پهلوان در زنجیر

قدرت دانشور

  • شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:19
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 142 دفعه

داستان پهلوان در زنجیر/

 

لک لکی پاهای بلندش را به زیر شکم جمع کرده بود و در ارتفاع نه چندان بالایی پرواز می کرد به طوری که دیوارهای عظیم و باستانی قلعه فلک الافلاک در پس زمینه خود نمایی می کرد.پروازش را دنبال کردیم تا که به نزدیکی پل رسید و در آنجا در کنار یک بوته بلند حاشیه رود به آرامی فرود آمد.احمدی جلوتر از من به راه افتاد.باز خر و خر طوقه هایمان که با ترکه هدایتشان می کردیم،برخاست.

می خواستیم از کوچه انتهای محله باغ دختران که به پل ولیعهد می رسید،برگردیم که دیدیم در انتهای پل جمعیتی گرد آمده است.احمدی گفت:"فکر کنم پهلوانی دور گرفته است.بیا برویم ببینیم."

بی درنگ طوقه هایمان را در دست گرفتیم و رو به جمعیت دویدیم.

از شیب خاکی بالا کشیدیم تا رسیدیم به جمعیتی که در گوشه پل،حلقه ای بوجود آورده بود که در آن میان پهلوانی میدان داری می کرد.از لابلای جمعیت که بیشتر ایستاده تماشا می کردند رد شدیم.طوقه ها را روی زمین نهادیم و هر کداممان میان طوقه خود،نشستیم و مشتاق و هیجانزده به پهلوان خیره شدیم و سپس نگاهی به جمعیت که در سکوت،خیره به کار پهلوان بود.

گفتم:"به موقع آمدیم هنوز شروع نکرده"

پهلوانی بود بلند بالا و ورزیده با پوستی سبزه که دستمال یزدی بلندی دور سر بسته بود که دنباله آن از پس سرش آویزان بود.

جمعیت دم به دم زیاد می شد.

پهلوان در میان حلقه جمعیت چرخ می زد و گاه با بلندگوی دستی اش و گاه بدون آن ذکر می گفت و از راه رسم دیرینه اولیاء و جوانمردان می گفت.

روی زمین پیش پایش گلیم پاره ای بود و بقچه ای گشوده با صندوق چوبی رنگ و رفته ای و یک کتاب جلد چرمی فرسوده با قطع کوچک و یک کاسه طلایی که یک پنجه طلایی از کف آن بیرون آمده بود که می گفتند نشانه پنج تن آل عباست...و مقداری زنجیر با ضخامت های متفاوت و وزنه های گرد و بزرگ و میل هایی که هر کدام به کنده بزرگی می مانست و صفحه ای آهنی به کف آنها پرچ شده بود و خرت و پرت های دیگر.

یادم آمد یکروز که من و احمدی در پامنار کار پهلوان دیگری را می دیدیم در آخر کار که جمعیت پراکنده شد ما ماندیم پیش پهلوان.او از ما خواست کمکش کنیم چیزهایش را جمع کند.ما با میل پذیرفتیم.احمدی با شوخی و خنده می خواست یکی از آن وزنه های گرد را بلند کند ،نتوانست .جز آنکه آنرا جابجا کرد.او یکسال کوچکتر از من بود.من فکر می کردم می توانم بلندش کنم اما کار من هم راه به جایی نبرد.

پهلوان ،هر بار ذکرش را قطع می کرد و از جمعیت می خواست که برای سلامتی خودشان و شفای بیماران پولی در کاسه طلایی بگذارند.ما در بهر هیکلش بودیم.برایمان مهم بود که پهلوان زورمندی باشد که بعد درباره اش برای بچه های محل تعریف کنیم.

احمدی رو به من کرد و گفت:" خالکوبی گرده اش را ببین!خالکوبی گرده اش را ببین!."

:زنی بود با موهای افشان و ابروهای وسمه کشیده و لبان برگشته که جامی را کف دست پیش آورده بود و مستانه و غمزده ما را می نگریست.با چم و خم شدن پهلوان گویی جان می گرفت.

