modir

modir

دو شعر از:

رضا خان بهادر

جمعه, 20 دی 1398 ساعت 18:28

"یک"

دردِ هوا

گریبان پنجره را گرفت

و حافظه‌ی شهیدش را

از استخوان لای زخم

بیرون کشید

حدودِ بخت

یک آفتاب و یک زن

بر روی ناگهان دشنام دادند

من پذیرفته بودم

برگشتم‌ به صورت باران و

بوسه‌ها را به هم چسباندم‌

تاریکیِ ماسیده‌ در دهانِ شب

از پهلوی‌ ماه

چربی‌های اضافه را

به دندان کشید‌ و رفت

تو از قرار تاریک

معلوم نمی‌شدی

"دو"

از این طرف باز کنید !

این یائسه دهان حامله‌ای دارد

و حافظه‌ی دندان‌هاش

پوستِ روح را در خود ثبت کرده‌اند

بشکند این دندان

جناق‌ شکسته‌ی ماه و اولیا پلنگ را با هم دریده است

طمع نکرده‌ام

تمام کلماتم‌ را زن دادم و جهنم را به دوش گرفتم

تعویذها در قیافه‌ی تو سوزاندم

خاکت‌ کردم

و تو باز هم

شلوار از پای رودخانه در آوردی

تا عکس آن دو چشم سوخته را

توی‌ آب ببینی

حالا ببین

اسبی‌ که از من برخاست

پیشانی‌اش شاخ داشت و

یالش‌ دُم

و قبل از آن

پرواز می‌کردند

آدم‌هایی که همه جای‌شان‌ چشم بود

ذبح کن و در طبق اخلاص بیانداز

معشوقه‌ای در آب و

پرنده‌ای در آتش

شعری از

رسول رضایی

جمعه, 20 دی 1398 ساعت 18:23

پناهنده //

خورشید از زمزم زرد طلوع می کند

ای پناهنده در نت های کابینت

ای پناهنده در آرواره ای حزین

از کتف ها وُ بازوها وُ ناخن هایت به خانه برگشتم

بعد

در رمانی به احترام ونگوگ گوش هایم را بریدم

دست هام اما اما

"لرزم لرزانه" میخوانند

به وقت تنت

زنی هستی از دنده ی چپ

برخواسته از نفرت و رنج

کلمات را از تمام دندان هایت عبور می دادی

نسخه بر میداشتی از کلمات در مغز استخوانت

داد می زدی

و میان پراکندگی عصبیت

شکل کریستال میشکستم من     من     من

                                       من       من

شرابی مرد افکن می خواهم که مرا

از تک و تا

از پا

بیاندازد

در می چکد آب میشوم آ

در مِی

زوال خودش را می زند به زندگی

پناه می برم به سِرُم و سرنگ

قسم به کِبر کبریت

به فقر فقرات

تا گلویم پایین آمده بود مه

در دم پایی ات خزیده است ابر

خیره به ترک های گچ بری سقف!

لمیده بر مبل های وارفته!

به صداهای درونم گوش میدهم

عنقریب است

از شکاف قرنیز به درون رخنه کنند مورچه ها

عنقریب است

از شکاف دیوار بیرون بیاید مرده ای

به صداهای درونم گوش میدهم

(دست کم ترجیح من این است)

دعوت شده ام

به میهمانی اصوات گستاخ

آنجا که " آتشی درنیستان "سرد میشود

چسبانده بود به رادیو

سنگینی گوش هایم را

که پیشتر بریده شده بود

بیرون میریزد از گلوی پدرم مرغ سحر

ای "ط" مشروطه

ای "الف" استبداد

ای زخم برداشته صدات از خشخاش

ما گور عزیزانمان را گم کرده ایم

گور خودمان را

خورشید در زمزم سیاه غروب کرده است

اکنون

کنار کلمه ی "است" نشسته ام

گیس های کلمه ی "بود" را شانه میکنم

جمعه, 20 دی 1398 ساعت 17:54

­نگاهی به دفتر شعر زمستان بی برف

سروده ی راهبه خوشنود//

این که آدمی چگونه با جهشی ناگهانی خود را از سطح دیگر جانوران جدا کرده و آفریده ی برتر شده است ؛ بی شک به گمان فلاسفه ریشه در رسانش دانسته ها و ارتباط در بستر اختراعی شگرف به نام زبان دارد. نگاهی گذرا به مفهوم زبان در گفتمان کارل پوپر فیلسوف و اندیشمند معاصر ،در حیطه ­ی شناخت مفهوم زبان و این که چگونه اندیشه و میراث تفکر بشر به وسیله­ ی زبان به سوی تکامل و انباشت می­رود خالی از لطف نیست. پوپر زبان را دارای چهار ویژگی معرفی می­کند ، بیان و ارتباط، دو ویژگی نخست زبان هستند که در میان انسان و دیگر جانوران مشترک است. فرایند آغاز انسانی شدن ما را در گرو دو شاخصه­ ی دیگر یعنی توصیف و سنجش می­داند. توصیف ویژگی خاصی از زبان است که یک امر یا پدیده توسط تجربه یا تفکر انسان وصف و در معرض رد یا تایید قرار می گیرد. و شاخصه­ ی چهارم با سنجش مولفه­ های وصفی به درستی یا ناراستی پدیده و در نتیجه انباشت تجربه و تکامل اندیشه­ ی آدمی می ­انجامد.

با این پیشگفتار کوتاه که شعر اتفاقی در بستر زبان است نگاهی به سروده­ های راهبه خشنود خواهیم داشت. بهانه­ ی این کار انتشار دو مجموعه­ ی توام که در یک زمان و بی­درنگ توسط انتشارات نوپای پریسک که در همین زمان کوتاه نشان از نگرش حرفه ای و تخصصی به ادبیات و به ویژه شعر دارد، است.در ابتدا مقصود نگرش کلی به دو مجموعه مد نظر بود؛ اما با توجه به تفاوت و تعالی شعر و زبان در مجموعه دوم ،نگاه معطوف دفتر نخست یعنی "زمستان بی­برف" شد.

