریه ادبی مطالعه ناتوانی در ادبیات ، برای درک بیشتر چگونگی تغییر بازنمایی از معلولیت و جسم و بدن "عادی" و "متوسط" در طول تاریخ است، در واقع این نظریه انتقادی و مطالعاتی برآن است که هر دو نحله جسمی گرایی و ناتوانی را در محدوده و بزنگاههای تاریخی ، جغرافیایی و فرهنگی تعریف کند ، دامنه این مطالعات به وضعیت پسا استعماری از نظامهای سیاسی نیز گسترش یافته و منتقدان جدی آن ، با سلسله پژوهش ها و دوره های آموزشی ، علمی و آکادمیک سعی در فرهنگسازی مبانی آن هستند ،مطالعات ادبی ناتوانی و معلولیت ، به بررسی تصاویر ، روایت ها ، توضیحات و شرح وضعیت مربوط به پرسوناژها ، شخصیت پردازی ها و روال مرسوم شخصیت پردازی از بدو روایت هر اثر ادبی که مربوط به ناتوانی و تعصب نسبت به افراد طرف درگیر با "ناتوان جسمی " و یا معلول که به "تواناگرایی"مصطلح است و راههای ارتباطی روایت و چینش روایی در سیر منطقی داستان با طرف ناتوان می پردازد ، تقابل جسمی و جنسیتی ، که از دیدگاه منتقدان این نظریه به یک مبارزه و مارتن توانمندی و یا ناتوانمندی در سیر داستان میرسد ، از این حیث در مطالعات ادبی با نظرگاه انتقادی معلولیت و ناتوانی می شود سایر قسمت ها و بخش های هویتی که در تاریخ گذشته طبقه بندی شده و یا "معلولیت طبقه بندی شده " سنتی را مورد مطالعه ادبی و زیباشناختی و فرم هایی که فرهنگ میانه و کل تاریخ گذشته و حال را غیرهنجاری میدانند به مطالعه و سنجش نقادانه در آورد ، مثلا " نابینایی " و "بینایی " در اسطوره ادیپیوس در روایت تاریخی و اسطوره ایی که در واقع این مطالعه "ناتوانی " که غالبا چیزهایی را خارج از دنیای "عادی" و "طبیعی"نشان میدهد این امر ، ما را به یک وضعیت مهم برای بررسی انتقادی ادبی سوق میدهد .

 

الگوی اجتماعی ناتوانی

جسمی  در تقابل با ناتوانی اجتماعی

این نظریه  ،  رویکردی برای مطالعات معلولیت ، مدل و الگوی اجتماعی آن هست، نظریه انتقادی که بین "نقص عضو" و "ناتوانی " مرزی قاۓل هست و آنرا در حد یک بحران و اختلال قرار داده ، که سرآغاز محدودیت و کنترل جسمی و بدنی در اجتماع تلقی می شود ، که تاریخ  و فرهنگ جامعه در گذشته چه بسا  معلول را به  دوری و"طرد از اجتماع"نیز می کشانده و عنصر "حذف و یا طرد "از اجتماع که رد و سابقه ی تاریخی آن نیز در نزد اقوام بدوی و جوامع در حال رشد نیز مشهود هست ، و در جوامع مترقی نیز همین مفاهیم به طور مثال  "کم بینایی " و "ناتوانی دید" و "نابینایی " بر فرضی چنین استوار است که یک "بدن" دچار نقص و کمبود و دچار اختلال است و از یک "بدن عادی " و "بدن متوسط" دون پایه تر و این طرز تلقی تقلیل گرایانه باعث طرد و حذف جسمی و فیزیکی از کنش ها و فعل و انفعالات اجتماعی و حرفه و کار ، کنار گذاشته می شوند ،

تام شکسپیر جامعه شناس و نظریه پرداز "ناتوانی و معلولیت" ، باور دارد که مطالعات ادبی و فرهنگی میتواند الگوی اجتماعی برای ایجاد هویت گروهی و گسترش دانایی و فهم درست در موقعیت های مختلف زندگی را در مورد وضعیت ناتوانی و معلولیت و ترویج فعالیت گرایی و سطح کنشگری این گروه را تقویت و نهادینه کند او بین اختلالات جسمی و ناتوانی اجتماعی تمایزهای بنیادینی قاۓل هست ، او اصرار دارد که نحوه درک و شناخت بدن بر اساس اصطلاحات ایده ها و روایات اجتماعی ساخته شده ، بنابراین "بدن" شبیه یک تکست و یا متن همیشه از نظرگاه اجتماعی کدگذاری و "برچسب نشانه ایی "خورده ، "شکسپیر" باوردارد و این خطوط ترسیمی مستقیم و همسوی جسم اجتماع و بدن و جسم ، غالبا از هم گسسته می شود ،

درمطالعات ادبی نظریه ناتوانی "معلولیت" بسیاری از منتقدان ادبی در مطالعات ناتوانی ، شیوه های قوت بخشی رمان و سایر فضاهای عمومی و سیر حوادث را در مورد مفاهیم مربوط به "افراد عادی و متوسط" مورد بررسی قرار میدهد ، مثلا لونارد دیویس ، درمورد بافت تاریخی و سیر تحول اصطلاح "شخصیت عادی" "افراد عادی و متوسط" مطالعات انتقادی خود را معطوف به استفاده مدرن از این کلمه "عادی و متوسط" با ظهور آن در آثار ادبی نوشته شده در قرن نوزدهم و آمار و بقایای کارکرد این اصطلاح در نوشتارهای ادبی مورد کنکاش قرار میدهد در آن زمان استفاده از اصطلاح و ایده "مرد متوسط یا مرد عادی" برای گفتمان های ملی اهمیت ویژه ایی یافته بودبرای دیویس یک بدن معمولی دروافع یک تۓوری یا یک ایده است که بر اساس "مرد متوسط"تبیین می شود ، مفهومی که در نهایت تفاوت های آشکار و سخت بین افراد جامعه را شامل می شود ، دیویس می گوید ، در اثر ادبی ، ساختارهایی که روی آن رمان استوار است ، هنجاری ایدۓولوژیکی به بار می آورد که بر کیفیت جهانی شخصیت اصلی تکیه دارد ، که هنجاری بودن آنرا به ما القا می نماید تا با او ارتباط برقرار نمایم بنابراین "عادی بودن" در متون ادبی این امکان را به فرد میدهد که تقریبا هنگام مطالعه هر اثر ادبی ، از مطالعه انتقادی نظریه ناتوانی بهره ببریم تا درک و دریافتی از بدن و فعالیت های بدنی او و نیز تاثیرات و تاثرات بدنی و رفتاری او نسبت به دیگر افراد و سیر حوادث داستانی را با این نگره به سنجش بگیریم ، در همین راستا "گارلند تامسون " از اصطلاح "هنجار" برای توصیف کسانی که با  "انگ و ننگ ناتوانی " نشانه گذاری نشده اند ، استفاده میکند و "معلولیت و ناتوانی" را بعنوان گفتمان اقلیت "نه از حیث پزشکی " بلکه بعنوان هنجار بدنی مورد کنکاش قرار میدهد او گسترش این ایده را در سیاست ، در بلاغت ، در ادبیات و سایر زمینه های گفتمانی برجسته میکند مثلا پاک کردن اختلافات فرهنگی و جسمی در گفتمان های رایج سده های میانی که در آثار برجسته ادبی نمود بیشتری داشته و این اصطلاح را با واژگان مترادف دیگری استفاده میکردند

 

 

 

برجستگی روایت ناتوانی بدن

اندام مصنوعی

پروتز ، جراحی اندام

 

روایت و برجستگی ناتوانی و تواناگرایی بدن در آثار ادبی و خصوصا رمان با هم ارتباط تنگاتنگی دارند ، نظریه پردازان این مقولات شارون اسنایدر و دیوید میچل ، مطالعات وسیعی درباره شخصیت ها و قهرمانان و ضد قهرمانان داستانی معلول و عادی داشته اند ، آنان به این نتیجه رسیده اند که اصطلاحا "کنش های عصبی و روانی " در سیر حوادث داستانی دارند ، روایت های ادبی بخاطر قدرت بازنمایی و پتانسیل مختل کننده و بینش تحلیلی گزینه های معناداری در جهت سنجش مطالعات بدنی و نظریه ناتوانی در خود دارند ، به گفته  میچل و اسنایدر ، فربه ایی و مواد انرژی زایی روایت در خود  شخصیت ها محوری و متمرکز، بر خلاف دسته ایی از شخصیت های حاشیه ایی ، افراد معلول و ناتوان جسمی را غالبا در صدر نمایندگی از بخشهای از وجوه هویتی و بدنی خود ترسیم میکنند ،  مثلا پای چوبی یک ناخدا در داستان ، راجب وسواس روانی و تقابلها ی فیزیکی و روانی  او با نهنگ ، نقاط برجسته ایی از سیر حوادث و رفتارها و اعمال او نسبت به دیگران را ترغیب و جان می بخشد ،  یا مثلا در اسطوره رکسسوفکلس نداشتن یک پا و محروم بودنش و یا در روایت ادیپیوس ، کوری و نابینایی نهایی او ، چه میزان ناتوانی و مطالعات روانشناختی این ناتوانی در سرنوشت استعاره ایی آنان سهیم بوده و شخصیت ها و حوادثی را از ریتم عادی به ریتم تند و پرکشش و جذبه ، تلخ و شیرین و اخلاقی و غیر اخلاقی کشانده ،  در این مطالعات دو منتقد نظر دارند که "ناتوانی" و "معلولیت " تا چه پایه توانسته  بعنوان وسیله و ابزاری برای توصیف یا استعاره ایی قابل تعمیم مورد استفاده قرار گیرد ، اما همچنان نتولنسته  بعنوان دیدگاهی پیچیده از ناتوانی توسعه بیابد ، اگرچه از ناتوانی برای نشانه گذاری شخصیت ها بعنوان "افرادی ویژه و منحصر به فرد "استفاده کند اما نتوانسته دیدگاه معلولیت را گسترش دهد ، در واقع منتقدان در پی اثبات این مهم هستند که قوت ها و کاستی های هنر داستانویسی و شخصیت پردازی آنان را نیز به سنجش در آورند ،  آنان معتقدند که اگر یک اثر برجسته توانسته از ناتوانی و معلولیت عنصری نمادین و استعاره بسازد و از آن برخوردار باشد اغلب نویسندگانش بعنوان نمادی برای مقایسه بین ناتوانی و توانایی برآمده اند و کمتر به روابط و دیدگاههای پیچیده معلولیت از مناظر دیگر دست یافته اند و بسیار آثار برجسته دیگر داستانی توانسته اند دیدگاههای پیچیده شناخت ناتوانی را در سیر حوادث و تقابل و تمایز شخصیت ها بررسی و بازنمایی کنند، و نویسندگان دیگری در نهایت به داوری اخلاقی بین شخصیت های محوری با شخصیت های دیگر این دیدگاه را کاهش دهند ،