پهلوان آنقدر دور گرفت و چرخ زد که حوصله ما بچه ها را که لابلای جمعیت پراکنده بودند، سر می برد. شاید هم حوصله بزرگترها را.

پهلوان همانطور که میدان داری می کرد کاسه را به طرف احمدی گرفت و دست بر شانه او نهاد و با همان حال آواز گفت:"حالا این پسر خوب برای ما کاسه گردانی می کند"

ما هم که از این کارها زیاد دیده بودیم.احمدی با شوق پرید وسط و کاسه را از پهلوان گرفت کاسه را در میان جمعیت گرداند تا در آن پول بیندازند.

جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بود.بیشتر جوان بودند و از آنهم بیشتر بچه ها...که سرشان درد می کرد برای کار درویش ها و پهلوان ها... بعضی بزرگترها با پاکت های خوراکی و نان های سنگکی که روی دست گرفته بودند،دقایقی به نظاره می ماندند و سپس با عجله می رفتند.

پیرزنی را دیدم که چادرش را دور سر و کمرش بسته بود.به نظرم از سر بیکاری شاید هم از بیچارگی و بی سر پناهی آنجا بود و به کار پهلوان با نگرانی و حوصله می نگریست.او تنها زن این جمعیت بود.هیچوقت ندیده بودم زنی چنین جاهایی باشد.

پسری را نشان احمدی دادم که سر و رویش از لابلای پاهای چند مرد بیرون آمده بود اما تنه اش اصلا معلوم نبود اما همانطور بی خیال و کنجکاو می نگریست.

حالا دیگر پهلوان می دانست که دو سه قران ته جیب جمعیت را با هر ورد و اوراد و صلواتی خالی کرده است.ما هم گاهی با گفتن "بش باد" با او همراهی می کردیم تا اینکه شروع کرد به یا علی مدد گفتن و شروع کارش.

پهلوان با هر دست حلقه یکی از وزنه های گرد را گرفت و روی دست ها برد سپس هر دو را همزمان به هوا انداخت و در بازگشت گرفت.بار دوم وزنه های گرد و سنگین را به هوا انداخت و پیش از آنکه فرود آیند چرخی به دور خود زد

و ایستاد و وزنه ها رادر هوا گرفت و بعد از مکثی طولانی اینبار همین کار را پیاپی با سرعت عمل انجام داد و هر بار با قدرت و مهارت آنها را در هوا می گرفت...و بارک الله و احسن بود که از بعضی افراد بزرگسال به گوش می رسید.

این بار پهلوان میل ها را که چون دو کنده تنومند درختی بودند که صفحه های گرد و ضخیمی به ته آنها پرچ شده بود روی دست هایش بالا برد و چون پهلوان پشت به ما بود می دیدیم هر بار که میل های عظیم را یک به یک دور سرش می چرخاند امواج عضلات بازو و شانه ها و کتفش به رقص در می آمدند و زن افسونگر نقش بسته بر گرده اش جان می گرفت و ابرو و لب ها و دست و جام همراهش به حرکت در می آمدند....

این بار هورا از بچه ها برخاست و احسن و بارک الله بود که نثارش شد.

 پهلوان ما اینبار چند قلوه سنگ را یکی یکی روی وزنه های آهنی خود قرار داد و با دستمال یزدی یی که به دور دست پیچانده بود،هر بار با یک ضربه پرقدرت مشت،قلوه سنگ ها را به دو نیم می کرد.

بار دیگر از دو جوان خواست تخته سنگ بزرگی را روی شکمش قرار دهند و با پتک تخته سنگ روی شکمش را بشکنند.

آخرین کار پهلوان پاره کردن زنجیر بود.

