داستان کوتاه

شهناز ژولیده

  • جمعه, 15 شهریور 1398 ساعت 10:59
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 70 دفعه

خودِ اینجانب

 

بعضی وقت ها بعضی چیزها خیلی بزرگ می شوند. پله هایی که از آن بالا می روی، تعداد موزاییک های کف اتاق زیر پایت، کلماتی که ادا می شود و پژواک کنان توی سرت می پیچد، لکه ی سیاه روی سر آستین دست چپ مرد غریبه ای که قرار است شاهد باشد. بوی جوهر خودکاری که توی دست گرفته ای و بدتر از تمام آن ها دو تا خط و دایره و اسمت پای آن که قرار است تکلیفت را مشخص کند. درست حس این را داشته باشی که توی همان دایره گیر افتاده ای.

-«اگه مطمئن هستین خطبه ی طلاق رو بخونم؟.»

مگر به چه چیزی می شود اطمینان داشت!. همین سوال خوره ی جانم شد. از کجا معلوم امضای همان برگه پای امضاهای دیگر را به زندگیم باز نکند!. مگر نه این که قبلا ً هم همین طور نبوده است!. حس خوبی نبود و نیست انگار یاس و دلتنگی و ترس را بگذارند توی مخلوط کن، میکس که شد برایت بیاورند و بگویند بفرما نوش جان و آدم دلش بخواهد بالا بیاورد.

-«مگه گریه می کنی؟»

این را مادر درست وقتی گفت که توی حرفش پریدم. از شربت انجیر و خیلی چیزهای دیگر برای درمان یبوستش می گفت.درست به «نمی دانم چه کار کن..»که رسید با صدای بلند گفتم:«من دارم گریه می کنم..»حالا هر کاری هم که بخواهم انجام دهم باید با صدای بلند فریاد بکشم. دست خودش نیست. چشم هایش کم سو و گوش هایش سنگین شده است.

-«دیگه گریه نداره. تقصیر خودته. چند بار گفتم دخترم سیاست داشته باش...نداشتی.»

نداشتم. انگار سیاست لباسی باشد آن هایی که داشتند می پوشیدند و خوشبخت بودند و من که نداشتم حسرت به دل نگاه شان می کردم. فقط سیاست نیست. کشف کرده ام خیلی چیزهای دیگر هم به تن من نیامده است. مثل حالت خماری توی چشم های زن غریبه ای که گاو مانند سرش را در مقابل بد و بیراه مرد روبرویش پایین انداخته بود. یا اصلا حس گرمای زنی که محکم بچه اش را توی بغل گرفته بود و انگار چندین صفحه قربان صدقه رفتن را از حفظ برایش می خواند.

آقای مشاور در حالی که انگشتانش را جلوی سگک بزرگ و براق کمربندش توی هم گره کرده بود گفت:«اصولا ً خانم ها باید صبور باشن. زن باید زنانگیش را حفظ کند. این خصیصه زن بودن است...»

این خصیصه ای که همیشه از آن می گفت مثل کارت شناسایی بود که باید سنجاق می کردم به همان لباس سیاستی که نداشتم.

حالا خودم را توی عکس ها می بینم. عکاس گفته بود گردنت را کمی که به جلو بکشی غبغبت نمی افتد. بعد باید رو به او می ایستادم. دست هایم را می گذاشتم روی سینه اش و به قول عکاس، یک لبخند عشوه آمیز تحویلش می دادم. او هم باید لبخند می زد.

-«لطفا ً بیش تر. دهن بازتر. یه کمی بیشتر...»

این بدترین عکسی بود که می توانست گرفته شود. آقای سگک آن بار از پشت میز چوبی گفت:«اصولا ً خانم هایی که روحیه ی شادی دارند و بیشتر لبخند می زنند آقایان بیشتری رو به خودشون جذب می کنند و شما...»

حالا بیشتر حس عقب ماندگی به من دست می دهد. انگار که نمی توانم مثل تمام زن هایی باشم که هر روز می بینمشان.