نظریه ادبی مطالعه ناتوانی و بدن در روزگار معاصر و سیر تحول و تکوین خود در دوره اخیر ، در واقع بدنبال طرح پرسشها و پاسخ هایی از بطن آثار برجسته ادبی برآمده ، پرسشهایی که میتوان به آن اندیشید و درباره آنان تامل و پژوهش کرد ، پرسشهپرسشهایی از قبیل

1 چگونه ناتوانی و معلولیت در ادبیات بازنمایی می شود ؟

2 شخصیت ها و یا بدن های عادی و متوسط چگونه ساخته شوند

3 چگونه بدن های عادی در داستان شکل تقویت شده خود را در طول حوادث و سرگذشت ها گسترش میدهد ؟

4آیا ناتوانی یک کاتالیزور در روایت هست ؟

5 آیا شخصیت های دارای ناتوانی و معلولیت از نظر جنسیتی و تمایلات جنسیتی با دیگران متفاوت هستند ؟

6 ناتوانی بدنی در جنسیت ها چگونه تولید و شناخته می شود ؟

7 از چه جهاتی ناتوانی بدنی در یک اثر قابل بررسی است مثلا جنسیت ، نژاد ، ملیت ، طبقه ، سطح فرهنگی ،

8 و آیا این روایت ها توانسته دیدگاهها و روش هایی را برای دریافت و شناخت ما از بدن و جسم گرایی و تعاریف گذشته تا به حال ، برای انسان و زندگی اجتماعی او تعریفی بدست دهد که منجر به تعاریفی تازه تر و بروزتر باشد ؟

9 و آیا نقش فناوری "پروتز اندام مصنوعی " با "بدن و فعالیت ها " و بستر سازی فرهنگی و اجتماعی آن و روشهای ارتباطی آنان چگونه صورت گرفته 

و پرسشهای دیگری از دید گاههای سیاسی ، علمی ، پزشکی ، جامعه شناختی ، رروانشناختی و اقتصادی و ....که در این مقالنمی گنجد نگارنده امیدوار است با تالیف و ترجمه و انتشار این مقاله در حوزه جنبش انتقادی و مطالعات نظریه ادبی در ایران ، نظر منتقدان و پژوهشگران و مخاطبان را به این رویکردهای متاخر در حوزه نقد ادبی جلب کند تا آثار برجسته ادبی ایران را مورد مطالعه علمی و سنجشی قرار دهند

 

 

 

آدم های معصوم اول صبح

اکبر قناعت زاده

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:54

دوشعر از اکبر قناعت زاده...

 

1/

خیالت راحت باشد دلبرم

تو را جا نمی گذارم

یک کافه - یک خیابان

یک شامِ رمانتیکِ دونفره

میدانی رفیق

ویکتوریا هم عاشق است هم عاقل

زیرِ دریا کسره نمی گذارد

موهایش را دُمِ اسپی می بندد

میدهد دستِ باد

و اصلن قرار نیست بداند

اسپ حیوانِ عجیبی ست

همه چیزش را - چیزش را

در قماری یکطرفه

تاخت زده ویکتوریا

میگوید

عاشقِ کسانی باش که عاشقِ خودشانند

و به جایِ تشکر میگویند

دوستت دارم

فقط تنها عیب شان این ست

که زیرِ دریا کسره می گذارندو

دلشان برایِ تنهائی شان خیلی تنگ میشود

خیلی تنگ

سگ تو روحِ این کلمات

که هرشب هرشب

برای خودشان در بطنِ من

شادی رقصانی میکنند

و اِلّا اینکه تف کرده بودم

دندانم بود

***.

2/

به فکرهای نکرده فکر کرد

و ار تهِ دل خندید

یادش آمد

مداد رنگی هایش را

لایِ علف ها جا گذاشته

باز - از تهِ دل خندید

هلاکتم بوخودا

دیکلوفناکتم

لطفن مراقبِ خودت باش

فقط لبخند بزن و نفسِ عمیق بکش

قول میدهم ازین ببعد

فاصله ام را با هرچیزی که

از لبخندهای کمرنگِ معمولی

تا

آدمهای معصومِ اولِ صبح

 

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:29

غریق../

 

ای بصیرت متواضع من

درطبقه ی چندم چشم باز می کنی

به ارتفاع

به قد بلندی از کلماتم که

مدام آب می رونددرماهیت چشم

بیاویز مرا از بند رختی

تا تفاله ی کلمات را بخشکانم

در وعده های موعود

بگو چراماهیت اندوه متناقض است درآب

واسکله تقاضای بزرگی دارد

برای ترخیص

برای اجتناب از کفاره های مرطوب

در بلوغ اجناس

ای غریق

ای سرسپرده

پیش از احاطه شدن چیزی نشانم بده

که به تکامل تدریجی کلماتم نوک بزند

درچشم

بگوچگونه پشت به امواج بایستم

و به آبها بگویم که لایه های زیرین همیشه

شکل متخاصمی ندارند

از تو که شکل شکسته ای از

تکه های مرموز یک اتفاقی

مسیر افتادن را می دانی

می دانی مرگ با قایقی شکسته چه می کند

با تصور وارونه نشسته بر دیوار لنچ

سری تکان بده به عبور

به رفتن اسکله از  خیابانی که مسیر نمی شناسد

دغدغه ها ی نفوذی دارد در چراغ قرمز

بگو چرا

بوق های ممتد از خصائل امواج بلندتراست

تا چشم باز کنم به ارتفاع

به قد بلندی از کلمات که مدام آب می رود

القادرون البکاء

آنها که قادر بودنددر غلظت آبهایت گریستند

با سکانس های معلق

در سکانس های معلق

که هرچه عمیق می شویم

غریق می شویم

ای غریق ای سر سپرده

علامت بده به وزیدن

به باد بان هایی که معلق اند دراوضاع

به اسکله که بدهکار است به اجناس

به گم‌ که لابلای قرمزی ناپیداست

که پنهان را هرچه می کنم

هویدا می شود در خیابانی

 

شعر کوتاه

زهرا حیدری

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:12

1/

 

زیبایی دوام می آورد

و در حلقه های زمان می پیچد

نه با چرخش کوپرنیکی کانت

با یک «دوستت دارم »ساده که مرگ را به سخره می گیرد...

***

 2/

برای رسیدن به تو شعر لازم است 

برای گریختن از تو، شعر

کلمه ها پر از اکلیل های کوهی اند

و شفای ما در ماست ...

 

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 18:30

اشتباهی//...

 

نگاهت

زنی داشت

گيسوانش شبي كه روى دار قالی بود صورتش دشت

كمي گنجشک ، پرستو ، كبوتر و چند كلاغ

تن پوشش

صدايش زلالی آب در كوزه ای زندانی دلش پر از قنات

من اما

با مانتويی مشكی

شالی كه نشان هيج جا نبود

و شناسنامه اى بدون جغرافى

تنها نگاه تو را می توانم بكشم

سيگاری تعارفت كنم

تا در پس پُکِ غليظ دود

اشتباهی او باشم .

 

داستان کوتاه

شهناز ژولیده

جمعه, 15 شهریور 1398 ساعت 10:59

خودِ اینجانب

 

بعضی وقت ها بعضی چیزها خیلی بزرگ می شوند. پله هایی که از آن بالا می روی، تعداد موزاییک های کف اتاق زیر پایت، کلماتی که ادا می شود و پژواک کنان توی سرت می پیچد، لکه ی سیاه روی سر آستین دست چپ مرد غریبه ای که قرار است شاهد باشد. بوی جوهر خودکاری که توی دست گرفته ای و بدتر از تمام آن ها دو تا خط و دایره و اسمت پای آن که قرار است تکلیفت را مشخص کند. درست حس این را داشته باشی که توی همان دایره گیر افتاده ای.

-«اگه مطمئن هستین خطبه ی طلاق رو بخونم؟.»

مگر به چه چیزی می شود اطمینان داشت!. همین سوال خوره ی جانم شد. از کجا معلوم امضای همان برگه پای امضاهای دیگر را به زندگیم باز نکند!. مگر نه این که قبلا ً هم همین طور نبوده است!. حس خوبی نبود و نیست انگار یاس و دلتنگی و ترس را بگذارند توی مخلوط کن، میکس که شد برایت بیاورند و بگویند بفرما نوش جان و آدم دلش بخواهد بالا بیاورد.

-«مگه گریه می کنی؟»

این را مادر درست وقتی گفت که توی حرفش پریدم. از شربت انجیر و خیلی چیزهای دیگر برای درمان یبوستش می گفت.درست به «نمی دانم چه کار کن..»که رسید با صدای بلند گفتم:«من دارم گریه می کنم..»حالا هر کاری هم که بخواهم انجام دهم باید با صدای بلند فریاد بکشم. دست خودش نیست. چشم هایش کم سو و گوش هایش سنگین شده است.