پهلوان چند دور زد و سپس یکی از زنجیر هایی که کلفتی کمتری داشت را برداشت.از دو جوان خواست که در بستن زنجیرها کمکش کنند.آنها زنجیر بلند را دو دور به دور بازوان و بالا تنه او محکم بستند و قلاب زنجیر را که ضخیمتر بود به یکی از حلقه های زنجیر انداختند.اکنون پهلوان ما در محاصره زنجیر بود.

با زنجیر بسته به دور خود،چرخی در میان حلقه جمعیت زد و با صدای بلند گفت:یا قمر بنی هاشم.

جمعیت ساکت بود و خیره.

 سر و تنه را پایین آورد و با همه توان زور آورد و دوباره سر را بالا گرفت با صدای خفه ای گفت:یا علی مدد.

لحظاتی گذشت و به یکباره زنجیر پاره شد و پهلوان از حلقه های زنجیر جست.صدای آفرین، مرحبا از جمعیت برخاست.

این بار پهلوان می خواست کار سخت تر را به آخر برساند...یعنی پاره کردن زنجیر کلفت تر!

آدم بزرگها،که بعضی شان چیزهایی با خود داشتند در این وقت ظهر پاییزی بین ماندن و رفتن مردد بودند که بمانند و ببینند کار پهلوان به کجا می کشد یا بگذارند و بروند...بعضی از جمعیت جدا شدند و بعضی وسوسه دنبال کردن کار پهلوان،آنها را نگه داشت.

اما من و رفیقم و شاید بچه های دیگر در این حلقه جمعیت فارغ بودیم و کنجکاو.

زنجیر کلفت تر به همان طریق دور قبل به دور بازوان و بالا تنه او دوباره بسته شد و قلاب آنرا به سختی به یکی از حلقه ها،آنطور که پهلوان می خواست ، انداختند.

پهلوان در زنجیر یک دور در میان جمعیت حلقه زده به دور خود چرخید ، ایستاد و لحظاتی تمرکز کرد و دوباره ذکر گرفت طوری بود که دهانش کف کرده بود و دندانهای درشت و محکمش ، تا ته حلقش دیده می شد. و لحظه ای که از کنار ما گذشت متوجه چیزی شدم که تا آن لحظه متوجه نبودم که روی بازوی راست و ستبر پهلوان جایی کنار زنجیر که به دور تنه و بازوی او بسته بود،خالکوبی نوشته شده بود که نتواستم آنرا بخوانم چرا که پهلوان به ندرت یکجا بند می شد و من هم نتوانستم با چهار کلاس سوادم آنرا به سرعت بخوانم.

پهلوان در آرامش و تمرکز سر و تنه را کاملا خم کرد موهای بلندش آویخته شد و به یکباره سر راست کرد و فشار آورد...رگ های گردنش مثل مار خزیدند و چشمانش از حدقه جستند،نعره بر کشید. ...جمعیت در سکوت فرو رفته بود.

لحظه ها گذشت...گذشت...اما هیچ اتفاقی نیفتاد...پهلوان آرام گرفته بود اما اندکی سرخ شد،بیشتر عرق بر پیشانی اش ظاهر شد اما گویی می دانست این مثل همه آن زنجیر پاره کردن های دیگر در میدان و میدان های دیگر است.

حتما بارها برایش پیش آمده است که با یکبار،زنجیر پاره نشده است؛مدد خواسته و در بار دوم و چه بسا بار سوم زنجیر را پاره کرده است.آرام و مطمئن دور بر داشت. ..نفسی تازه کرد. روبه آسمان ایستاد...دمی به بالا خیره شد.برگشت به جمعیت.

کسی در میان جمعیت داش مشتیانه گفت:"خدا قوت"

پهلوان ما رفت و درست در وسط جمعیت ایستاد.نفسی بر آورد و فرو داد.سرخماند و تن فرو آورد و کمی سر را بالا آورد به یکباره فشار آورد....مارها خزیدند.دو خورشید جوشیدند.

لحظه گذشت...لحظه ها گذشت...اما،اما خبری نشد.نه !زنجیر پاره نشد.