این که سراینده چه به کار می­ گیرد تا بسراید نخست باید به این نکته­ ی باریک اشاره نمود که در بافت یک کلام، واژگان با کنار هم نشستن و یا جای هم نشستن با خمیر مایه­ ی هنری بنام شعر که خود سرچشمه در زیبایی شناسی و زیبایی آفرینی دارد، تفاوت می آفرینند. پس واژه مهمترین ابزار کار شاعر است.در مجموعه مورد بحث چند دسته واژه وجود دارد:

یک: واژه های دم دستی و پر کاربرد با مفاهیم کلی و مشترک در جهان بینی مطالباتی عامه مانند: زمستان ، کلاغ، باد ، شب ، مردگان ، ستاره ، توفان ، سکوت ، عشق و....

واژه­ با توجه به نقشی که به عنوان واحد معنایی در بافت متن دارد ، نخستین گام ارتباطی در بافت زبان است. واژه­ های اشاره شده به دلیل کثرت کاربرد آنها در متون گذشته و در کلام معیار ، به خدمت گرفتن آنها در یک ژانر ادبی که تاثیری گذاری آن در آشنایی­ زادیی از زبان معیار است، نیاز به خلاقیت بالا و نازک ­بینی زیبایی­ سازانه­ ای دارد.

دیری تو

و من تلخم

شبیه دل بریدن تلخم (ص 13)

واژه­ ی پرکاربرد تلخ با همان معنی مستقیم ، بی هیچ اتفاق تازه ­ای به کار رفته است ،فعل دل بریدن که ماهیتی تلخ و گزنده دارد. همین واژه در انتهای همان صفحه از سطح معمول کمی بالاتر رفته و ذهن خواننده را به فضایی شاعرانه­ تر می­ کشاند:

من شبیه آواز پرنده ­ای

برای دلتنگی­ های کوچکت

تلخم

یادآوری این موضوع که واژه به تنهایی و مستقل از متن نقش و مفهوم تازه ای ندارد، لازم است و می بایست نقش آن در کلیت متن و تحت تاثیر و رابطه با سایر اجزای متن بررسی کرد.در بیشتر متون ادبی و به ویژه شعر نقش مفهومی واژه تغییر می­کند. اثر هم ­افزایی ترکیببات و تعابیری که واژه در آن­ها بکار رفته و نقش محوری در القای مفهوم و خلق زیبایی در کلیت اثر ، موید این موضوع است.

دو: واژه­ ها و تعابیر  ادیبانه تر یا حد میانه مانند: انعکاس ،خطاب، سرشار، استناد، رعشه، زنگار، مشبک و... این دست واژگان در تعابیر و اپیزود­های شاعرانه تر از صراحت مفهوم به سمت ابهام و ایهام شاعرانه حرکت مملوس ­تری در بافت شعر ایجاد می­ کنند.

چشمانت انعکاس شب­های بی­ ستاره است. (ص9)

یا:

دیگر نوری نمانده

که به استنادشان به خورشید بتازم. (ص9)

سه: واژه­ های اکتشافی: این دست واژگان، با طراحی و فضاسازی در دایره ی کشف های شاعر قرار می گیرند که بوی تازگی و القای مفهومی نو یا به تعبیری واژه ­های رستاخیز شده­ اند. یا در گذشته در متون شاعرانه به کار گرفته نشده ­اند و یا شاعر به کشفی نو از رابطه­ ی این واژگان با سایر اجزا و مفاهیم رسیده است. مانند: کاکائو، الکل، جلبک، رژلب، نسکافه، اقیانوس و...

من از دریا برگشته ام

با موهای خیس و عطر کاکائوی داغ

می ریزم در اولین شب زمستان (ص 11)

یا:

باید این زمستان را در الکل بگذارم

تا فردا

کلاغ­ها

بهانه برف را از من نگیرند. (ص20)

و یا:

پری خسته

ببین چگونه از قعر چشمانم

اقیانوس می بارد.(ص33)

پس از اجزا معنی­ دار و تفکیک ­پذیر زبان یعنی واژگان، آنچه که در روشن سازی مفهوم و پیام و ایجاد زیبایی و رابطه­ی نو در شعر کمک می­کند ترکیب­ سازی و اثر آن در تلنگر به ذهن خواننده است. ترکیبات شعری با همنشینی و جانشینی واژگان ساخته می شوند و حاصل، مفهومی نزدیک با معنی اولیه کلمه و گاه متفاوت دارد. شاعر با توجه به معنی واژه و پیام متن و کشف رابطه یا تضاد تازه بین اجزا ترکیبات ایجاد تازگی و زیبایی می­کند.ترکیبات شاعرانه می­توانند کلیشه و تکراری، معمولی و یا تازه باشند. از ترکیبات دفتر می توان به شب های بی ستاره، نفس باد، جاری رود، ابرهای خسته، رنگ تلخ انتظار، جزیره­ ی سرگردان، ناودان زمستان، چنارهای کلاغزده و ... اشاره نمود. آنچه رفت چه از واژگان و ترکیبات، مانند سنگ بنا و مصالح اولیه­ ی کار ضروری هستند؛اما این نما و فرم کار و شکل چینش و دستور زبانی است که شعر می شود . ابزار دست شاعر همانی است که بر زبان همگان جاری می شود . او آگاهانه روابط و دستور زبان را می­ شکند از مرزهای مفاهیم پذیرفته می گذرد، عدول می­کند و اتفاقات تازه ای در متن رقم می­زند.در زمستان بی برف، با دستور شکنی هایی رو به رو می­ شویم که گاه به خلق زیبایی منجر شده و گاه جز یک اشتباه دستوری نمی­ توان نامی برآن نهاد:

سنجاق گیسوانم را

در مردمکان چشمم فرو می­برم... (ص8)

جمع مردمکان بری مفرد چشمم که اگر به مردمک چشم هایم تغییر می کرد از خطای دستوری مبرا می شد.

تو

مرده است.

هنجارشکنی دستوریی که در دهه های 70 و 80 کاربرد زیادی در سروده های سرایندگان وقت داشت.