هرکدام از وسایلم را گوشه ای از اتاق چیده ام.درست مثل ذهنم که نمی شود مرتبش کنم. بدتر از آن اینکه چیزی اذیتم می کند. مثل ترس خیره ماندن هر شب، به سوراخ نسبتا ً کوچک کنار پرده اتاق، که هر آن انتظار دارم چیز عجیب و غریبی از آن بیرون بیاید.

توی پارک، آن مرد از پشت عینک ته استکانیش نگاهم کرد. لبخند زد. آقا جان که آمد دور تا دور پارک پر شد از پرده های صورتی. دنبالش که دوید. شلنگ انداز پشت پرده های صورتی فرار کرد و بعد نعره ای که بلند و بلندتر می شد. ته استکانی نقش زمین شد. نفسش بالا نمی آمد. روی قفسه سینه اش کوبیدم. کوبید. خودم روی سرم نشسته بود. مشت می کوبید. بلند که شدم طنابی دور گردنم پیچیده شد. ته استکانی مثل آن که سگی گرسنه باشم دور تادور پارک من را چرخاند. مردم آمده بودند تماشا به صرف قه قهه. تلفن که زنگ خورد از خواب پریدم. صدای خش دار زنی از پشت تلفن گفت:«لطفا ً فردا تشریف بیارید دفترخانه...». هر که می آید سوال پیچم می کند:«شما دیگه چرا؟ دو سالش که هنوز تموم نشده. مگه چیکار کرده بود؟.»

آرام می شوم اینکه بروم وسط تمام وسایلم بنشینم که حالا دیگر تنها وسیله نیستند. چیزی فراتر از آنند. هر کدام شان انگار به هیات انسانی درآمده اند مثل روزی که کادو پیچشان کردم شاد نیستند. مثل همین مبل که دیگر آن خردلی شاد نیست. فقط یک خردلی غمگین است. که مانند انسانی خسته وسط اتاق دراز کشیده است. لشکر شکست خورده ای هستند که به وطنشان بازگشته اند و من در نقش فرمانده اگر روزی به آن ها سر نزنم فکر می کنم به آن ها خیانت شده است. خوبی اش این است که از هر چیزی به من نزدیک ترند. می فهمند چه می گویم. مادر در را باز کرد. آمد تو. دیگر نگفت :«چه خبره!. وسط اینا چیکار می کنی؟.چرا جمع و جورشون نمی کنی؟.» این بار خوشحال، با لبخندی بر لب رو به من ایستاد. نفسی تازه کرد. توی چشم هایش برق خاصی بود. انگار که بخواهد بگوید:«چه کار درستی انجام دادی. به هیچی فکر نکن. حق با تو بود و هست. »و من دلم بخواهد بلند شوم و بغلش بگیرم. اما تنها به دیوار تکیه داد. نفسی تازه کرد و آخر سر به حرف آمد:«فقط دو تا قاشق روغن کرچک. تموم شد. راحت شدم دخترم.»

دندان پزشک دو تا آمپول بی حسی را پشت سرهم تزریق کرد. طوری خیره نگاهم کرد، مثل آن که عقش گرفته باشد از سن و سالم که نباید از درد آمپول گریه ام بگیرد. و حتی دلش بخواهد لگدی حواله ام کند. نه او نه هیچ کس دیگری نمی دانست که من هق هق کنان، دست روی دهان، به بیرون از پنجره اتاق نگاه می کردم. جایی که فقط و فقط قمری تنهایی روی بام خانه ای نشسته بود.

اپیزود دوم:

خاله فرزانه خیلی با حوصله دانه های بدون هسته ی خرما با یک تکه ی کوچک پنیر را گذاشت لای سنگک.آن را لول کرد و داد دست فریبا و گفت:«اینو بخور. به این چیزا هم فکر نکن.»