-«دیگه گریه نداره. تقصیر خودته. چند بار گفتم دخترم سیاست داشته باش...نداشتی.»

نداشتم. انگار سیاست لباسی باشد آن هایی که داشتند می پوشیدند و خوشبخت بودند و من که نداشتم حسرت به دل نگاه شان می کردم. فقط سیاست نیست. کشف کرده ام خیلی چیزهای دیگر هم به تن من نیامده است. مثل حالت خماری توی چشم های زن غریبه ای که گاو مانند سرش را در مقابل بد و بیراه مرد روبرویش پایین انداخته بود. یا اصلا حس گرمای زنی که محکم بچه اش را توی بغل گرفته بود و انگار چندین صفحه قربان صدقه رفتن را از حفظ برایش می خواند.

آقای مشاور در حالی که انگشتانش را جلوی سگک بزرگ و براق کمربندش توی هم گره کرده بود گفت:«اصولا ً خانم ها باید صبور باشن. زن باید زنانگیش را حفظ کند. این خصیصه زن بودن است...»

این خصیصه ای که همیشه از آن می گفت مثل کارت شناسایی بود که باید سنجاق می کردم به همان لباس سیاستی که نداشتم.

حالا خودم را توی عکس ها می بینم. عکاس گفته بود گردنت را کمی که به جلو بکشی غبغبت نمی افتد. بعد باید رو به او می ایستادم. دست هایم را می گذاشتم روی سینه اش و به قول عکاس، یک لبخند عشوه آمیز تحویلش می دادم. او هم باید لبخند می زد.

-«لطفا ً بیش تر. دهن بازتر. یه کمی بیشتر...»

این بدترین عکسی بود که می توانست گرفته شود. آقای سگک آن بار از پشت میز چوبی گفت:«اصولا ً خانم هایی که روحیه ی شادی دارند و بیشتر لبخند می زنند آقایان بیشتری رو به خودشون جذب می کنند و شما...»

حالا بیشتر حس عقب ماندگی به من دست می دهد. انگار که نمی توانم مثل تمام زن هایی باشم که هر روز می بینمشان.

هرکدام از وسایلم را گوشه ای از اتاق چیده ام.درست مثل ذهنم که نمی شود مرتبش کنم. بدتر از آن اینکه چیزی اذیتم می کند. مثل ترس خیره ماندن هر شب، به سوراخ نسبتا ً کوچک کنار پرده اتاق، که هر آن انتظار دارم چیز عجیب و غریبی از آن بیرون بیاید.

توی پارک، آن مرد از پشت عینک ته استکانیش نگاهم کرد. لبخند زد. آقا جان که آمد دور تا دور پارک پر شد از پرده های صورتی. دنبالش که دوید. شلنگ انداز پشت پرده های صورتی فرار کرد و بعد نعره ای که بلند و بلندتر می شد. ته استکانی نقش زمین شد. نفسش بالا نمی آمد. روی قفسه سینه اش کوبیدم. کوبید. خودم روی سرم نشسته بود. مشت می کوبید. بلند که شدم طنابی دور گردنم پیچیده شد. ته استکانی مثل آن که سگی گرسنه باشم دور تادور پارک من را چرخاند. مردم آمده بودند تماشا به صرف قه قهه. تلفن که زنگ خورد از خواب پریدم. صدای خش دار زنی از پشت تلفن گفت:«لطفا ً فردا تشریف بیارید دفترخانه...». هر که می آید سوال پیچم می کند:«شما دیگه چرا؟ دو سالش که هنوز تموم نشده. مگه چیکار کرده بود؟.»

آرام می شوم اینکه بروم وسط تمام وسایلم بنشینم که حالا دیگر تنها وسیله نیستند. چیزی فراتر از آنند. هر کدام شان انگار به هیات انسانی درآمده اند مثل روزی که کادو پیچشان کردم شاد نیستند. مثل همین مبل که دیگر آن خردلی شاد نیست. فقط یک خردلی غمگین است. که مانند انسانی خسته وسط اتاق دراز کشیده است. لشکر شکست خورده ای هستند که به وطنشان بازگشته اند و من در نقش فرمانده اگر روزی به آن ها سر نزنم فکر می کنم به آن ها خیانت شده است. خوبی اش این است که از هر چیزی به من نزدیک ترند. می فهمند چه می گویم. مادر در را باز کرد. آمد تو. دیگر نگفت :«چه خبره!. وسط اینا چیکار می کنی؟.چرا جمع و جورشون نمی کنی؟.» این بار خوشحال، با لبخندی بر لب رو به من ایستاد. نفسی تازه کرد. توی چشم هایش برق خاصی بود. انگار که بخواهد بگوید:«چه کار درستی انجام دادی. به هیچی فکر نکن. حق با تو بود و هست. »و من دلم بخواهد بلند شوم و بغلش بگیرم. اما تنها به دیوار تکیه داد. نفسی تازه کرد و آخر سر به حرف آمد:«فقط دو تا قاشق روغن کرچک. تموم شد. راحت شدم دخترم.»

دندان پزشک دو تا آمپول بی حسی را پشت سرهم تزریق کرد. طوری خیره نگاهم کرد، مثل آن که عقش گرفته باشد از سن و سالم که نباید از درد آمپول گریه ام بگیرد. و حتی دلش بخواهد لگدی حواله ام کند. نه او نه هیچ کس دیگری نمی دانست که من هق هق کنان، دست روی دهان، به بیرون از پنجره اتاق نگاه می کردم. جایی که فقط و فقط قمری تنهایی روی بام خانه ای نشسته بود.

اپیزود دوم:

خاله فرزانه خیلی با حوصله دانه های بدون هسته ی خرما با یک تکه ی کوچک پنیر را گذاشت لای سنگک.آن را لول کرد و داد دست فریبا و گفت:«اینو بخور. به این چیزا هم فکر نکن.»

خاله نرگس که عینک آفتابیش را روی سر گذاشته بود و روبروی آن ها درست روی یکی از همان نیمکت هایی که شبیه کلاه لبه دار بود نشست ولقمه اش را توی دهان نگذاشته گفت:«دختر روزی صدتا مثل تو طلاق می گیرن عین خیالشونم نیس. دنیا که به آخر نرسیده.»

و بعد صدای یکی از خاله های پشت سرش را شنید که چیزی توی دهان داشت و گفت:«آخه کی زن همچین آدم مفسدی میشه. ولی خدایی من جای تو بودم مهرمو می ذاشتم اجرا...که کلاه سر یه بنده خدای دیگه نذاره.»

-«ای بابا مهین جان که چی!.مگه دختر افسانه خانم مطالبه نکرد!. پنج سال آزگار به هر دری هم که می زنه شوهره طلاقش نمی ده. »

-«خب نده چشمش کور،دندش نرم.اونم نه که حالا خواستگارا واسش صف کشیدن. تازه این که بهتره تا این که با دست خالی بیاد بیرون.اونم بعد چند سال زندگی کردن.»

رویا که هنوز عینک آفتابیش را برنداشته و لب به چیزی نزده بود گفت:«پریسا رو که من می شناسم. هم دانشگاهی بودیم. اون که وضعش توپه. داییش گردن کلفته. الان کارمنده.پول شوهر می خواد چیکار!»

خاله پروین که دانه های ریز لواش را از روی مانتو و روسریش می تکاند گفت:«خدا رو شکر که پدرو مادرت هنوز سایه شون بالا سرتونه. حداقل یه خونه هست که برگردی اون جا.»

و بعد با حالت حسرت آوری رو به خاله مهین که بغلش نشسته بود کرد.«پدر و مادر یه چیز دیگه ان. آدم تا اونا زنده ان تکلیف خودشو روشن کنه. اونا که برن چی؟.بری خونه دوماد و زن داداش!.ااای...شوهرم که بدتر جای این که بیش تر رفیقت بشه بیش تر تو سرت می زنه. نه که جایی رو نداری که بری. بعدشم تا حالا کی از گشنگی مرده که فریبا جون دومش باشه. اصلا بهتر مهریه نگرفتی.»

-«اون که بله پری جون. ایشالله که پدر و مادرش سلامت باشن ولی تو جایی که ما زندگی می کنیم زن مطلقه خیلی فرق داره با دختری که هنوز شوهر نکرده. فریبا جون بهت برنخوره ولی خب من خودمم پنج سال مثل تو بودم. آدم که نباید از واقعیت گریز بزنه.»

فریبا گوشش به این حرف ها بدهکار نبود اما فقط برای این که کسی یک وقت فکر نکند  حرفی به او برخورده است فقط با حرکت سر حرف هر کدامشان را تایید می کرد.

-«این حرفا چیه مرضیه جون!.دختر دختره حالا چه فرقی می کنه مطلقه باشه یا..»

-«یعنی واقعا با هم فرقی ندارن!. پدر و مادر، استغفرالله پیغمبر هم که باشن کسی هم نباشه با خودشون فکر نمی کنن که خرج دانشگاش رو دادم چند سال... کاره ای که نشد. هیچ.گفتم بلکه شوهر کنه،سرو سامون بگیره، با هزار قرض و قوله جهازش رو جفت و جور کردم.آخرش چه!. اومده تنگ دل خودم. ولی اگه پولی داشته باشی یا چه می دونم کار خوبی که بتونی از عهده ی مخارجت بر بیای بحثش جداست. اینه که دختر خانم، ما هم می گیم چرا مطالبه نکردی مهریه تو!.»

-«عزیزم به همون دلیلی که خودت نکردی...واسه مردم نسخه نپیچ دختر خوب.»

-«جریان من فرق داشت. اون بیچاره چیزی نداشت. یه پولیم باید بهش می دادم تا طلاقم می داد.»