کشف گوشه های پنهان زبان که به اتفاقات شاعرانه یا تعابیر شاعرانه موسوم اند در یک اثر به غنا و زیبایی آن و همچنین تامل و تحمل مخاطب بر بند یا اپیزود آن می انجامد.زبان همانگونه که زبانشناسان اذعان دارند و بر عامه نیز محرز شده است ماهیتی متغیر و نودگر دارد. و این اتفاقات در شعر به این تغییرات کمک شایانی می­کند.

باید این زمستان را در الکل بگذارم. (ص19)

می توانی کلاهت را برداری

و به تمامی چهارشنبه­ ها تسلیت بگویی. (ص7)

می­ خواهم با سپید چشمان تو آدم برفی بسازم. (ص19)

سرفه ام می­گیرد

بالا می­ آورم اقیانوس را از چشمانم .(ص25)

آنچه در ذهن یک شاعر می گذرد بسته به سطح دانش ، هوش و تجربه های زیسته­ی او که تابعی از جغرافیا و عوامل موثر برآن است ؛ اندیشه ­ی او را گاه پیچیده و غیر فابل توضیح و توصیف می کند. این جاست که هنر شعر معادل­ سازی می­کند و شاعر به کمک تصویر از یک ذهنیت مبهم به عینیتی قابل لمس می­ رسد. ایماژ آرایه ای مهمی است که با التفات به احاطه­ ی مخاطب امروز با فناوری و دنیای ارتباطات تصویری نقش بسزایی در کنش و پویایی شعر دارد. چه بسیار مفاهیم نو که در انتزاع ذهن و آثار شاعران رنگ نیستی و فراموشی گرفته اند.

ماه و آرزوهای خسته­ ام

که در جاری رود بخار می­ شوند. (ص12)

شب های صاف و سرد زمستان و بخاری که از سطح رودخانه در اثر اختلاف دمای آب و هوا بلند می شود و اجازه دیدن تصویر ماه و یا نهایت آرزوهای شاعر را به بیننده نمی­ دهد.

فریادی

که گره می­خورد با گره روسری ­ام. (ص37)

تعبیری زیبا و شاعرانه از موضوعی تکراری و کلیشه، شاعر با رسم تصویری نو دغدغه های زنانه خود را به بند شعرش گره می زند. دغدغه هایی که گاه به صراحت و گاه در لفافه به زن بودن شاعر اشاره دارند.

سنجاق گیسوانم را

در مردمکان چشمم فرو می­ برم (ص8)

من زیبا بودم
همیشه درد

زن بودم. (ص37)

طبیعت­ گرایی و رد قوی عناصرآن در جای­ جای کتاب و اشعار آن مشهود است. گویی نقاشی یا پلانی از یک فیلم را می­بینیم که سراینده گاه از اعماق تاریک ذهنش و مفاهیم جاری در زبانش به پیرامون و دنیای طبیعی گریزی می­زند، فضایی سورئال پیش روی بیننده می گسترد . در برخی از کارها این فضا چنان متعدد و متفاوت می شود که ارتباط بخشی به بنده های شعر را با ابهامی که ایجاد می­­شود سخت می­کند. زبان اشعار به روز است. زمزمه های غمگین زنی با دنیایی از خیالات گوناگون . گاه امیدوار و گاه مویه می­کند. تصویر می سازد تصاویری آنی از طبیعت با القای مفاهیمی گاه پیچیده و گاه سهل الوصول. در این مجموعه ردی از خوانش و اندیشه ی فروغ و دیگر شاعران مطرح معاصر دیده می شود که این به معنای تقلید و کپی برداری نیست بلکه تاثیر ودرک درستی از زبان و اندیشه ی آنهاست که در کتاب بعدی شاعر به سمت استقلال و تمایز و اختصاص پیش می رود. گاه ساده و بی تکلف و عاری از آرایه های تعمدی لفظی و معنوی می شود اما اتمسفر حاکم برآن خواننده را در دنیایی خاص و تازه رها می کند . گویی شهزادی خیالی در خوابی عمیق و سنگین در دنیایی موازی با این جهان برای تو از هوس­ها، آرزوها و آنچه ذهنش را درگیر کرده اند روایت می کند. روایتی گاه در یک خط مستقیم و گاه در ابعادی دیگر تو را به گوشه های فضایی بکر می کشاند. بیشتر این فضاها در جغرافیای زیست شاعر دیده نمی شوند. آنقدر از جزیره و ماهی و اقیانوس می گوید که او را ساکن بندری دور در اقیانوسی گرم تصور می کنی. فضاها پیچیده نیستند ولی به شکل شگرفی خیالی و رویایی اند. تصویر و بندهای کمی از شعرش برای زمزمه و تکرار روی زبان می ماند ولی فضا و تصاویرش را به خوبی می­توانی درک و در آنها زندگی کنی. کلان روایت هایی که به سمت جزیی نگری و تجربه ­های زیستی نمونه ­ی نوعی زن در جامعه ما_ به عنوان موجودی با آمال و امیدهای سرکوب شده_ می رود.

 

زمستان1398

 بهمن مهرابی 

جمعه, 20 دی 1398 ساعت 17:45

قبرستان مجسمه‌ها...

.

از روی پل، یعنی جایی که من ایستاده بودم نور چراغ برق، حاشیهی رود را مثل روز روشن کرده بود. هرچند بخاطر فاصله‌ی زیادم با آنجا، اجسامِ پراکنده در آن کاملا مشخص نبودند اما مجسمه‌های کهنه‌ای که شاید شهرداری از داخل پارک‌ها جمع‌آوری می‌کرد و به اینجا می‌آورد از دور مثل تندیس‌های فرو رفته در گِل معلوم بودند. هوا چنان سرد بود که حتا جرأت بیرون آوردن یک نخ سیگار را از جیب پالتواَم نداشتم اما تماشای انعکاس نورِ چراغها روی بطری‌های شیشه‌ای و پلاستیکی _که مثل سرامیک کف رود را تزیین کرده بودند_ می ارزید به تحمل این سوزِ عجیب و غریب. هیچ جنبنده‌ای این وقت شب بیدار نبود یا اصلا جرأت بیرون آمدن از دست این سرما را نداشت. اینکه گربه‌ها و سگ‌ها هم بیرون نبودند، حسِ شجاعانه‌ای به من می‌داد اما آنچه مجابم می‌کرد تا در این ساعت از شب به تماشای قبرستان مجسمه‌ها بیایم، کنجکاوی و کشف رازی بود که لذت بیرون آمدن را صد چندان می‌کرد و حدس درباره‌ی مجسمه‌هایی که زیر پل را اشغال کرده بودند و فقط شب‌ها سر و کله‌شان پیدا می‌شد و روزها یا من دقت نمی‌کردم یا اثری از آنها نبود.