لحظاتی در سکوت گذشت.پهلوان ،پهلوان مغرور ما با پاهای استوار و اندکی لرزان شروع به دور برداشتن دوباره کرد.گویی داشت با خودش مبارزه می کرد.او گویی داشت جلو ی چیزی را از درون خودش می گرفت که به نطر سخت تر از پاره کردن این زنجیرها بود و ما نمی دیدیم.بهمین خاطر زمانی که از بر من گذشت احساس کردم کمی،فقط کمی ران هایش می لرزد.کاش اشتباه کرده باشم.

نگرانی را هم در چهره پیرزن عجیب و غریب که اکنون روی دو زانو نشسته بود می دیدم..

احمدی گفت:نمی تواند زنجیر پاره کند...خیط می شود...الانه که جمعیت هوواش کنند...

پهلوان به سکوت خود مهلت نداد.نفس عمیقی برآورد .عرق پیشانی اش به روی پلک هایش سرازیر شده بود.از جوانی خواست با دستمال یزدی خودش که از جیب شلوارش بیرون زده بود،عرق پیشانی اش را پاک کند تا به چشمانش نریزد. آفتاب پاییزی گویی بی رحم تر می سوزاند.من هم گرمم شده بود.دست بر گردنم کشیدم خیس بود.آیا از آفتاب بود!؟

یکی که سبیل های پرپشت و کلفتی داشت و کلاه مخملی به سر و کت خود را روی دست انداخته بود با صدای رسا در میان جمعیت رو به پهلوان ما گفت:"مشتی مثل اینکه واموندی "...یکی دیگر هم در تایید حرف او گفت:آره .درمونده.

پهلوان اگر شنید یا خود را به نشنیدن زد ،نمی دانم.اما گویی اصلا اینجا نبود، شاید داشت با این باور می جنگید که "نمی تواند".

باز پهلوان این بار درست در وسط حلقه جمعیت ایستاد.یک زانو را بر زمین نهاد و در کمال سکوت و بدور از پچپچ جمعیت سر خم کرد،سینه را تا روی زانوی دیگر خود خم کرد و لحظاتی همچنان ماند.براستی هیبتی داشت این پهلوان در زنجیر!.

هوا را در ریه هایش جمع کرد و چون نعره حیوانی وحشی سر بر آورد. ..مارها به سرعت خزیدند....دو خورشید جوشیدند،جوشیدند...چشمه های عرق به راه افتاد...و پهلوان دیگر خود نبود.به قعر آسمان خیره مانده بود،سراپا در زنجیر می لرزید،می لرزید....

دمی گذشت...دم ها گذشت.اما زنجیر....اما حلقه ها...اما کسی از این دایره بیرون نجست.

 جمعیت از سکوت سر برآورد.پچپچه ها به اصواتی بلند مبدل شد.

کسی گفت:این هم از بار سوم!

یکی هم با صدای لاتی،گویی آب یخی از سرمای زمستان را بر گرمای سوزان جمعیت خالی کرد و با دهن کجی گفت:عمو جمع کن گرفتی ما را....و از جمعیت جدا شد و رفت.

دیگری با فیتکی که زد گفت:پهلوان پنبه را باش...مجبوری!

یکی دیگر در حالی که دور می شد گفت: خوب شد که حراممان نکرد.عده ای نیز به حمایت پهلوان در آمدند و از قدرت فوق العاده پهلوان ستایش ها کردند.

یک لحظه چشمم به پیرزن افتاد با نگاهی عجیب و تلخ چشم در میان جمعیت می چرخاند گویا می خواست چون عقابی روی آنها بپرد اما همانطور ساکت و تلخ می نگریست.

فضای ملتهبی بود.

بچه ها هم بی علت و با علت می خندیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند.