خاله زهرا که به پیشانیش گره انداخته بود و دست هایش را طوری توی هوا تکان می داد انگار که در حال مگس پراکنی باشد گفت:«مهریه. مهریه. توهم.مرضیه آدم که دختر خودشو نمی فروشه.»

و بعد تق محکم زد بالای دست چپش و گفت:«پسر بیچاره ی من چی کشید!. خانم مگه دست بردار بود!. خانوادشم که سورچرونی رو خوب بلد بودن. تا قرون آخر مهریه رو گرفتن تازه ول کنم نبودن.»

خاله لطیفه که صبحانه اش را تمام کرده و آینه ی کوچک جیبی را جلوی لب هایش گرفته بود مثل آن که بخواهد با انگشت اشاره اش دورتادور لبش را تمیز کند گفت:«منم که موافق مهریه نیستم. پگی جون میگه اون ورا زن و شوهر اگه بخوان از هم جدا بشن همه ی داراییشون بین دو تاشون تقسیم می کنن.»

-«ای بابا لطیفه جون همچین قانونیم تو ایران اگه باشه. مردا قبل این که اصلا زن بگیرن همه دار و ندارشون رو شش دونگ می زنن به اسم مامانشون.»

همه می زنند زیر خنده. «سحر جون تو که اینقد قشنگ می خندی یه چیزی بگو. تا حالا که مثل مادر عروس یه کلمه هم حرف نزدی. هر چی باشه بهت برنخوره یه سنی ازت گذشته دوتا پیراهن بیش تر از ما پاره کردی.»

-«والله من که با مهریه موافقم. نه این که زن محتاجش باشه.نه. اصلا ما که چند ساله زیر یه سقف با شوهرامون زندگی کردیم کدوممون مطالبه اش کردیم. ولی خب لازمه که باشه. مردو پابند زن و بچه اش می کنه. دیگه مرد گوشش نمی جنبه و دست از پا خطا نمی کنه.»

خاله فرزانه که تا آن وقت چیزی نگفته بود توی حرفش پرید و گفت:«پابند!.کی گفته اصلا مهریه پابندی می آره!.به فرض هم به قول شما بیاره. واقعا ارزشش رو داره!.وفاداری و پایبندی که صرفا بخاطر ترس از این باشه که ای وااای یه وقت نره مهرشو بذاره اجرا!.»

همه سکوت کرده بودند. «خب دیگه خانما استراحت کافیه. زودتر بلند شید که به ظهر نخوریم. کوله هاتون رو چک کنید یه وقت چیزی رو جا نذارید.»

رویا که خسته به نظر می آمد گفت:«خاله جون خیلی مونده تا...چی بود اسمش؟»

-«بان شلانه. اگه زود بجمبین نه. چیزی نمونده.»

خاله فرزانه اول از همه راه افتاد. جوان تر ها هم عقب همه ی آن ها. آبی،سفید،قرمز کوله پشتی هایی که هر کدام پشت سرهم حرکت می کردند. مال خاله فرزانه همیشه سبک بود. هر کدام از آن ها خسته که می شد کوله اش را توی دست می گرفت و می گفت:«چی گذاشتی توش!.چرا اینقد سنگینه!.»و بعد کوله ی سبک خودش را با او عوض می کرد و آن را برایش کول می گرفت.

خاله لطیفه صدای رادیوی توی دستش را زیاد کرد:«س لام...س لام...سلام به همه ی دوستان عزیزم...هر کجای ایران زیبا که هستین...صبح اولین روز قشنگ پاییزیتون بخیر...سلام...سلام بر پاییز...خوش آمدی...خانمای عزیز...می دونم الان مشغول گردگیری از اسباب اثاثیه ی خونه هاتون هستین.پاییز...»

فریبا گوش هایش تیز شده بود و هنوز کلمه ی اسباب اثاثیه توی گوشش می پیچید و تصاویری که جلوی چشمش می آمد و می رفت.

«کمر باریک من... شام تاریک من...»

«نکن. می شکنه... بدش به من...ببین اینارو میذارم ردیف بالایی... بهش دست نمی زنی...مال مهمونه...خب!...مهمون.چایی کم می گیره گذاشتم واسه مهمون زیاد. ببین چه زن خوبیم.ردیف وسطم که پارچ ولیوان چیدم ولی این پایین اینارو گذاشتم واسه خودمون. یه کم بزرگه نه!. اشکال نداره نهایتش خونه بابام و مامانت بیان.یا نه از همون بالاییا می ذاریم.»

حالا دیگر مجبور نبود دقیقه ها بنشیند. خیره شود تنها به ظرف آجیل روی میز و با خودش فکر کند که به جای آن کریستالی هلالی پایه دار بلند می توانست یکی از همان پلی رزین های تمام طلایی با نگین های ریز و درشت را بگیرد که آن قدر هم پایه هایش بلند نبود تازه خیلی هم توی چشم بود و خانه ی هرکسی ندیده بود. همه ی این کارها دیگر برایش مثل صفحاتی بودند که خالی مانده بودند و او با کتاب خواندن، باشگاه رفتن، پیاده روی سعی کرده بود تا پرشان کند. اما هنوز صفحات خالی وجود داشتند مثل وقت هایی که چشم بسته صدای نفس هایی را می شنید که هر بار با بیرون آمدن صورتش را خنک می کرد. چشمش را باز می کرد. روبرویش صورت سبزه با ته ریش و موهای عرق کرده، چسبیده بر پیشانی مردی بود که دست به سینه سر بر بالش او توی خواب عمیقی فرو رفته بود. دیدن آن تصویر آن هم شاید چون اولین چیزی بود که تا چشم هایش را باز می کرد آن را می دید می توانست برایش خیلی معنا داشته باشد. مهم ترین شان آن بود که دیگر تنها نبود. دیگر به جای آن که به سفیدی دیوار بغل دستش یا گل های صورتی روی مربع های کرم و قهوه ای جلد بالش خیره بماند کسی بود تا آن طور ریز شود توی صورتش و فقط به او فکر کند. هنوز نتوانسته بود آن صفحات خالی را پر کند و همین بود که اذیتش می کرد. تنهایی. خودش، تنهایی توی خیابان تاریک بی آن که کسی سد راهش شده یا حرفی زده باشد و یا حتی صدای عجیبی را شنیده باشد.فقط و فقط خودش. چه چیز آن ترسناک بود که از خواب پرید و به وحشت افتاده بود!.انگار که تنهایی مردی بود و هر بار از آن فرار می کرد و همیشه هم با او گلاویز می شد.

خاله فرزانه قدم هایش را کوتاه کرد تا این که هم قدم فریبا شد.

-«آقا بهرام این جا را دوست داشت. آن وقت ها هم کلاسی بودیم. دانشگاهمان را هم همین جا تمام کردیم. پنجشنبه ها می آمدیم این جا...ماشین پدرش را قرض می گرفت. بیش تر وقت ها هم با پای پیاده. بچه های دانشگاه را هم می آوردیم. آن ها که مثل ما غریب بودند. فقط این جا نیست خیلی جاهای دیگر هم دارد. پایین تابلو را که خواندی.جمعه ها ولی می رفتیم کانی شفا...»

عینک آفتابیش را از روی چشم هایش برداشت. و بعد مثل آن که بغض کرده باشد گفت:«می دونی... اون وقتا به چشم من آبیدر بزرگ بود و بلند. ولی حالا...هه... مثل قلعه بود برایمان. هر چقدر بیش تر دلمان می گرفت می آمدیم این جا بیش تر بالا می رفتیم. دیگر دست احدی به ما نمی رسید. آن وقت ها که مثل حالا نبود. آدمی بود تا حرفش حرف باشد و قولش قول. بنشینی کنارش، زیر برف و بوران هم با یک گوشه ی چشم گرمت کند. آقا بهرام...»

-«خدا بیامرزدش...»

بغضش را قورت داد« می دانی خواسته یا ناخواسته چه با خاطره های خوب چه بد، یک وقت هایی تنهایی. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. همین ها را ببین. یکی بادگیر سبز پوشیده یکی آبی، یکی کلاهش قرمز است یکی خاکستری.می بینیشان. هر کدام شان یک جور تنهایند. ولی چه کار می کنند!. نرگس را ببین. صدای خنده اش را که می شنوی!. تنهایی هر کدامشان رنگی دارد. آن وقت چطور می شود گفت یکی بیش تر تنهاست و آن یکی کم تر!.»

-«فرزانه جان فکر کنم رسیدیم.اون جا نیست!.» صدای خاله لطیفه بود که انگشت اشاره اش را رو به بالا به یک سکوی بزرگ ، دراز کرده بود و می پرسید.

-«اره عزیزم خودشه.»