یکی از آنها مردی در حالت سجده بود، که شاید آن را از میدانی با اسمی مذهبی به اینجا آورده بودند. با خودم گفتم، هنگام طلوع آفتاب وقتی به گرده‌ی برنزی‌اش نور می‌تابیده چه ابهتی داشته است. یا زنی که بچه‌اش را به سینه‌اش چسبانده بود و به زمین خیره بود. حتما مربوط به میدانی بوده با نام مادر؛ اطرافش را گل و لایِ رود با پارچه‌های کهنه و پتوهای مندرس پوشانده بودند. یکی از آنها که بنظر جوانِ بلندقدی می‌آمد، بازویش را چسابنده بود و هنوز سرخیِ رنگی که روی ساعد و دستش ریخته بودند از دور سوسو می‌زد؛ شاید نامِ یکی از قهرمانان ورزشی را _که در میدان مبارزه زخم برداشته بود_ بر روی آن گذاشته بودند. پیرمردی خمیده و گوژپشت، تندیس دیگری بود که در آبِ رود، شاید وضو می‌گرفت. می‌دانم اسم میدان یا بوستانِ محل نصبش، پدر بوده.

اما در میان آن همه تندیسِ عجیب، یکی از آنها حالت غریبی داشت که هرچه فکر می‌کردم نمی‌تونستم اسم میدانش را حدس بزنم یا حتا دلیل نصبش را بفهمم. شلوارِ پاره‌پوره و کهنه‌اَش تا زیرِ زانوهای خشک و سیاهش پایین بود. ران‌هایش به میله‌ رسیده بودند و جسمِ سفیدی را با دست راست در کِشاله‌ی رانش فرو برده بود و در همان حالتِ نامتعادل خوابیده بود. من ساعت‌ها به آن دقت می‌کردم تا این راز را کشف کنم اما کدام میدان در این شهر به چنین تندیسی نیاز داشت؟! کجای این شهر به این مردِ تکیده نیاز داشت؟! این مجسمه‌ی سیاه و زشت به درد کدام نمایشگاه می‌خورد؟! کدام هنرمند به این مجسمه دل خوش می‌کرد؟! هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، تاریکی در شبکیه چشمم بیشتر می‌شد و تصویر تارتر و کِدِرتر. در همین گیر و دارِ کشف راز بودم که بادی خشن از زیر پل _مثل عقابی که از لانه‌اش برای شکار بیرون بپرد_ به پاهای تندیسِ بی‌نام پیچید و آرام آرام سقوطش داد و تندیس در گِل‌های حاشیهی رود فرو رفت.

جمعه, 20 دی 1398 ساعت 17:17

سه شعر از:

ری را عباسی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 20:06

سه شعر از ری را عباسی/...

 

صورت حساب

                                                                                

به آشپزخانه های جهان باخته ایم

کودکانی که مخلوط شده اند بین دسرهای شیرین

از شرق منهای غرب و غرب اضافه بر درآمد جنگ

صورت حساب هر خوراک به حساب دنیا نوشته می شود

با یک حسابِ سر انگشتی، شام های به خون تپیده چه نرخی دارد؟

شنیده ای کسی صدا بزند از پای اروپا:

آهای کودکِ مهاجر که پیراهنت از آب های منجمد زمین پاره تر است

چند دلار نفت به حساب پای افتاده ات بگذاریم؟

شاد باشید کودکان می خواهند بی حساب بشوند با خون تان

بالا یا پایین بروید مگر بی حساب می شوید از این دست از این پا؟

فردا کافی ست کودکان از درد بیداری بیدار بشوند

می دانند سور ِ بعد از سوریه

سرزمینی دیگر خوراکِ آشپزخانه ی بزرگ می شود

می ترسم به روزی ابرها دسته جمعی به بن بست برسند

                 ابرها می غرند

جهان به خورشید نیاز دارد

 ***

 

چترت را باز کن

 

با دیکتاتور به دنیا آمدم

مرگ تولدی بود به گردنم افتاد

حالا که همه به آزادی فکر می کنند

من به رهایی نمی رسم

این درد را باز کن

دری که به تولد باز می شود  هزار تویی است که مرا زیر پوتین هایش

حالا اگر همه به عدالت برسند

من به گیاهِ ِ در این گلدان هم نمی رسم

باران اگر خانه ای دارد  من به چتر هم نمی رسم

 

 ***                            

 می سازم  

                                

 میان جمعییتی

می خوابد چشم هایم

اعتراف می کنم شکست خورده ام میان خواب دیدگان

چشم ها برای خواب دیدن به خواب می روند

جایی نمی روند شکسته ها را جمع کنند به روز ِ بیداری

از شکستن هر آینه چقدر دلم خنک می شود از زندگی

همین است

دلم خنک می شود که چیزی شبیه من شکسته می شود

مجرمی که هر روز ادعا می کند زندگی را دوباره می سازد

وطن را می سازد

زنبوریست به دام آینه افتاده است

ری را عباسی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:32

جنگ و صلح/...

 

 
‍ درونِ حسی  سرخ 
 بیرون که می زنند
یاد جنگ می افتم 
 یاد همه ی  اندامش 
 که رگانی بریده بود
بر گلوی حوا !
  دوباره تاریخ سراغم می آید
میرزای جنگلی
جنوب تشنه ی  بهمنشیر
 دختر همسایه ای حتی که دیگر نیست !
من  نمی خواهم 
یک لحظه جان دادنِ  کسی را ببینم
درست ساعت ِنمی دانم چند 
دستم را جایی جا گذاشتم 
وبعد 
یادم می آید
به گیس های دست خورده ای
تماما تنفرمی شوم 
و شما هنوز نیمی در جنگ
و صلحی که نمازش را همیشه قضا می خواند .
 