خاله نرگس که عینک آفتابیش را روی سر گذاشته بود و روبروی آن ها درست روی یکی از همان نیمکت هایی که شبیه کلاه لبه دار بود نشست ولقمه اش را توی دهان نگذاشته گفت:«دختر روزی صدتا مثل تو طلاق می گیرن عین خیالشونم نیس. دنیا که به آخر نرسیده.»

و بعد صدای یکی از خاله های پشت سرش را شنید که چیزی توی دهان داشت و گفت:«آخه کی زن همچین آدم مفسدی میشه. ولی خدایی من جای تو بودم مهرمو می ذاشتم اجرا...که کلاه سر یه بنده خدای دیگه نذاره.»

-«ای بابا مهین جان که چی!.مگه دختر افسانه خانم مطالبه نکرد!. پنج سال آزگار به هر دری هم که می زنه شوهره طلاقش نمی ده. »

-«خب نده چشمش کور،دندش نرم.اونم نه که حالا خواستگارا واسش صف کشیدن. تازه این که بهتره تا این که با دست خالی بیاد بیرون.اونم بعد چند سال زندگی کردن.»

رویا که هنوز عینک آفتابیش را برنداشته و لب به چیزی نزده بود گفت:«پریسا رو که من می شناسم. هم دانشگاهی بودیم. اون که وضعش توپه. داییش گردن کلفته. الان کارمنده.پول شوهر می خواد چیکار!»

خاله پروین که دانه های ریز لواش را از روی مانتو و روسریش می تکاند گفت:«خدا رو شکر که پدرو مادرت هنوز سایه شون بالا سرتونه. حداقل یه خونه هست که برگردی اون جا.»

و بعد با حالت حسرت آوری رو به خاله مهین که بغلش نشسته بود کرد.«پدر و مادر یه چیز دیگه ان. آدم تا اونا زنده ان تکلیف خودشو روشن کنه. اونا که برن چی؟.بری خونه دوماد و زن داداش!.ااای...شوهرم که بدتر جای این که بیش تر رفیقت بشه بیش تر تو سرت می زنه. نه که جایی رو نداری که بری. بعدشم تا حالا کی از گشنگی مرده که فریبا جون دومش باشه. اصلا بهتر مهریه نگرفتی.»

-«اون که بله پری جون. ایشالله که پدر و مادرش سلامت باشن ولی تو جایی که ما زندگی می کنیم زن مطلقه خیلی فرق داره با دختری که هنوز شوهر نکرده. فریبا جون بهت برنخوره ولی خب من خودمم پنج سال مثل تو بودم. آدم که نباید از واقعیت گریز بزنه.»

فریبا گوشش به این حرف ها بدهکار نبود اما فقط برای این که کسی یک وقت فکر نکند  حرفی به او برخورده است فقط با حرکت سر حرف هر کدامشان را تایید می کرد.

-«این حرفا چیه مرضیه جون!.دختر دختره حالا چه فرقی می کنه مطلقه باشه یا..»

-«یعنی واقعا با هم فرقی ندارن!. پدر و مادر، استغفرالله پیغمبر هم که باشن کسی هم نباشه با خودشون فکر نمی کنن که خرج دانشگاش رو دادم چند سال... کاره ای که نشد. هیچ.گفتم بلکه شوهر کنه،سرو سامون بگیره، با هزار قرض و قوله جهازش رو جفت و جور کردم.آخرش چه!. اومده تنگ دل خودم. ولی اگه پولی داشته باشی یا چه می دونم کار خوبی که بتونی از عهده ی مخارجت بر بیای بحثش جداست. اینه که دختر خانم، ما هم می گیم چرا مطالبه نکردی مهریه تو!.»

-«عزیزم به همون دلیلی که خودت نکردی...واسه مردم نسخه نپیچ دختر خوب.»

-«جریان من فرق داشت. اون بیچاره چیزی نداشت. یه پولیم باید بهش می دادم تا طلاقم می داد.»

خاله زهرا که به پیشانیش گره انداخته بود و دست هایش را طوری توی هوا تکان می داد انگار که در حال مگس پراکنی باشد گفت:«مهریه. مهریه. توهم.مرضیه آدم که دختر خودشو نمی فروشه.»