آن پیچ را هم که تمام کردند آخر سر به آن جا رسیدند. همه گی لبخند به لب، بدنشان را کش و قوس دادند.بجز آن ها کسی آن جا نبود فقط از توی جاده دو سه نفری در حال بالا آمدن بودند و پیرمردی با سبیل شیرماهی که قبل از آن کسی نمی دانست مشغول چه کاری بود اما همین که چشمش به آن ها افتاد انگشت هایش روی تنبکی که وسط پاهایش گذاشته بود ضرب گرفت. آن ها هم قمقمه هایشان را بیرون آوردند ولبی به آب زدند. بعد هرکدام گوشه ای از زیر انداز را گرفتند و با فاصله ی نه چندان زیاد با پیرمرد نشستند. خاله نرگس اما ننشست. دستمال کاغذی را از توی جیب بادگیرش بیرون آورد. رفت وسط جمع که دایره وار نشسته بودند ایستاد و با صدای بلند گفت:«حالا کی بلده چوپی بکشه!.»دستش را به کمر گرفت و با صدای تنبک،درجا شانه هایش را بالا و پایین می کرد و دستمال را توی هوا تکان می داد . همه گی دور تا دور او کف می زدند یکی دو نفر هم با دستمال توی دستشان، نشسته، همراهیش می کردند. فریبا اما کمی دورتر از آن ها ایستاده بود.اولین چیزی که جذبش کرد درخت تک افتاده ی تنهایی بود که تکیه بر دیوار،ریشه در زمین شاخ و برگ هایش و حتی نیمی از تنه اش را رو به جلو، رو به لبه ی سکوی سنگی خم شده بود. مثل آن که تمام تقلایش را کرده باشد تا ریشه اش را از زمین بکند. آن قدر زیبا بود که نتوانست از آن چشم بپوشد. تنه اش مثل آدم بیماری که بدنش پراز زخم های عمیق باشد پر بود از سوراخ های ریز و بزرگ که عمق بعضی هایشان فقط به سیاهی ختم می شد ولی توی یکی از سوراخ های کوچک دو نخ سیگار سوخته تا انتها تمام نشده مانده بود. چیزی توی خودش داشت. تنهایی پرهیبتی که فریبا را مجذوب خودش کرده بود. درست مثل انسان قدرتمندی که زیر پایش شهری باشد. شهری که ساختمان ها،بزرگراه ها،جاده ها،خیابان ها آنقدر بزرگ نبودند تا آدم ها  را توی خودش گم کند. از آن نما فقط شهری ریز پر از خانه هایی که انگار دستی از دو سمت شهر آن را بهم فشرده باشد دیده می شد. و تمام مسیری که بالا آمده بودند مثل ماری که نیمی از بدنش را زیر مشتی کاه پنهان کرده باشد به نظر می رسید. درختی تنها و قدرتند که آن بالا ایستاده بود و ولع دیدن هر چه بیشتر شهر قامتش را به جلو خم کرده بود. کمی بالاتر از فریبا درست پشت درخت، خاله فرزانه ایستاده بود. از لابه لای برگ های هنوز سبز درخت.نیم رخ فریبا را دید که کنار همان درخت نه بی شباهت به آن هوای تازه را توی سینه اش حبس کرد و محکم آن را از دهانش بیرون داد و لبخندی گوشه ی لب هایش نقش بست.

 

عاشقم به باد

مرضیه برمال

چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 21:39

...

 

عاشقم به باد

که آمده از پشت کوه

از پشت دوستت دارم

که منعکس شده

در کنش های خم گردن

ریخته استخوان ماهی

در عمق نگاه گربه ها

در صحنه ی ژرف آشغال

دامن بتکان

از دامنه ی ممکن تجارت

در حافظه ی مادی

از پیوند های تجاری

که انارهای میخوش یقه ات

زمینه ساز توسعه ی حجم اند

در هنر

در وسعت قرارداد های قانونی

این عصر

خشک و پریشان

امضای اریب می گذارد

پای همان کاغذی که خشک شده

از بازیافت اشک هامان

از برگشت آبی شور به لوله های زنگ زده

از دریا

و راهی که همیشه آخرش دو راهی بود

بیا با قهقهه ای در چمدان

و چمدانی پر از سفر

بیا و در گوش کوه

به باد بگو

از هر طرف که می وزی، عاشقم به تو

عاشقم به انار های می خوش

سر همین دوراهی

که پرده را تا انتهای دنیا کشیده ام.

 

نقش گفتار و سکوت در سبک محسن نامجو

لیلا صادقی

چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 20:48

سکوت هر چیزی است به جز هیچ

 

   سكوت در هر بافت كلامی قابل بررسی است و هنر خواستار سكوت است، بدین معنا که سکوت پس زدن معنای مستقیم است، به‌گونه‌ای که برای درك پربودن، باید معنی خالی بودن را فهمید و برای فهم خالی بودن باید بخش دیگر جهان را به عنوان پر درک کرد (سانتاگ، 2002: 12). اگر غيرمستقيم گويي به معني گفتن چيزي و برداشت چيز ديگری باشد، سكوت نهايت غيرمستقيم سخن گفتن است (تانن[1]، 1985: 94). پس، سكوت مي‌تواند ایجاد معنی کردن به‌واسطه‌ی هیچ نگفتن تلقی شود. سکوت هر چیزی است به جز هیچ و ميان سكوت و گفتار تعاملي وجود دارد كه به واقع هيچ يك بدون حضور ديگري امكان پذير نيستند. دنيس كورزون (1998؛ 2007)، سكوت را به عنوان پديده‌اي در تعامل اجتماعي مطرح مي‌كند و میان سکوت که هدفمند است و خاموشی که غیر هدفمند است، تفاوت قائل می‌شود. به عبارت دقیق‌تر، خاموشی در دریافت معنا اختلال ایجاد می‌کند، اما سکوت به فرایند معناسازی پر و بال بیشتری می‌دهد. با این اوصاف و با توجه به سبک موسیقیایی محسن نامجو می‌توان به دو دلیل سکوت را از ویژگی‌های سبکی او برشمرد: نخست اینکه در ایران به دلیل وجود عاملی به نام سانسور که مانعی برای گفتن به‌شمار می‌رود و در آثار بسیاری از افراد به خاموشی بخشی از متن منجر می‌شود، سکوت توانسته است نقش ویژه‌ای چه در عرصه شعر، داستان، موسیقی، تئاتر، سینما و غیره پیدا کند تا آنچه باید گفته شود، به شیوه‌ای جدید و غیرمستقیم بیا شود. محسن نامجو نیز همچون دیگر هنرمندان در پی گریزگاهی بوده است که با مهارت‌های زیبایی‌شناختی گفته‌های خود را با به‌کارگیری سکوت امکان پذیر کرده است و سبکی پرسکوت به مخاطبان خود ارائه داده است. دیگر اینكه، برخی هنرمندان خودآگاهانه این ویژگی را به ویژگی سبكی خود تبدیل می‌كنند، بدین صورت که سکوت را نه به عنوان دال تهی بلکه به عنوان دالی که مدلول خود را پنهان می‌کند و مخاطبان را وادار به یافتن آن می‌کند، به‌کار می‌برند. درواقع، با به‌کارگیری سکوت این امکان برای مخاطب ایجاد می‌شود که از خلال دال‌های دیگر مدلولی که امکان بیان ندارد، فهمیده شود. محسن نامجو، از جمله هنرمندانی است كه از ماهیت متناقض سكوت و كاركردهای مختلفی كه ایفا می‌كند، برای ایجاد تفسیر متكثر و ایجاد دلالت‌های معنادار استفاده كرده است. از یك سو، او كلام را از معنی خالی می‌كند و از سوی دیگر، به‌واسطه‌ی استفاده از انواع سكوت و بینامتنیتی كه خود نوعی سكوت تلقی می‌شود، برای گفتمان خود دلالت‌های چندگانه ایجاد می‌كند. در سبك هنری نامجو، می‌توان به این انباشت كلام و انباشت سكوت اشاره‌ای ویژه داشت، چراکه جهان فکری او از خلال این انباشت قابل بررسی است. او در ترانه‌های خود، با شگردهای مختلفی از سكوت نحوی، معنایی و گفتمانی استفاده می‌كند، از جمله حذف اطلاعات و قطعاتی از اشعار معروف و جایگزین كردن اطلاعات جدید، استفاده از یک دال به جای دال دیگر، بیان غیرمستقیم مفاهیم و گاهی به هم ریختگی نحوی كه باعث به تعویق افتادن معنا می‌شود وبسیاری از مهارت‌های دیگری که به سکوت می‌انجامند.

شکل1. اصل انسداد

قابل ذکر است که سکوت یک واقعیت روان‌شناختی دارد و در ذهن مخاطب جای خالی یک دال بدون مدلول را دال دیگری می‌گیرد. براساس نظریه‌ی شناخت‌گرایان، اصول گشتالتی در ذهن تمام انسان‌ها وجود دارد تا تجربه‌ی او را ساخت‌مند ‌کند و از جمله اصول گشتالتی می‌توان به شباهت، فاصله، انسداد، اندازه، تداوم و غیره اشاره کرد. اصل انسداد عبارت است از تصاویر ناکاملی که اغلب به واسطه‌ی نظام دریافتی انسان کامل می‌شوند و به عبارتی وقتی بخشی از اطلاعات دریافتی حذف شده باشند، ذهن قادر به درک آن اطلاعات پنهان شده و یا محذوف است. در شکل شماره‌ی 1، یک مثلث سفید بر روی سه دایره سیاه قرار گرفته است که مانع درک مفهوم دایر‌ه‌ها نمی‌شود. به عبارتی، این دایره‌ها به صورت کامل دیده نمی‌شوند، اما به صورت کامل دریافت می‌شوند و بخش‌های پنهان یا حذف شده در ذهن مخاطب بازسازی می‌شود که بنابر این واقعیت می‌توان گفت سکوت براساس اصل انسداد، وجود روان‌شناختی دارد و از سوی ذهن انسان قابل درک است.

اصل انسداد که باعث درک جای خالی، درنگ‌ها، سکوت‌ها و شکاف‌های متنی می‌شود، در هنرهای متفاوت به شکل‌های متفاوتی بنا به رسانه‌ی مورد استفاده نمود پیدا می‌کند. به باور توماس هاکین (2002)، دو نوع سکوت متنی و روان‌شناختی وجود دارد. حذف تكه‌هایی از اطلاعات كه با موضوع مورد نظر مرتبط باشند، سكوت متنی تلقی می‌شود و قطع بي‌موقع يك عبارت و هرگونه خلاء گفتاري كه داراي معنا باشد، سكوت روان‌شناختي است. سکوت متنی انواع متفاوتی دارد که یکی از انواع آن، سکوت پیش‌انگاشتی است و در آن به‌واسطه‌ی نگفتن آنچه گوینده در ظاهر فرض می‌كند كه جزو دانش عمومی مخاطب است، بازده‌ی ارتباطی بیشتری ایجاد می‌شود. این نوع سكوت جزو ذات زبان است، چرا كه همیشه برخی اطلاعات در متن مفروض تلقی می‌شوند و بینامتنیت نیز می‌تواند زیرشاخه‌ی این نوع سكوت قرار گیرد. نوعی دیگری از سکوت متنی، سكوت ماهرانه است که در آن به عمد اطلاعات مرتبط از دسترس شنونده پنهان می‌شود (هاكین، 2002 : 348-351) تا مخاطب برای فهم جای خالی آن‌ها تلاش کند. اما سكوت روان‌شناختی ويژگي فيزيكي ملموس‌تري دارد، مانند مكث، درنگ، لكنت، قطع بي‌موقع يك عبارت و هرگونه خلاء گفتاري که بسته به بافتی موجود گاهی سکوت تلقی می‌شود و گاهی خاموشی.