باید بیدار بود ه باشم 
تا از درد  دست دیگرم  را 
جایی جا نگذارم
حالا هم جنگ شروع می شود
باید از کودکی ات  خجالت بکشیم
که در جنگ بزرگ شد
و جوانی ات که در خواب   
جنگل های شمال را ندید
فقط من برایش  دایه دایه *می خواندم 
 وقت جنگ نبود 
توجنگ دوست نداشتی 
بخدا این صلح هم
 فاحشگی اش را نداشت
و آزادی 
پسر همسایه شده بود 
که در هیچ  خوابش راهی نداشتیم 
حالادیگر برای کسی دلتنگ نیستیم
 من فکر کنم
خوابمان دیگر  بهشتی ندارد
همه‌چیزش  جنگی ست
و تو فرض کن
از پشتِ  کلمه‌هایی کج  شده ای 
 دست  مرگ را می گیری
و  حرف می‌زنیم
تا انتهای خوابی که نداریم !
شاید 
دیوانه شده‌ باشم 
من اما کلاغ شده ام 
وتو با تمام زنانه گی ات
 به صلح 
هنوز فکر می کنی .

بادبادک

زینب فرجی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:27

بادبادک

شعری از زینب فرجی/

 

جایی درمیان آسمانی کور و کر شده
 تو را به دام خویشتن انداختم
بعد با رویاهایی افتاده دربرهوتی دور دست
برای خودم کلاه خودی ساختم
باسپری که به وقت بارش
نیازمندی های روزمره ام را پوشش بدهد
تا هیچ گزندی به چشم ها
وسیب های کِرم خورده ی این دشت نرسد
مرا ببخش 
که تنهایی ام آنقدرعمیق نیست
که نفت درآن کشف شود
مرا به ماه ببر
وسیاهی های دربه در شده در هر نقطه از جهان را 
نشانم بده
شاید به قول صیاد
اینبار
همه شکوفه های این رودخانه گُل بدهند
با گردنبندی آویخته در گردن آرزوهامان
مرا به بزرگی آنکه دراین معبد
ستایش می کند
خدایش را‌‌
ببخش‌.
زندگی شاید
جعبه سیاه جادوگری باشد در سیرک،
درآنجا که شاعران 
ازوسط حلقه های آتش می پریدند
ودلقک هایی که روی طناب نازکی راه می رفتند
برای خنداندن تو
لااقل برای یک روز
جلوی آن همه دوربین‌.
خوشبختی را از رهگذری بپرسیم؟
که شاعرانگی هایش را به باد فنا داده
تا بادبادک کودکی اش را
چندصباحی باما هواکند.

پهلوان در زنجیر

قدرت دانشور

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:19

داستان پهلوان در زنجیر

 

لک لکی پاهای بلندش را به زیر شکم جمع کرده بود و در ارتفاع نه چندان بالایی پرواز می کرد به طوری که دیوارهای عظیم و باستانی قلعه فلک الافلاک در پس زمینه خود نمایی می کرد.پروازش را دنبال کردیم تا که به نزدیکی پل رسید و در آنجا در کنار یک بوته بلند حاشیه رود به آرامی فرود آمد.احمدی جلوتر از من به راه افتاد.باز خر و خر طوقه هایمان که با ترکه هدایتشان می کردیم،برخاست.

می خواستیم از کوچه انتهای محله باغ دختران که به پل ولیعهد می رسید،برگردیم که دیدیم در انتهای پل جمعیتی گرد آمده است.احمدی گفت:"فکر کنم پهلوانی دور گرفته است.بیا برویم ببینیم."

بی درنگ طوقه هایمان را در دست گرفتیم و رو به جمعیت دویدیم.

از شیب خاکی بالا کشیدیم تا رسیدیم به جمعیتی که در گوشه پل،حلقه ای بوجود آورده بود که در آن میان پهلوانی میدان داری می کرد.از لابلای جمعیت که بیشتر ایستاده تماشا می کردند رد شدیم.طوقه ها را روی زمین نهادیم و هر کداممان میان طوقه خود،نشستیم و مشتاق و هیجانزده به پهلوان خیره شدیم و سپس نگاهی به جمعیت که در سکوت،خیره به کار پهلوان بود.

گفتم:"به موقع آمدیم هنوز شروع نکرده"

پهلوانی بود بلند بالا و ورزیده با پوستی سبزه که دستمال یزدی بلندی دور سر بسته بود که دنباله آن از پس سرش آویزان بود.

جمعیت دم به دم زیاد می شد.

پهلوان در میان حلقه جمعیت چرخ می زد و گاه با بلندگوی دستی اش و گاه بدون آن ذکر می گفت و از راه رسم دیرینه اولیاء و جوانمردان می گفت.

روی زمین پیش پایش گلیم پاره ای بود و بقچه ای گشوده با صندوق چوبی رنگ و رفته ای و یک کتاب جلد چرمی فرسوده با قطع کوچک و یک کاسه طلایی که یک پنجه طلایی از کف آن بیرون آمده بود که می گفتند نشانه پنج تن آل عباست...و مقداری زنجیر با ضخامت های متفاوت و وزنه های گرد و بزرگ و میل هایی که هر کدام به کنده بزرگی می مانست و صفحه ای آهنی به کف آنها پرچ شده بود و خرت و پرت های دیگر.

یادم آمد یکروز که من و احمدی در پامنار کار پهلوان دیگری را می دیدیم در آخر کار که جمعیت پراکنده شد ما ماندیم پیش پهلوان.او از ما خواست کمکش کنیم چیزهایش را جمع کند.ما با میل پذیرفتیم.احمدی با شوخی و خنده می خواست یکی از آن وزنه های گرد را بلند کند ،نتوانست .جز آنکه آنرا جابجا کرد.او یکسال کوچکتر از من بود.من فکر می کردم می توانم بلندش کنم اما کار من هم راه به جایی نبرد.

پهلوان ،هر بار ذکرش را قطع می کرد و از جمعیت می خواست که برای سلامتی خودشان و شفای بیماران پولی در کاسه طلایی بگذارند.ما در بهر هیکلش بودیم.برایمان مهم بود که پهلوان زورمندی باشد که بعد درباره اش برای بچه های محل تعریف کنیم.