پهلوان ما مانده بود با سر فرو افکنده و در فکر، بطوری که از جایش نمی جنبید و اگر هم حرفی با آن جماعت داشت ترجیح داد که خاموش بماند.بیشتر جمعیت در کمتر از دوسه دقیقه پراکنده شد.بعضی بچه ها یکسر سوت می زدند و سر به دنبال یکدیگر می نهادند.یکی از آنها از روی گلیم پاره دوید پایش به صندوقچه و کتاب کهنه گرفت و آنها را پرت کرد به طوری که در صندوق گشوده شد و سکه ها و اسکناس ها روی گلیم پاره پخش شدند و به زیر پاها غلتیدند.

پهلوان کمر راست کرد و از دو سه نفر خواست که زنجیر را از تنش باز کنند.آنها با انبر دستی که پهلوان داشت با زنجیر ور رفتند اما زنجیر بدجور در تن او فرو رفته بود و گویی به هیچ طریقی قلاب آن از حلقه جدا نمی شد.سر قلاب رو به گوشت و تن پهلوان بود و چنان در سینه اش جا کرده بود که پهلوان هر طور هم که خود را جمع می کرد و دندان بر روی جگر می گذاشت تا نیشگون انبردست را بر تنش نادیده بگیرد،اما باز قلاب از حلقه جدا نمی شد.

 مثل اینکه تا حالا پهلوان را خوب ننگریسته بودم.آنچنان بالا تنه اش در زنجیر فشرده شده بود که زنجیر در گوشت تنش مدفون بود.

یکی بهش گفت:بهتره بری جوشکاری یا مکانیکی یی تا زنجیر را باز کنند.پهلوان نمی خواست بپذیرد اما چاره ای هم نداشت.

حالا دیگر از دنیای پهلوانی، جمعیت و درگیری با خود بیرون آمده بود و به آن دو سه نفر راهنمایی می داد که این کار یا آن کار را بکنند تا زنجیر باز شود اما نمی شد که نمی شد.

نزدیک به نیم ساعتی بود که همینطور می گذشت.

جمعیت دیگر به بیست نفر هم نمی رسید.جز من و احمدی و چند مرد و پیرزن که با دقت چیزهای بهم ریخته پهلوان را گرد می آورد و بچه هایی چند که دور و بر می پلکیدند؛دیگر کسی نمانده بود.

پهلوان در زنجیر خسته شده بود و نفس زدن برایش مشکل شده بود.دیگر آن هیبت را نداشت عاجز می نمود و درمانده.موهایش نیز آن زیبایی را نداشت.از بس عرق کرده بود وارفته بود.

وانت باری از سر دیگر پل می آمد.آنرا نگه داشتند.طی قراری که با راننده گذاشتند قرار بود پهلوان را به یک جوشکاری سر جاده شمشیر آباد ببرد.

چیز های پهلوان را در عقب وانت بار گذاشتیم.کاسه طلایی را احمدی برداشت من هم کتاب کهنه جلد چرم را و دیگران هم هر کدام چیزی در عقب وانت بار گذاشتند.

من و احمدی و دیگران تا جلو ی در ماشین پهلوان را همراهی کردیم.پهلوان دردمند و فرسوده به زحمت در جلو ی ماشین خود را جا داد و در کنار راننده نشست.یکباره یادم آمد که ساعتی پیش بود که کنجکاو بودم که روی بازوی پهلوان چه خالکوبی شده است.حالا بازوی راست پهلوان جلو ی چشمم بود و کمی پایینتر  از جایی که زنجیر به او پیچیده شده است؛ نوشته شده بود:"این نیز بگذرد". پیش خود زمزمه اش کردم اما هیچ از آن سر در نیاوردم.

راننده به ماشین گاز داد و پهلوان را با خودش برد.پیرزن و احمدی و دو سه مرد و من، باقیمانده از جمعیتی بودیم که ماشین را نظاره می کردیم تا اینکه به میدان مجسمه شاه و دو شیر ترسناک جلو ی پایش رسید و آنها را دور زد و از نظر ناپدید شد.

من و احمدی هم احساس کردیم ؛خسته ایم.چون طوقه ها را به گردن انداختیم و براه افتادیم.

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:27
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « شهناز ژولیده

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@