به عقيده‌ی ويليام سامارين[2] (1965)، سكوت می‌تواند مانند صفر در رياضيات معنا داشته باشد و به مثابه‌ی غيابي تلقی شود كه داراي كاركردهای خاص خود است (استفان كريگر، 2001: 39). درواقع، سکوت به معناي غياب هرگونه عنصر زباني است كه با نبود خود به صورتي متناقض حضوري نشاندار و معنادار ايجاد مي‌كند. سكوت وقتي معنادار است كه یک نشانه با غياب خود در يك بافت گفتماني به مدلولي دلالت كند كه پيوسته به تعويق مي‌افتد.

درنتیجه هنرمند نوگرا همچنان به شیوه‌ی خاص خود و به‌گونه‌ای که بسیاری از مخاطبان او نمي‌شنوند، سخن می‌گوید و اين يعني به باور سوزان سانتاگ (1991) یعنی سكوت. گرچه سکوت همه‌جا و همیشه هست، و هر فردی در حين سخن گفتن مي‌تواند درباره‌ی چيزهايي سكوت كند و ناگفته‌های بسیاری برجای بگذارد که جاي خالي آن‌ها در ميان زنجيره‌ی گفتار قابل درک باشد (ر. ك. جاورسكي، 2007)، اما وقتی سکوت به ویژگی سبکی یک هنرمند تبدیل می‌شود، آن هنرمند مخاطبان خاص خود را خواهد داشت و به طور مسلم، عموم مردم که خواهان فهم سهل مطالب هستند، مخاطبان همیشگی آن هنرمند نخواهند بود.

درنتیجه، محسن نامجو را می‌توانیم در زمزه»ی خوانندگانی قرار دهیم که در برخی از آثار خود، با سکوت‌های بسیار به جهان اطراف خود نگاه کرده است و ناگفته‌های بسیاری را در ذهن مخاطبان پراکنده است، به‌گونه‌ای که بررسي سبكي سكوت در آثار او در دو لايه‌ی آوایی و کلامی امکان پذیر و معناساز است. لايه‌ی آوايي خود بر سه نوع موسیقی، نوفه و نوع اجرا تقسيم مي‌شود. در لایه‌ی کلامی نیز، سكوت به واسطه‌ی خلاء کلام و يا به تأخير افتادن مدلول‌ به منظور ايجاد تفكر و چندمعنايي رخ مي‌دهد.

لايه‌ی آواييموسيقي: سبك موسيقي محسن نامجو، حركت در ميان مرزها است. او فضاهاي خالي ميان سبك‌ها را نشان مي‌دهد. به عقيده‌ی توماس كليفتون[3](1976)، سكوت در موسيقي همانند مطالعه‌ی فضاهاي ميان درختان وسط يك جنگل است (استفان كريگر، 2001: 39) و نامجو به‌واسطه‌ی فاصله‌ی میان درختانی که در متن خود می‌کارد، سخن خود را به مخاطبان منتقل می‌کند. او سبك‌هاي بلوز و سنتي را با هم تلفيق مي‌كند و اين تلفيق به گونه‌اي هنجارشكنانه در برهه‌ای خاص رخ مي‌دهد که بعدها مقلدان و پیروان بسیاری پیدا می‌کند و نامجو را به یافتن راه‌های جدیدی برای ادامه‌ی کار موسیقی خود وامی‌دارد. درواقع در سبک نامجو که خود ملهم از هنرمندان دیگری می‌تواند باشد، برخی مشخصه‌های موسيقي سنتي در تلفیق با سبك غربي دستکاری می‌شوند. در تلفيق دو سبك متفاوت، او ابتدا از يك سبك ويژگي‌زدايي مي‌كند و سپس آن را با سبك ديگر تلفيق مي‌كند و ماحصل سبک خاص اوست. بدین معنا که موسیقی سنتي ابتدا از برخي ويژگي‌هاي خود فارغ مي‌شود و سپس با سبك ديگري تلفيق مي‌شود و چیزی جدید ساخته می‌شود.نوفه: صداهايي مانند سرفه، سكسكه، صاف كردن گلو، خنده، گريه، صداي نفس، صداي تق روي بلندگو، لحن اذان، تداعي صداي زنجير، فرياد، و غيره به صورتي ريتميك اجرا مي‌شوند و از ماهيت غيرموسيقيايي یا نوفه‌گونه به حالتی موسيقايي تغيير شكل مي‌دهند، همان‌گونه که جان كيج، موسیقیدان آمریکایی در اجراي موسيقي خود به نام چهار دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت اجرا کرد. کیج توجه حضار را به عدم وجود سکوت مطلق یا خاموشی جلب می‌کند. به گفته‌ی جان کیج (1961: 191) چيزي به عنوان سكوت وجود ندارد. هميشه چيزي هست كه صدا ايجاد مي‌كند. در يك اتاق ساكت دست كم دو صدا شنيده مي‌شود: صداي ضربان قلب و جريان خون در سر که تمام این صداها در هنگام قرار گرفتن در بافت موسیقی معنادار می‌شوند. هيچ فضاي خالي وجود ندارد. مادامي كه چشم‌هاي انسان مي‌بينند، هميشه چيزي براي ديدن هست. نگاه كردن به چيزي كه «خالي» است، همچنان نگاه كردن است، هنوز ديدن چيزي است. مبنی بر این گفته‌ی کیج، هرگز سکوت یا فقدان مطلق وجود ندارد.نوع اجرا: شيوه‌ی اداي كلمات و وارد كردن صداهاي غيرموسيقايي مانند فرياد، صداهاي نامتعارف كلامي مثل تبديل چهچه به سكسكه يا گريه، خنده، سرفه، استفاده از آواهاي انساني به عنوان ساز، ايجاد صداهاي درون‌سو (نچ‌آواها) و تبديل آن‌ها به يك ريتم موسيقيايي، تند خواندن اشعار به منظور خالي كردن آن‌ها از معنا و ايجاد ريتم و در واقع، دلالت‌مند كردن نوع خواندن و ايجاد دلالت‌هاي معنايي غيركلامي همگي از شگردهايي است كه محسن نامجو در سبك موسيقي خود به‌كار مي‌گيرد و باعث تمايز و اهميت سبك هنري او مي‌شود. البته ناگفته پيدا است كه بسياري از اين شگردها در تاريخ موسيقي غرب بي‌سابقه نيستند، اما از يك سو در تاريخ موسيقي ايران بسيار تازه و نويافته‌اند و از سوي ديگر، بار فرهنگي خاصي كه در فضاي موسيقي شرقي وجود دارد، به‌واسطه‌ی اين سبك به چالش كشيده مي‌شود. به عقيده‌ی ياسپر جانز[4]، كار بزرگي است كه همه چيز را به وضوح ببينيم، زيرا ما هيچ چيز را به وضوح نمي‌بينيم. شايد كيفيت توجهي كه بر يك چيز صرف مي‌كنيم، در صورتي بهتر باشد كه كمتر آن را عرضه كنيم. به صورت آرماني، فرد بايد بتواند به همه چيز توجه كند. حركت به سمت كمتر و كمتر است، اما اين «كمتر» هرگز آنچنان متظاهرانه خود را به مانند «بيشتر» توسعه نمي‌دهد. در سبك موسيقي نامجو، حركت به سوي كمینه‌گویی است. كلمات مقطع و موجز هستند و اين كلمات بريده بريده كه هر كدام با يك تاريخچه‌ی فرهنگي خاص از دوراني خاص وارد عرصه‌ی متن مي‌شوند، در وهله‌ی نخست نامرتبط و بي‌ربط به نظر مي‌رسند، مانند ترانه‌ی «گيس» از آلبوم عدد (یک روز دلم چون گیس، آشفته و ریساریس). اما از آنجايي كه بي‌معنايي وجود ندارد و هر چيزي در بافت داراي معنا مي‌شود، اين كلمات مقطع در بافتي قرارمي‌گيرند كه نامجو براي متن خود به‌واسطه‌ی نوع اجرا، نوع انتخاب موسيقي و ديگر ابزارهاي كلامي فراهم مي‌كند و با اينكه معنا را به تعويق مي‌اندازد، هرگز بي‌معنايي به وقوع نمي‌پيوندد. بلكه برعكس، تكثر معنايي محصول اين حركت آگاهانه‌اي است كه در تاريخ موسيقي ايران بي‌نظير به نظر مي‌رسد.