احمدی رو به من کرد و گفت:" خالکوبی گرده اش را ببین!خالکوبی گرده اش را ببین!."

زنی بود با موهای افشان و ابروهای وسمه کشیده و لبان برگشته که جامی را کف دست پیش آورده بود و مستانه و غمزده ما را می نگریست.با چم و خم شدن پهلوان گویی جان می گرفت.

پهلوان آنقدر دور گرفت و چرخ زد که حوصله ما بچه ها را که لابلای جمعیت پراکنده بودند، سر می برد. شاید هم حوصله بزرگترها را.

پهلوان همانطور که میدان داری می کرد کاسه را به طرف احمدی گرفت و دست بر شانه او نهاد و با همان حال آواز گفت:"حالا این پسر خوب برای ما کاسه گردانی می کند"

ما هم که از این کارها زیاد دیده بودیم.احمدی با شوق پرید وسط و کاسه را از پهلوان گرفت کاسه را در میان جمعیت گرداند تا در آن پول بیندازند.

جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بود.بیشتر جوان بودند و از آنهم بیشتر بچه ها...که سرشان درد می کرد برای کار درویش ها و پهلوان ها... بعضی بزرگترها با پاکت های خوراکی و نان های سنگکی که روی دست گرفته بودند،دقایقی به نظاره می ماندند و سپس با عجله می رفتند.

پیرزنی را دیدم که چادرش را دور سر و کمرش بسته بود.به نظرم از سر بیکاری شاید هم از بیچارگی و بی سر پناهی آنجا بود و به کار پهلوان با نگرانی و حوصله می نگریست.او تنها زن این جمعیت بود.هیچوقت ندیده بودم زنی چنین جاهایی باشد.

پسری را نشان احمدی دادم که سر و رویش از لابلای پاهای چند مرد بیرون آمده بود اما تنه اش اصلا معلوم نبود اما همانطور بی خیال و کنجکاو می نگریست.

حالا دیگر پهلوان می دانست که دو سه قران ته جیب جمعیت را با هر ورد و اوراد و صلواتی خالی کرده است.ما هم گاهی با گفتن "بش باد" با او همراهی می کردیم تا اینکه شروع کرد به یا علی مدد گفتن و شروع کارش.

پهلوان با هر دست حلقه یکی از وزنه های گرد را گرفت و روی دست ها برد سپس هر دو را همزمان به هوا انداخت و در بازگشت گرفت.بار دوم وزنه های گرد و سنگین را به هوا انداخت و پیش از آنکه فرود آیند چرخی به دور خود زد

و ایستاد و وزنه ها رادر هوا گرفت و بعد از مکثی طولانی اینبار همین کار را پیاپی با سرعت عمل انجام داد و هر بار با قدرت و مهارت آنها را در هوا می گرفت...و بارک الله و احسن بود که از بعضی افراد بزرگسال به گوش می رسید.

این بار پهلوان میل ها را که چون دو کنده تنومند درختی بودند که صفحه های گرد و ضخیمی به ته آنها پرچ شده بود روی دست هایش بالا برد و چون پهلوان پشت به ما بود می دیدیم هر بار که میل های عظیم را یک به یک دور سرش می چرخاند امواج عضلات بازو و شانه ها و کتفش به رقص در می آمدند و زن افسونگر نقش بسته بر گرده اش جان می گرفت و ابرو و لب ها و دست و جام همراهش به حرکت در می آمدند....

این بار هورا از بچه ها برخاست و احسن و بارک الله بود که نثارش شد.

پهلوان ما اینبار چند قلوه سنگ را یکی یکی روی وزنه های آهنی خود قرار داد و با دستمال یزدی یی که به دور دست پیچانده بود،هر بار با یک ضربه پرقدرت مشت،قلوه سنگ ها را به دو نیم می کرد.

بار دیگر از دو جوان خواست تخته سنگ بزرگی را روی شکمش قرار دهند و با پتک تخته سنگ روی شکمش را بشکنند.

آخرین کار پهلوان پاره کردن زنجیر بود.

پهلوان چند دور زد و سپس یکی از زنجیر هایی که کلفتی کمتری داشت را برداشت.از دو جوان خواست که در بستن زنجیرها کمکش کنند.آنها زنجیر بلند را دو دور به دور بازوان و بالا تنه او محکم بستند و قلاب زنجیر را که ضخیمتر بود به یکی از حلقه های زنجیر انداختند.اکنون پهلوان ما در محاصره زنجیر بود.

با زنجیر بسته به دور خود،چرخی در میان حلقه جمعیت زد و با صدای بلند گفت:یا قمر بنی هاشم.

جمعیت ساکت بود و خیره.

سر و تنه را پایین آورد و با همه توان زور آورد و دوباره سر را بالا گرفت با صدای خفه ای گفت:یا علی مدد.

لحظاتی گذشت و به یکباره زنجیر پاره شد و پهلوان از حلقه های زنجیر جست.صدای آفرین، مرحبا از جمعیت برخاست.

این بار پهلوان می خواست کار سخت تر را به آخر برساند...یعنی پاره کردن زنجیر کلفت تر!

آدم بزرگها،که بعضی شان چیزهایی با خود داشتند در این وقت ظهر پاییزی بین ماندن و رفتن مردد بودند که بمانند و ببینند کار پهلوان به کجا می کشد یا بگذارند و بروند...بعضی از جمعیت جدا شدند و بعضی وسوسه دنبال کردن کار پهلوان،آنها را نگه داشت.

اما من و رفیقم و شاید بچه های دیگر در این حلقه جمعیت فارغ بودیم و کنجکاو.

زنجیر کلفت تر به همان طریق دور قبل به دور بازوان و بالا تنه او دوباره بسته شد و قلاب آنرا به سختی به یکی از حلقه ها،آنطور که پهلوان می خواست ، انداختند.