و بعد تق محکم زد بالای دست چپش و گفت:«پسر بیچاره ی من چی کشید!. خانم مگه دست بردار بود!. خانوادشم که سورچرونی رو خوب بلد بودن. تا قرون آخر مهریه رو گرفتن تازه ول کنم نبودن.»

خاله لطیفه که صبحانه اش را تمام کرده و آینه ی کوچک جیبی را جلوی لب هایش گرفته بود مثل آن که بخواهد با انگشت اشاره اش دورتادور لبش را تمیز کند گفت:«منم که موافق مهریه نیستم. پگی جون میگه اون ورا زن و شوهر اگه بخوان از هم جدا بشن همه ی داراییشون بین دو تاشون تقسیم می کنن.»

-«ای بابا لطیفه جون همچین قانونیم تو ایران اگه باشه. مردا قبل این که اصلا زن بگیرن همه دار و ندارشون رو شش دونگ می زنن به اسم مامانشون.»

همه می زنند زیر خنده. «سحر جون تو که اینقد قشنگ می خندی یه چیزی بگو. تا حالا که مثل مادر عروس یه کلمه هم حرف نزدی. هر چی باشه بهت برنخوره یه سنی ازت گذشته دوتا پیراهن بیش تر از ما پاره کردی.»

-«والله من که با مهریه موافقم. نه این که زن محتاجش باشه.نه. اصلا ما که چند ساله زیر یه سقف با شوهرامون زندگی کردیم کدوممون مطالبه اش کردیم. ولی خب لازمه که باشه. مردو پابند زن و بچه اش می کنه. دیگه مرد گوشش نمی جنبه و دست از پا خطا نمی کنه.»

خاله فرزانه که تا آن وقت چیزی نگفته بود توی حرفش پرید و گفت:«پابند!.کی گفته اصلا مهریه پابندی می آره!.به فرض هم به قول شما بیاره. واقعا ارزشش رو داره!.وفاداری و پایبندی که صرفا بخاطر ترس از این باشه که ای وااای یه وقت نره مهرشو بذاره اجرا!.»

همه سکوت کرده بودند. «خب دیگه خانما استراحت کافیه. زودتر بلند شید که به ظهر نخوریم. کوله هاتون رو چک کنید یه وقت چیزی رو جا نذارید.»

رویا که خسته به نظر می آمد گفت:«خاله جون خیلی مونده تا...چی بود اسمش؟»

-«بان شلانه. اگه زود بجمبین نه. چیزی نمونده.»

خاله فرزانه اول از همه راه افتاد. جوان تر ها هم عقب همه ی آن ها. آبی،سفید،قرمز کوله پشتی هایی که هر کدام پشت سرهم حرکت می کردند. مال خاله فرزانه همیشه سبک بود. هر کدام از آن ها خسته که می شد کوله اش را توی دست می گرفت و می گفت:«چی گذاشتی توش!.چرا اینقد سنگینه!.»و بعد کوله ی سبک خودش را با او عوض می کرد و آن را برایش کول می گرفت.

خاله لطیفه صدای رادیوی توی دستش را زیاد کرد:«س لام...س لام...سلام به همه ی دوستان عزیزم...هر کجای ایران زیبا که هستین...صبح اولین روز قشنگ پاییزیتون بخیر...سلام...سلام بر پاییز...خوش آمدی...خانمای عزیز...می دونم الان مشغول گردگیری از اسباب اثاثیه ی خونه هاتون هستین.پاییز...»

فریبا گوش هایش تیز شده بود و هنوز کلمه ی اسباب اثاثیه توی گوشش می پیچید و تصاویری که جلوی چشمش می آمد و می رفت.

«کمر باریک من... شام تاریک من...»