همچنانکه پیش‌تر اشاره شد، چيزي به عنوان سكوت وجود ندارد. هميشه چيزي هست كه صدا ايجاد مي‌كند و نامجو نيز در برخي آهنگ‌هاي خود، صداهايي چون صداي نفس خواننده، صداي تقه‌ی روي بلندگو، صداهاي خارج از حيطه‌ی موسيقي، صاف كردن صدا و غيره را به موسيقي خود وارد مي‌كند. همچنين از تمام ابزارهاي گفتاري براي ايجاد ريتم و حتا شكستن ريتم و ايجاد يك ريتم تازه بهره مي‌گيرد. به عنوان مثال، چهچه‌ی او در ميانه‌ی يك شعر از حافظ ناگهان به سكسكه تبديل مي‌شود و اين سكسكه به صورت ريتميك به بخشي از موسيقي او تبديل مي‌شود. از ديگر شگردهاي اجرايي او در حين خواندن، تكرار يك آوا به صورت اغراق آميز است، به عنوان مثال «جانانه آنه آنه». او براي هنجارشکنی در يك سبك، از برخي ويژگي‌هاي خواندن نيز استفاده مي‌كند. به عنوان مثال، استفاده از برخي قواعد خواندن شعر كلاسيك مانند تلفظ «ايي» در كشتي (کشتی شوم جاری) براي رعايت وزن شعر و در عين حال واسازي و بر هم زدن قواعد شعر كلاسيك با تغيير لحن خواندن به صورت نامتعارف (طرز ادا كردن كلمات مثل دردد ددد).

لايه‌ی كلامي:گفتار: به نقل از مالارمه[5]، اين وظيفه‌ی شعر است كه با ايجاد سكوت در حول چيزها انباشت واژگاني ما را پاك كند (سانتاك، 1991: 23). نامجو با استفاده از انواع مختلف سكوت، انباشت واژگاني مخاطبان خود را پاك مي‌كند و واژگان تعريف جديدي در ذهن مخاطب ايجاد مي‌كند. در شعر او، به جاي عبارت آرامش دركنار معشوق از واژه‌ی ديازپام (اوگزاز و دیازپامی) و به جاي تعبير آرام كردن دل پريشان چون گيسوي يار از واژه‌ی سشوار (رسوا و پریشم من، سشوار سشوار سشوار) كه صاف كننده‌ی مو است، استفاده مي‌شود. جايگزين كردن برخي كلمات با بار معنايي و فرهنگي متفاوت در محور جانشيني كلام، باعث ايجاد سكوت معنايي مي‌شود. شايد مخاطب به راحتي درنيابد كه آمدن واژه‌ی سشوار در متن شعر حافظ به چه دليل است، اما شنيدن اين واژه‌ی نامتعارف خود به نوعي سكوت معنايي ايجاد مي‌كند. از آنجايي كه اين سكوت دلالتمند است، به محض رسيدن به مدلول، سكوت به کلامی در ذهن تبديل مي‌شود. نكته‌ی قابل توجه در مفهوم سكوت، اشاره به تمايز ميان گفتار و زبان است. چرا كه سكوت با گفتار در تقابل قرار مي‌گيرد، اما زبان كه يك نظام ذهني است، مي‌تواند گفتار و سكوت را شامل شود. در واقع، سكوت خود يك تجلي زباني است كه به صورت غياب گفتار رخ مي‌دهد. به عبارت ديگر، سكوت كلامي به نوعي بيان غيرمستقيم، فقدان برخي كلمات در زنجيره‌ی گفتار و يا به‌كار رفتن يك كلمه به جاي كلمه ديگر تلقي مي‌شود. به عنوان مثال، در ترانه‌ی «گيس»، كلماتی جديد با بار ادبي و فرهنگي متفاوت با رعايت وزن در ابيات قبلي شعر حافظ جايگزين مي‌شوند (وی خاطره‌ات پونز، نوک تیز ته کف کفشم، این سندل رسوایی)، (گرگی تو و میشم من، جمعن به تو آویزیم، آب است و تو سریشم من، جمعن به تو آویزیم).

نگاه نامجو به واقعيت‌هاي اجتماعي با نوع خواندن و شيوه‌ی ارائه‌ی ترانه‌هاي او مرتبط است. او در اشعار خود، كلمات عاشقانه را با لفظي غيرشاعرانه بيان مي‌كند و اين خود نوعي تناقض است. يعني او با سكوت درباره‌ی مسئله‌ی عشق، ارتباط اجتماعي، جايگاه فرد در اجتماع و بسياري از ديگر معضلات را به صورت غيرمستقيم به چالش می‌کشد. درون‌مایه‌ی هنري آثار او، عدم رضايتی دوگانه است که گاه با فقدان كلمات و گاه با انباشت آن‌ها بیان می‌شود. هنر او شكايتي دوگانه را منعكس مي‌كند، به‌طوری که به تعبیر سانتاگ ذهن را بي‌حس مي‌كنند و حواس را كند می‌کند، درنتیجه سکوت دعوت خواننده به فعالیت در متن تلقی می‌شود.

از ديگر شيوه‌هاي كلامي شعر نامجو، استفاده از صنعت تضمين است، اما با يك تفاوت ماهوي نسبت به تضمين در شعر كلاسيك. او اشعار شاعران مختلف را در هم مي‌پيچد و عبارات نامرتبط را كنار هم مي‌گذارد. سهم خواننده در تفسير اين اتفاق روشن است: خوانش. از آنجا كه بي‌معنايي وجود ندارد و هر متني در بافت داراي معنا و سناريوي خاص خود است، خواننده در صدد تفسير برمي‌آيد و رابطه‌ی ميان دال‌ها در متن ترانه‌ی نامجو شكل مي‌گيرد. به عنوان مثال او شعر ابوحفص سغدی، مولوی و بهنام نوروزی را كه از لحاظ تاريخي نيز به برهه‌هاي مختلفي تعلق دارند، با هم تركيب مي‌كند و اين متن را در يك ملودي فولكوريك كردي اجرا مي‌كند (آه كه اينطور، آلبوم جبر جغرافيا): (عشق سوادی شبانه‌ست که دراز است و قلندر پیدا). در اين متن، هر قطعه شعر جايگزين يك كلمه در شعر ديگر شده و متن جديدي را ايجاد كرده كه در آن به جاي شب، «عشق سوداي شبانه است»، قرار مي‌گيرد. اين اتفاق در محور جانشيني رخ مي‌دهد. استفاده از كلام آشنا براي ايجاد يك تعبير ناآشنا از جمله شگردهايي است كه باعث مقبوليت يك اثر مي‌تواند باشد. مخاطب، اين شعر كلاسيك را بارها شنيده و مي‌داند كه با حضور «شب دراز است»، سكوت دلالتمند به صورت موفق عمل مي‌كند. مثال ديگر عبارت است از «جان به جان‌آفرین تسلیم نمی‌شود» يا «بازگشت همه به سوی او نیست» كه فعل به جاي صورت ايجابي، به صورت سلبي به‌كار مي‌رود. از جمله ديگر جايگزيني‌هايي كه در محور جانشيني رخ مي‌دهد، مي‌توان به قطعاتي از ترانه‌ی «گيس» از آلبوم عدد اشاره كرد، كه به دليل جايگزيني دو كلمه با دو بار ادبي و فرهنگي متفاوت، طنز كلامي رخ مي‌دهد: (یک روز سر زلف بلوندت چینم بهر دل مسکینم، اینم جگرم اینم). خواندن ترتيب كلمات با ايجاد وقفه‌اي كه معناي آن را عوض مي‌كند و استفاده از خوانش‌هاي مختلف كلامي از ديگر امكاناتي است كه به‌واسطه‌ی سكوت فراهم مي‌شود: (هستي از ما ... خورده، هستي، ما از هستي، هستي از ما ... خورده ما از هستي از ما ... خورده هستي).

سكوت: سكوت را مي‌توان از جنبه‌ی آوايي و معنايي مورد بررسي قرار داد. جنبه‌ی آوايي سكوت را سكوت روان‌شناختي مي‌نامند كه به‌واسطه‌ی رمزگذار به‌كار مي‌رود تا به رمزگشا براي درك پيام كمك شود، از جمله درنگ[6]، تصحيح جمله، كاهش سرعت و غيره كه از رخدادهاي رايج در هر مكالمه‌ی طبيعي است. اما اگر سكوت روان‌شناختي جنبه‌ی تعمدي پيدا كند، سكوت تعاملي[7] ناميده مي‌شود كه با مكث‌هاي عمدي در مكالمه به مخاطب اجازه مي‌دهد كه با توجه به معناي مكالمه، استنتاج‌هايي مختلفي داشته باشد (كورزون، 1998: 20).

سكوت معنايي به هر نوع غياب يا فقدان كلامي دلالتمند اشاره مي‌كند که خود داراي معنا است و مسئله‌ی اصلي سكوت در گفتمان كشف اين معنا است (كورزون، 1998: 5). سكوت صرفن به معناي غياب گفتار نيست، و اگر چنين تصور شود، اين خود يك سوءتفاهم بيشتر نيست. براي اينكه سكوت در مفهوم زباني داراي معنا باشد، سخنگو بايد داراي قصد باشد - يعني دال صفر داراي يك مدلول گفتني باشد، معنايي كه مي‌توانست به صورت واژه‌ها بيان شود، اما نشده است (همان، 1998: 8). وقتي سخنگو هيچ قصدي در وراي رفتار خود نداشته باشد، اين سكوت را مي‌توان غير عمدي و غير هدفمند و از نظر زباني بي‌معنا تلقي كرد. اين مطلب با تمايزي كه گرايس (1957) ميان معناي طبيعي و غير طبيعي قائل مي‌شود، مطابقت دارد. طبق نظر او، معناي غيرطبيعي مي‌تواند به يك پديده‌ی زباني و معنادار تلقي شود و صرفن معناي ثانوي كه همان معناي غيرطبيعي است، در ماهيت زباني تلقي مي‌شود. پس معناي غيرطبيعي به صورت تلویحی سكوتی معنادار است و منظور گوينده به صورت غيرمستقيم در آن بيان مي‌شود.