پهلوان در زنجیر یک دور در میان جمعیت حلقه زده به دور خود چرخید ، ایستاد و لحظاتی تمرکز کرد و دوباره ذکر گرفت طوری بود که دهانش کف کرده بود و دندانهای درشت و محکمش ، تا ته حلقش دیده می شد. و لحظه ای که از کنار ما گذشت متوجه چیزی شدم که تا آن لحظه متوجه نبودم که روی بازوی راست و ستبر پهلوان جایی کنار زنجیر که به دور تنه و بازوی او بسته بود،خالکوبی نوشته شده بود که نتواستم آنرا بخوانم چرا که پهلوان به ندرت یکجا بند می شد و من هم نتوانستم با چهار کلاس سوادم آنرا به سرعت بخوانم.

پهلوان در آرامش و تمرکز سر و تنه را کاملا خم کرد موهای بلندش آویخته شد و به یکباره سر راست کرد و فشار آورد...رگ های گردنش مثل مار خزیدند و چشمانش از حدقه جستند،نعره بر کشید. ...جمعیت در سکوت فرو رفته بود.

لحظه ها گذشت...گذشت...اما هیچ اتفاقی نیفتاد...پهلوان آرام گرفته بود اما اندکی سرخ شد،بیشتر عرق بر پیشانی اش ظاهر شد اما گویی می دانست این مثل همه آن زنجیر پاره کردن های دیگر در میدان و میدان های دیگر است.

حتما بارها برایش پیش آمده است که با یکبار،زنجیر پاره نشده است؛مدد خواسته و در بار دوم و چه بسا بار سوم زنجیر را پاره کرده است.آرام و مطمئن دور بر داشت. ..نفسی تازه کرد. روبه آسمان ایستاد...دمی به بالا خیره شد.برگشت به جمعیت.

کسی در میان جمعیت داش مشتیانه گفت:"خدا قوت"

پهلوان ما رفت و درست در وسط جمعیت ایستاد.نفسی بر آورد و فرو داد.سرخماند و تن فرو آورد و کمی سر را بالا آورد به یکباره فشار آورد....مارها خزیدند.دو خورشید جوشیدند.

لحظه گذشت...لحظه ها گذشت...اما،اما خبری نشد.نه !زنجیر پاره نشد.

لحظاتی در سکوت گذشت.پهلوان ،پهلوان مغرور ما با پاهای استوار و اندکی لرزان شروع به دور برداشتن دوباره کرد.گویی داشت با خودش مبارزه می کرد.او گویی داشت جلو ی چیزی را از درون خودش می گرفت که به نطر سخت تر از پاره کردن این زنجیرها بود و ما نمی دیدیم.بهمین خاطر زمانی که از بر من گذشت احساس کردم کمی،فقط کمی ران هایش می لرزد.کاش اشتباه کرده باشم.

نگرانی را هم در چهره پیرزن عجیب و غریب که اکنون روی دو زانو نشسته بود می دیدم..

احمدی گفت:نمی تواند زنجیر پاره کند...خیط می شود...الانه که جمعیت هوواش کنند...

پهلوان به سکوت خود مهلت نداد.نفس عمیقی برآورد .عرق پیشانی اش به روی پلک هایش سرازیر شده بود.از جوانی خواست با دستمال یزدی خودش که از جیب شلوارش بیرون زده بود،عرق پیشانی اش را پاک کند تا به چشمانش نریزد. آفتاب پاییزی گویی بی رحم تر می سوزاند.من هم گرمم شده بود.دست بر گردنم کشیدم خیس بود.آیا از آفتاب بود!؟

یکی که سبیل های پرپشت و کلفتی داشت و کلاه مخملی به سر و کت خود را روی دست انداخته بود با صدای رسا در میان جمعیت رو به پهلوان ما گفت:"مشتی مثل اینکه واموندی "...یکی دیگر هم در تایید حرف او گفت:آره .درمونده.

پهلوان اگر شنید یا خود را به نشنیدن زد ،نمی دانم.اما گویی اصلا اینجا نبود، شاید داشت با این باور می جنگید که "نمی تواند".

باز پهلوان این بار درست در وسط حلقه جمعیت ایستاد.یک زانو را بر زمین نهاد و در کمال سکوت و بدور از پچپچ جمعیت سر خم کرد،سینه را تا روی زانوی دیگر خود خم کرد و لحظاتی همچنان ماند.براستی هیبتی داشت این پهلوان در زنجیر!.

هوا را در ریه هایش جمع کرد و چون نعره حیوانی وحشی سر بر آورد. ..مارها به سرعت خزیدند....دو خورشید جوشیدند،جوشیدند...چشمه های عرق به راه افتاد...و پهلوان دیگر خود نبود.به قعر آسمان خیره مانده بود،سراپا در زنجیر می لرزید،می لرزید....

دمی گذشت...دم ها گذشت.اما زنجیر....اما حلقه ها...اما کسی از این دایره بیرون نجست.

جمعیت از سکوت سر برآورد.پچپچه ها به اصواتی بلند مبدل شد.

کسی گفت:این هم از بار سوم!

یکی هم با صدای لاتی،گویی آب یخی از سرمای زمستان را بر گرمای سوزان جمعیت خالی کرد و با دهن کجی گفت:عمو جمع کن گرفتی ما را....و از جمعیت جدا شد و رفت.

دیگری با فیتکی که زد گفت:پهلوان پنبه را باش...مجبوری!

یکی دیگر در حالی که دور می شد گفت: خوب شد که حراممان نکرد.عده ای نیز به حمایت پهلوان در آمدند و از قدرت فوق العاده پهلوان ستایش ها کردند.

یک لحظه چشمم به پیرزن افتاد با نگاهی عجیب و تلخ چشم در میان جمعیت می چرخاند گویا می خواست چون عقابی روی آنها بپرد اما همانطور ساکت و تلخ می نگریست.

فضای ملتهبی بود.

بچه ها هم بی علت و با علت می خندیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند.

پهلوان ما مانده بود با سر فرو افکنده و در فکر، بطوری که از جایش نمی جنبید و اگر هم حرفی با آن جماعت داشت ترجیح داد که خاموش بماند.بیشتر جمعیت در کمتر از دوسه دقیقه پراکنده شد.بعضی بچه ها یکسر سوت می زدند و سر به دنبال یکدیگر می نهادند.یکی از آنها از روی گلیم پاره دوید پایش به صندوقچه و کتاب کهنه گرفت و آنها را پرت کرد به طوری که در صندوق گشوده شد و سکه ها و اسکناس ها روی گلیم پاره پخش شدند و به زیر پاها غلتیدند.

