داستان کوتاه / آفرین پنهانی

تیر هزاره

  • یکشنبه, 26 فروردين 1397 ساعت 17:08
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 313 دفعه

 

هزاره...

 

زن هار شده بود.همه ی تپه ماهورهای اطراف آبادی را زیر باران بی امان می دوید.یک نفس می دوید،لحظه به لحظه سنگین وسنگین ترمی شد.همه چیزدرنگاه اش تیره وتاربود. آرزو می کردکاش جرعه آبی شودودرزمین فرورود. دلش بارگرفته بود.انگارتندری روی لب هایش می غریدوحنجره اش رامی درید.اومردش راازباران می خواست.ازرعدوبرق ؛وپژواک ناله هایش خواب آبادی راآشفته کرده بود.

 

 

زن

 

-همه چیزتمام شد!

 

-همه چیزتمام شد؟!

 

-نگوزن...نگو...دلم دوپاره آتیشه

 

-خب نباس منم...

 

-نپرس زن...نپرس...!

 

مردآن روزچوب هزاره را انداخت.

 

سواره هاآمدند...همه جابوی خون می دادوباروت ومرگ...گُله به گُله ودسته دسته می آمدندوخون ازنوک دماغ شان سرازیرمی شد.دشت بودودشنه وعطش خشکی که گلوازهُرم نگاه حریص شان می ترکید.آمدند.سوختند.کشتندوبردند.

 

مردبی آن که به شمارش درآوردشکارکل هایی که گلویشان بوسه گاه برنواش شده بود؛برخاست.ازجابرخاست.برنواش رابرداشت.گالشت هایی که هرچندوقت یک بارزن برایش می دوخت را،به پاکرد.تیزوسبک وبی صداگام می زد.تناوب گام هایش روی سینه ی زمین،پستان هایش رابه له له درآورد.تاآبراه گله یک نفس دوید.قنداق رابه سینه چسباند.هنوزشلیک نکرده ،بوی باروت راحس می کرد.چشم ازمگسک وارهاند.دست به ماشه برد.

 

-امان مرد...امان...!

 

چشم ازچشم کَل نمی گرفت مرد.کَل دست هارابه امان خواهی که گویی تسلیم محض شده بود،یانه...امان ومی خواست بگوید؛بایست مرد...!شمارکشتنگاه کَل های جوان به پایان رسیده است.شمارتوبه هزاررسیده است.مرددست ازماشه واگرفت.دهانش خشک شدونفس رابریده بریده قورت داد.برنورازمین نهادوراه خانه رادرپیش گرفت ولب فروبست ودیگرهیچ...

 

-دست خالی برگشتی انگارمرد؟!

 

ومردبی حرف نگاه درنگاه زن دوخت وآهی ازنهادکشید...

 

چوپان گله را،هی زدوگهگاه هوره ایی بریده بریده ازته گلوباخودنجوامی کرد.ازتپه بالارفت تاخواست زیردرختی که همیشه چاشت هنگام گله،درسایه اش کمی می آساید؛بنشیند.امابهت زده به نیزار روبرویش زل زد.چشم هاراتندتندبه هم مالید.انگاراشتباهی رخ داده بود!

 

-من که وجب به وجب این خاکو می شناسم.سال هاس بابوی نفس اش آشنام.حتامی دونم چنددرخت اونجا،جاخوش کرده وچندساله ند؟!

 

یک باردیگرچشم هارا با انگشت مالید.نه...خواب نبود!

 

-امااین همه نی ازکجاروئیده ن؟من که همین دیروزگله روتااین جاآوردم.همچین چیزی ندیده بودم...؟!

 

سی سال چوپانی وبیابان گردی کافی بودتاهمه چیزاین منطقه رابشناسدوبداندچی کجاست.سنجاقی ازتوبره ی نانش بیرون آوردوبابسم الهی به کت اش زد:

 

-نکنه جن زده شدم؟!