بسياري از صنايع معنوي طبق اين تعريف، مي‌توانند در مقوله‌ی سكوت قرار گيرند، اما سكوت امري نسبي است. «به يقين واژه‌هاي نشاندار به خاطر موضعشان در ارتباط با آنچه غايب، بي‌نشان، ناگفته و غيرقابل گفتن هستند، دلالت‌مند به شمار مي‌روند. معنا در نظام حضور و غياب ايدئولوژيکي نسبي است‌ (هاكين، 2002 : 347). پس مي‌توان براي سكوت يك پيوستار در نظر گرفت و چنين ادعا كرد كه سكوت در تمامي متون به نسبتي وجود دارد. نوع سكوت به‌كار رفته در يك متن و ميزان آن روي پيوستار قرار دارد و بسته به اینکه فقدان کلام چقدر با هدف اصلی متن مربوط باشد، سکوت در آن متن وجود خواهد داشت. به عنوان مثال، برخي آثار از سكوت‌هاي معنایي مانند جایگزینی یک دال به‌جای دال دیگر ممكن است بيشتر استفاده كنند. برخي آثار ممكن است در استفاده از اين صنايع اغراق كنند كه اين خود سكوت را در متن به سمت پیچیده‌شدن پيش مي‌برد. برخي آثار ممكن است از سكوت نحوي مانند حذف، جايگزيني، ارجاع و غيره بيشتر استفاده كنند كه البته اين نوع سكوت خود به سوي ايجاد سكوت ساختاری پيش مي‌رود.

نامجو از بيشتر انواع سكوت استفاده مي‌كند، چه سكوت معنايي و چه سكوت نحوي كه در خدمت سكوت معنايي قرار مي‌گيرد و چه سكوت گفتماني كه ماهيت طبيعي كلام است (ر.ک. صادقی، 1390). به عنوان مثال با يك شعر اروتيك درباره‌ی هستي، به شرح يك رابطه‌ی عاشقانه مي‌پردازد كه در بستر جامعه، به رابطه‌اي فرو برنده و از بين برنده تبديل مي‌شود. اين هستي به گونه‌اي نيز به جهان و مقتضيات آن اشاره مي‌كند كه با استفاده از صنعت اغراق و استعاره براي بيان ناملايمات زندگي، رابطه‌ی فرد با جهان به يك رابطه اروتيك ميان فرد و معشوق جنسي تبديل مي‌شود كه البته اين رابطه لذت‌بخش توصيف نمي‌شود، بلكه از بين برنده و تلخ است (ماندگارتر از هسته‌ی هلويي كه نيست شود، از براي آمدن هسته‌اي ديگر در هستي). در اين رابطه‌ی استعاري، اشاره به تولد و تكثير نسل (و تنها همان هست بي هست است كه هل مي‌دهدمان شتاب كنيم تا بمانيم بر هستي و نمانيم از هستي) امري پوچ توصيف مي‌شود و اين پوچي با برهم زدن نحو جملات و ايجاد صناعات فرمي در شعر اجراي شنيداري مي‌شود كه البته نحوه‌ی اجراي خواننده نيز به بيان اين برهم‌زدگي نحوي و اجتماعي دامن مي‌زند. در واقع، در اين ترانه به نقد اجتماعي افرادي كه به ارتباط جنسي يا زناشويي، تداوم نسل و ادامه‌ی زندگي و روزمرگي براي عقب نماندن از بقيه تلاش مي‌كنند، پرداخته مي‌شود (بدوم و بگويم بدوم و بگويم كه بر هستي آي بر هستي).

از ديگر كاركردهاي سكوت در شعر نامجو تصديق غياب يا فقدان فكر است. البته، سكوت به دليل ماهيت متناقض‌گونه‌اش، براي ايجاد زماني براي ادامه دادن يا بيان كردن فكر نيز مورد استفاده قرار مي‌گيرد. به عبارتی، گفتار به تفكر خاتمه مي‌دهد. اما اگر كسي تصميم بگيرد كه موضوعي را تمام نكند، آن مبحث تمام نشده است. سكوت مباحث را «گشوده» نگه مي‌دارد و نامجو اينگونه به بيان اعتراض‌هاي اجتماعي، فرهنگي و جهاني مي‌پردازد، اما به آن خاتمه نمي‌دهد، چرا كه تمام مطلب را بيان نمي‌كند. تنها بخشي به صورت گفتاري بيان مي‌شود و بخش ديگر به‌واسطه‌ی سكوت. سكوتي كه در خلال كلام از طريق غياب يا تأخير در كلام وجود دارد. به واقع، «هر چيزي كه بتواند فكر شود، به طوري شفاف فكر مي‌شود. هر چيزي كه بتواند گفته شود، به طوري شفاف گفته مي‌شود. اما نه هر چيزي كه فكر مي‌شود، گفته مي‌شود» (سانتاك، 1991: 18). بسياري از مباحثي كه در ترانه‌هاي نامجو به آن فكر مي‌شود، به گونه‌اي غيرمستقيم گفته مي‌شود يا به گونه‌اي ناگفته مي‌ماند و همين ناگفتن آن، هميشه جايي براي گفتن باقي مي‌گذارد. تقسيم جهان به دو قسمت «عقاید نئوکانتی» و «شقایق نرماندی» و آوردن تعبيرهايي كه به هركدام از اين دو جهان مربوط مي‌شود، به گونه‌اي به نقد اجتماعي جامعه‌اي مي‌پردازد كه توزيع ناعادلانه‌‌ی قدرت در آن رواج دارد و «دولت شرمنده»، «کپی پدرخوانده» و «ملی‌پوش بازنده» را به يك جهان و «عشق پانزده‌سانتی» و تمام چيزهاي خوب ديگر را به جهان ديگر که متعلق می‌داند. درنتیجه، جهان نامجو، جهانی است پر شکایت با ناگفته‌های بسیار که مخاطب ایرانی را به تفکر دعوت می‌کند و با موسیقی سکوت‌محور خود، جهان مخاطبانانش را به چالش می‌کشد، چالشی که ممکن است به تغییر بیانجامد و ممکن است صرفن لحظاتی مکث خواننده را باعث شود. مکثی که شاید روزی به تأمل تبدیل شود.

منابع:

Cage, John, 1961. Silence. MIT Press, Cambridge, MA.

Huckin, Thomas (2002) Textual silence and the discourse of homelessness. Discourse and Society 13 (3), 347–372.

Grice, H. P. (1957) Meaning. In Philosophical Review 66, 377-88.

Jaworski, Adam (2000). Silence and Small Talk, in Small Talk 110, 113 (Justine Coupland ed.

Krieger, Stefan H. (2001), A Time to keep silent and a time to speak: The functions of silence of silence in the lawyering process. Volume 80, Oregon Law Review.

Kurzon, Dennis (1998). Discourse of Silence. John Benjamins, Amsterdam.

-----. (2007_A). “Towards a typology of silence”. Journal of Pragmatics 39, 1673–1688

-----. (2007_B). “Peters Edition V. Batt: The Intertextuality of Silence”.

Sontag, S. (2002). Styles of Radical Will: The Aesthetics of Silence, USA: Farar, Srtaus & Giroux

Tannen, D. and Saville-Troike, M. (1985) Perspectives on Silence. Norwood, NJ: Ablex.

[1] Deborah Tannen

[2] William J. Samarin

[3] Thomas Clifton

[4] Jasper Johns

[5] Mallarmé

[6] Hesitations

[7] Interactive

منبع مقاله: سایت شخصی لیلا صادقی

 

 

 

 

چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 15:18

اردوگاه گرسنگی یاسلو

چرخ دنده

علیرضا نوری

چهارشنبه, 30 مرداد 1398 ساعت 13:55

چرخ دنده - شعری از علیرضا نوری

 

ما همگی به خاطر آقای رییس می رفتیم کارخانه

تا دلتان بخواهد

آقا

نجیب

حق کارگران را سر وقت می داد

تنها کارخانه ی جهان بود اینجا

که هیچ کارگری مرخصی نمی رفت

روی میز زنش نوشته بود:

                                 بدون هماهنگی وارد نشوید

ما هر روز به دیدنِ بدونِ هماهنگی وارد نشوید می رفتیم

خورشید از توی نافش می تابید

دور، دور او بود

لای چرخ دنده ها بویِ دورِ او بود              

و درختی که وسط فارسی آتش گرفته لای چرخ دنده ها بپیچد با او

به سلامتی اش هفت نوشابه ی زرد را پشت سر هم می روم بالا

رکورد با امیر سالار است که می گفتند یک شب دوازده نوشابه را به سلامتیِ بدونِ هماهنگی وارد نشوید کشیده بود بالا

بپیچد او دورِ دور خودش یعنی دور چرخ دنده ها

در جهان سوم هر کس به خاطر کسی می رود سر کار

بنشینم روبروی غنچه

فوت کنم

دگمه های دلش را باز کنم باز کنم

غنچه باز شود

ران هاش بسابد به صورتم

دست هایش را از توی دست هاش بیاورد بیرون

( محکم بغلم کن علیرضا )

بیاورد بیرون از چرخ دنده

بیرون از دهان من آیا بیرون از دهان اوست

دو مار نازک از چشمهاش

گریسکاری او رویای هفت سال همه ی ما بود

تن زن سخاوت می خواهد

قره العین بود

طاهره بود

شاه ماهی بود لامصب

لای چرخ دنده آدم سردش می شود

شاشش می گیرد

لای چرخ دنده

لالایی چرخ دنده

چرخ خنده

آقا

آقا

نجیب

کرامت ما دهان مان بود

دهان های باز مانده در تجمع

در غم این همه آدم که ایستاده اند صف دهانشان را پس بگیرند آقا

تو هم که زن بودی

نی در دهانت فرسود

دهان ما کهریزک بود

قم پنداشتند

ببوسم آن گلویِ گلویِ گلو را که از رگ هایش اسید می رفت

اسمش بنت خیابان بود

بنشینم روبروی غنچه

فوت کنم به زیباییش

لای چرخ دنده

 

صفحه2 از4

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@