«نکن. می شکنه... بدش به من...ببین اینارو میذارم ردیف بالایی... بهش دست نمی زنی...مال مهمونه...خب!...مهمون.چایی کم می گیره گذاشتم واسه مهمون زیاد. ببین چه زن خوبیم.ردیف وسطم که پارچ ولیوان چیدم ولی این پایین اینارو گذاشتم واسه خودمون. یه کم بزرگه نه!. اشکال نداره نهایتش خونه بابام و مامانت بیان.یا نه از همون بالاییا می ذاریم.»

حالا دیگر مجبور نبود دقیقه ها بنشیند. خیره شود تنها به ظرف آجیل روی میز و با خودش فکر کند که به جای آن کریستالی هلالی پایه دار بلند می توانست یکی از همان پلی رزین های تمام طلایی با نگین های ریز و درشت را بگیرد که آن قدر هم پایه هایش بلند نبود تازه خیلی هم توی چشم بود و خانه ی هرکسی ندیده بود. همه ی این کارها دیگر برایش مثل صفحاتی بودند که خالی مانده بودند و او با کتاب خواندن، باشگاه رفتن، پیاده روی سعی کرده بود تا پرشان کند. اما هنوز صفحات خالی وجود داشتند مثل وقت هایی که چشم بسته صدای نفس هایی را می شنید که هر بار با بیرون آمدن صورتش را خنک می کرد. چشمش را باز می کرد. روبرویش صورت سبزه با ته ریش و موهای عرق کرده، چسبیده بر پیشانی مردی بود که دست به سینه سر بر بالش او توی خواب عمیقی فرو رفته بود. دیدن آن تصویر آن هم شاید چون اولین چیزی بود که تا چشم هایش را باز می کرد آن را می دید می توانست برایش خیلی معنا داشته باشد. مهم ترین شان آن بود که دیگر تنها نبود. دیگر به جای آن که به سفیدی دیوار بغل دستش یا گل های صورتی روی مربع های کرم و قهوه ای جلد بالش خیره بماند کسی بود تا آن طور ریز شود توی صورتش و فقط به او فکر کند. هنوز نتوانسته بود آن صفحات خالی را پر کند و همین بود که اذیتش می کرد. تنهایی. خودش، تنهایی توی خیابان تاریک بی آن که کسی سد راهش شده یا حرفی زده باشد و یا حتی صدای عجیبی را شنیده باشد.فقط و فقط خودش. چه چیز آن ترسناک بود که از خواب پرید و به وحشت افتاده بود!.انگار که تنهایی مردی بود و هر بار از آن فرار می کرد و همیشه هم با او گلاویز می شد.

خاله فرزانه قدم هایش را کوتاه کرد تا این که هم قدم فریبا شد.

-«آقا بهرام این جا را دوست داشت. آن وقت ها هم کلاسی بودیم. دانشگاهمان را هم همین جا تمام کردیم. پنجشنبه ها می آمدیم این جا...ماشین پدرش را قرض می گرفت. بیش تر وقت ها هم با پای پیاده. بچه های دانشگاه را هم می آوردیم. آن ها که مثل ما غریب بودند. فقط این جا نیست خیلی جاهای دیگر هم دارد. پایین تابلو را که خواندی.جمعه ها ولی می رفتیم کانی شفا...»

عینک آفتابیش را از روی چشم هایش برداشت. و بعد مثل آن که بغض کرده باشد گفت:«می دونی... اون وقتا به چشم من آبیدر بزرگ بود و بلند. ولی حالا...هه... مثل قلعه بود برایمان. هر چقدر بیش تر دلمان می گرفت می آمدیم این جا بیش تر بالا می رفتیم. دیگر دست احدی به ما نمی رسید. آن وقت ها که مثل حالا نبود. آدمی بود تا حرفش حرف باشد و قولش قول. بنشینی کنارش، زیر برف و بوران هم با یک گوشه ی چشم گرمت کند. آقا بهرام...»

-«خدا بیامرزدش...»