 

امانیزاردربادمی رقصیدوجوان می نمود.توبره ازدوش گرفت وواردنیزارشد.اوعاشق نی زدن بود.دست به ساقه ی یکی ازنی هابرد.خواست ازساقه جدایش کندکه ناله ای ازنی برخاست.تندآن راپرت دادوجلدازجاپرید.خیلی ترسیده بود.

 

-یعنی چه...صدای چی بود؟!

 

سکوت روی دشت پرده کشانده بود.مردکمی به خودآمدوبازدست به ساقه ی نی برد.ناله ی ضعیفی دوباره ازنی جان گرفت.مردکنجکاوترشدودریک چشم بهم زدن نی راازساقه برید.نگاهش کرد.رگه هایی ازخون درجدار نی ماسیده بود.

 

-تابوده نی زردِزرده،چراخونیه خداعالمه ؟!

 

خوش نداشت بیشترمعطل شود.دل به خود و نی سپرد.آن رابه گوشه ی لب خواباندونفسی درآن دماند.نی باسوزِناله به صدادرآمد:

 

                               من همسرشیربودم                  عاشق نخجیربودم

 

                               کافراومداونوبرد                      منوبه گرگاسپرد

 

                              وقتی خونم رومکید                یه قطره این جاچکید...

 

لبان اش گُرگرفت ودیگرنتوانست ادامه دهد.نی راازلب گرفت وبِروبِراطراف رادرچشم چرخاند.

 

-نه...مگه ممکنه؟گفتن بعدِ اون کشتارتوی آبادی وکشتن مردی که چوب هزاره رو انداخت؛زنش به کوه زدوخوراک درندگان شد اما اینودیگه کسی باور نمی کنه! حکمن دیوونه شدم...!خدابخیرکنه...خی...ر...

 

وبیهوش شد....

 

مرد سبیل کلفت،چشم پف کرده ووادریده که رگه های خون چرکینی درآن هادودومی زد،بینی عقابی ودهانی که یک درمیان دندان های مورزده اش رانشان می داد؛جلوترازهمه سواره هاخودرابه جلوکشاند.همه ی ایل رایک دورکامل چرخاند.دستی به سبیل رساندوچنددانه ازآن هارابه دندان هاسپرد.

 

بهت وسکوت بودوترس واضطراب.قلب هادرسینه به شماره افتاده وکسی لام تاکام لب نمی جنباند.مردامنیه شلاق رادرهواچرخاند.سینه ای صاف کردوروبه مردهاوزنان ایل صدایش گُرگرفت:

 

-کدخدایتان کجاست!

 

بازسکوت بودوسکوت...

 

-مگرکرشدیدپاپتی ها؟همین طورهم جرم تان سنگین است!گفتم کدخدایتان کجاست؟

 

مردهاخشم رادردرون خودمی جویدندوبازسکوت وسکوت...

 

امنیه شلاق رادومرتبه درهواچرخاندوصورت زنی رانشان کرد.مردعصبانی جلورفت وگفت:

 

-چه خبرشده آقا...مگه سرآوردید؟چراای...

 

امنیه حرف اش رابرید:

 

اِاِاِ...بالاخره یکی پیداشدازلال مانی بیرون بیاد...!

 

مردباتلخی ایل رانگریست وروبه امنیه گفت:

 

-پی چه آمدیدسرکار؟

 

-حرف زیادی موقوف...امرمی کنیم زن هاتان سربندهاراواکنندوکُلنجه دوربیندازند!

 

-سربند؟!...محال است آقا...محا...

 

شلاق درهواچرخید.صورت مرد بوسه گاه آن شد،مثل ماری زخمی به خودپیچید.دودازدِماغ اش جهیدوخون ازپیشانی اش.جیغ وهوار زن هابالاگرفت...

 

-مرد!کَسونِم...امروزچه خیرته؟! چرابی حرف شدی؟

 

ومردبازچشم درچشم زن دوخت وبی حرف لب گزیدوبغض فروخورد!