پهلوان کمر راست کرد و از دو سه نفر خواست که زنجیر را از تنش باز کنند.آنها با انبر دستی که پهلوان داشت با زنجیر ور رفتند اما زنجیر بدجور در تن او فرو رفته بود و گویی به هیچ طریقی قلاب آن از حلقه جدا نمی شد.سر قلاب رو به گوشت و تن پهلوان بود و چنان در سینه اش جا کرده بود که پهلوان هر طور هم که خود را جمع می کرد و دندان بر روی جگر می گذاشت تا نیشگون انبردست را بر تنش نادیده بگیرد،اما باز قلاب از حلقه جدا نمی شد.

مثل اینکه تا حالا پهلوان را خوب ننگریسته بودم.آنچنان بالا تنه اش در زنجیر فشرده شده بود که زنجیر در گوشت تنش مدفون بود.

یکی بهش گفت:بهتره بری جوشکاری یا مکانیکی یی تا زنجیر را باز کنند.پهلوان نمی خواست بپذیرد اما چاره ای هم نداشت.

حالا دیگر از دنیای پهلوانی، جمعیت و درگیری با خود بیرون آمده بود و به آن دو سه نفر راهنمایی می داد که این کار یا آن کار را بکنند تا زنجیر باز شود اما نمی شد که نمی شد.

نزدیک به نیم ساعتی بود که همینطور می گذشت.

جمعیت دیگر به بیست نفر هم نمی رسید.جز من و احمدی و چند مرد و پیرزن که با دقت چیزهای بهم ریخته پهلوان را گرد می آورد و بچه هایی چند که دور و بر می پلکیدند؛دیگر کسی نمانده بود.

پهلوان در زنجیر خسته شده بود و نفس زدن برایش مشکل شده بود.دیگر آن هیبت را نداشت عاجز می نمود و درمانده.موهایش نیز آن زیبایی را نداشت.از بس عرق کرده بود وارفته بود.

وانت باری از سر دیگر پل می آمد.آنرا نگه داشتند.طی قراری که با راننده گذاشتند قرار بود پهلوان را به یک جوشکاری سر جاده شمشیر آباد ببرد.

چیز های پهلوان را در عقب وانت بار گذاشتیم.کاسه طلایی را احمدی برداشت من هم کتاب کهنه جلد چرم را و دیگران هم هر کدام چیزی در عقب وانت بار گذاشتند.

من و احمدی و دیگران تا جلو ی در ماشین پهلوان را همراهی کردیم.پهلوان دردمند و فرسوده به زحمت در جلو ی ماشین خود را جا داد و در کنار راننده نشست.یکباره یادم آمد که ساعتی پیش بود که کنجکاو بودم که روی بازوی پهلوان چه خالکوبی شده است.حالا بازوی راست پهلوان جلو ی چشمم بود و کمی پایینتر از جایی که زنجیر به او پیچیده شده است؛ نوشته شده بود:"این نیز بگذرد". پیش خود زمزمه اش کردم اما هیچ از آن سر در نیاوردم.

راننده به ماشین گاز داد و پهلوان را با خودش برد.پیرزن و احمدی و دو سه مرد و من، باقیمانده از جمعیتی بودیم که ماشین را نظاره می کردیم تا اینکه به میدان مجسمه شاه و دو شیر ترسناک جلو ی پایش رسید و آنها را دور زد و از نظر ناپدید شد.

من و احمدی هم احساس کردیم ؛خسته ایم.چون طوقه ها را به گردن انداختیم و براه افتادیم.

 

 

در برابر باد

سایه باقری

جمعه, 29 شهریور 1398 ساعت 23:04

 

دوشعر از سایه باقری

 

یک

رها نمی‌شوم از حروف
برگشته‌ام به دندان قروچه‌های کودکی‌ام
در بمب و باروت
و به الفبای چوبی در  به وقت گریختن 
می‌افتادم و دوباره بلند 
بلند می‌گفتم 
جنگ از جانِ ما چه می‌خواهد
می‌افتادم و دوباره بلند
بلند می‌گفتم "مرگ بر"
می‌افتادم و دوباره بلند
با زانوهای خراشیده
حالا زنی چهل ساله‌ام در صلح
با انگشتانی نیمه جویده و
 سه دندان افتاده از صورت
در دهانی بازمانده 
بخندم؟
از کدام دهان؟
دهانی که به حرف نمی‌آید؟
به اعتراف نیامدم
که پوست از کرگدنم بردارید
پوستِ از کرگدنم
میراثِ سال بلواست
پناه ببرم به زیر پوست
در ناحیه ای از صورت
که به حرف نمی‌آید
به حرف نمی‌آیم از این پوست
رسیده‌ام به گوشت صورتی رنگ بدقلقم
زیر دنده ها
چقدر پوست بتراشم از این تن
که برسم به استخوان بی حرف
.. برسم به زنی که شب از ارتفاع می‌ترسد و
روز از لهجه‌ی مادرزادش کنار نمی‌رود
پرده را کنار می‌زنم
می‌رسم به دهان ملتهب زن در تخت
که طعم توت می‌دهد
به وقت بوسه
پناه می‌برم به لکنت کلمات
در صدای زن 
به هجای بلند کشیده در خون 
من حروف غلیظ نگفته‌ام 
که به اعتراف نمی‌آیم... .
 
 
دو
 
زن
ایستاده در برابر باد
با دو مردمکِ لرزان در چشم
هو که می‌کشد  گلوش کشیده می‌شود
در هیئت هوا
و لبهاش
به شکل بوسه‌ای بالغ
هوای بلعیده را
بر‌ می‌گرداند به جدار پنجره 
و جریانی سرخ 
در شیشه شکل می‌گیرد
باد که هو می‌کشد
از هیبت صداش 
زن
از حاشیه‌ی پیراهنش پرت می‌شود
و لبهاش 
جمع می‌شود
به شکل بوسه‌ای بالغ
باد که هو می‌کشد
جریانی سرخ 
از شیشه می‌ریزد...
 
صفحه1 از4

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@