بغضش را قورت داد« می دانی خواسته یا ناخواسته چه با خاطره های خوب چه بد، یک وقت هایی تنهایی. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. همین ها را ببین. یکی بادگیر سبز پوشیده یکی آبی، یکی کلاهش قرمز است یکی خاکستری.می بینیشان. هر کدام شان یک جور تنهایند. ولی چه کار می کنند!. نرگس را ببین. صدای خنده اش را که می شنوی!. تنهایی هر کدامشان رنگی دارد. آن وقت چطور می شود گفت یکی بیش تر تنهاست و آن یکی کم تر!.»

-«فرزانه جان فکر کنم رسیدیم.اون جا نیست!.» صدای خاله لطیفه بود که انگشت اشاره اش را رو به بالا به یک سکوی بزرگ ، دراز کرده بود و می پرسید.

-«اره عزیزم خودشه.»

آن پیچ را هم که تمام کردند آخر سر به آن جا رسیدند. همه گی لبخند به لب، بدنشان را کش و قوس دادند.بجز آن ها کسی آن جا نبود فقط از توی جاده دو سه نفری در حال بالا آمدن بودند و پیرمردی با سبیل شیرماهی که قبل از آن کسی نمی دانست مشغول چه کاری بود اما همین که چشمش به آن ها افتاد انگشت هایش روی تنبکی که وسط پاهایش گذاشته بود ضرب گرفت. آن ها هم قمقمه هایشان را بیرون آوردند ولبی به آب زدند. بعد هرکدام گوشه ای از زیر انداز را گرفتند و با فاصله ی نه چندان زیاد با پیرمرد نشستند. خاله نرگس اما ننشست. دستمال کاغذی را از توی جیب بادگیرش بیرون آورد. رفت وسط جمع که دایره وار نشسته بودند ایستاد و با صدای بلند گفت:«حالا کی بلده چوپی بکشه!.»دستش را به کمر گرفت و با صدای تنبک،درجا شانه هایش را بالا و پایین می کرد و دستمال را توی هوا تکان می داد . همه گی دور تا دور او کف می زدند یکی دو نفر هم با دستمال توی دستشان، نشسته، همراهیش می کردند. فریبا اما کمی دورتر از آن ها ایستاده بود.اولین چیزی که جذبش کرد درخت تک افتاده ی تنهایی بود که تکیه بر دیوار،ریشه در زمین شاخ و برگ هایش و حتی نیمی از تنه اش را رو به جلو، رو به لبه ی سکوی سنگی خم شده بود. مثل آن که تمام تقلایش را کرده باشد تا ریشه اش را از زمین بکند. آن قدر زیبا بود که نتوانست از آن چشم بپوشد. تنه اش مثل آدم بیماری که بدنش پراز زخم های عمیق باشد پر بود از سوراخ های ریز و بزرگ که عمق بعضی هایشان فقط به سیاهی ختم می شد ولی توی یکی از سوراخ های کوچک دو نخ سیگار سوخته تا انتها تمام نشده مانده بود. چیزی توی خودش داشت. تنهایی پرهیبتی که فریبا را مجذوب خودش کرده بود. درست مثل انسان قدرتمندی که زیر پایش شهری باشد. شهری که ساختمان ها،بزرگراه ها،جاده ها،خیابان ها آنقدر بزرگ نبودند تا آدم ها  را توی خودش گم کند. از آن نما فقط شهری ریز پر از خانه هایی که انگار دستی از دو سمت شهر آن را بهم فشرده باشد دیده می شد. و تمام مسیری که بالا آمده بودند مثل ماری که نیمی از بدنش را زیر مشتی کاه پنهان کرده باشد به نظر می رسید. درختی تنها و قدرتند که آن بالا ایستاده بود و ولع دیدن هر چه بیشتر شهر قامتش را به جلو خم کرده بود. کمی بالاتر از فریبا درست پشت درخت، خاله فرزانه ایستاده بود. از لابه لای برگ های هنوز سبز درخت.نیم رخ فریبا را دید که کنار همان درخت نه بی شباهت به آن هوای تازه را توی سینه اش حبس کرد و محکم آن را از دهانش بیرون داد و لبخندی گوشه ی لب هایش نقش بست.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:51
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « بهمن مهرابی

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@