 

سواره ها آمدند...زمین زیرسم اسب هاشان سینه می دریدوکف ازلب ولوچه شان سرازیرمی شد.آبادی بوی خون ومرگ گرفته وزن هاترس ودلهره امان شان راربوده بود.می دانستندبازهم سروکله شان پیدامی شود.سربندوکلنجه بهانه بود.درپی آزارمی آمدند.خشونت وآزار ایل عادت شان شده بود.آن هازهرچشم خیلی ازآبادی های همجوارراگرفته بودنداماحساب این هاچیزدیگری بود.تابه حال تاب هیچ خشونت وبی حرمتی رانسبت به خودیااهل وعیال شان رانداشته بود.مردسکوتش آزاردهنده شده بود.زن می دانست هرگاه چنین باشد،اتفاقی درپیش است وخداخدامی کردبه خیربگذرد.زن ازدارِ دنیا،تنهابه اودلخوش بود...

 

سواره ها آمدند...به اشتباه آمدند،کشتندوبردند؛زمین وکشتزارباآدم هایکی شد.اسب هایال درخون، مانده ی ایل که کودکان برهنه درخاک ونان بودند؛باسکوتی چندساله به خورشیدمی نگریستند.آن هادرسکوت شان کسی راطلب می کردند.کسانی راطلب می کردند...

 

چندروزی می شدکه نبردادامه داشت.مرتب ازمرکزبه جمع امنیه هااضافه می شد.آن هامردم آبادی های دیگررانیزخریده بودند.مرتب خط ونشان می کشیدند؛امنیه ها برای سرآن ها،جایزه می گذاشتند.زن ومرد،بچه وبزرگ کوه آتشفشان شده بودند وچون باهم بودندوباهم می مردند؛هیچ باک شان نبود.مردتاآن موقع سرِپابودومثل شیردردهان شان می دوید.ایل نیزتاهنگامی که اوسرپابود،نفس می جنباندامابه محض شنیدن خبرکشته شدنش؛تاب مقاومت راازدست دادند....

 

ظهرتب وتردیددرآبادی سایه انداخت.سیلابی ازخون راه افتاده بود.کوه به ناله درآمد.زن مثل گرگ هاری شد.دیگربه خودنبود.همه چیزوهمه کس اش راازدست داده بود.به کوه زد.باران می بارید.شلاق شلاق باران می بارید.زن؛مردش راازکوه می طلبید.ازباران.ازکَلی که امان اش داده بود.ازنخجیرگاهی که هم نفس سالیان دورش بودوردپاهایش راخوب می شناخت.بوی پروازدرسینه ی زن،ریشه دواند.دال روبرویش زُل زد.بال هاراگشودوزن بی معطلی برپشت اش،سوارشد.بال زدوبال زدتابه بلندترین نقطه ی کوه رسید.زن دیگرخودنبود.کسی دیگراورافرمان می داد.دال اورازمین گذاشت ودوزشد.باغرش شیریادمردش دوباره دراوزنده شد.اورایافت وبرای آغوشش شتافت.شیرگرسنه وتشنه بود.گلوی زن رابوسیدوخونش رامکید.یک قطره خون اززن برزمین افتادونی زارمتولدشد....

چوپان دست به خورجین برد.نی رابه لب سپرد.زن روبرویش زل زده بود.دامن اش دربادمی رقصید.غروب پشت آبادی یله وکودکان درنی زارترانه شده بودند.چوپان درنی دمید.آبادی دررکاب زن شیهه کشیدوزن سکوت سالیان مردش راشکست.صبح روزبعد،چوپان دیدزن ومردهردودرآبادی ،روبه آفتاب جوانه زده اند.

 

 

 

هزاره...

زن هار شده بود.همه ی تپه ماهورهای اطراف آبادی را زیر باران بی امان می دوید.یک نفس می دوید،لحظه به لحظه سنگین وسنگین ترمی شد.همه چیزدرنگاه اش تیره وتاربود. آرزو می کردکاش جرعه آبی شودودرزمین فرورود. دلش بارگرفته بود.انگارتندری روی لب هایش می غریدوحنجره اش رامی درید.اومردش راازباران می خواست.ازرعدوبرق ؛وپژواک ناله هایش خواب آبادی راآشفته کرده بود.

-همه چیزتمام شد!

-همه چیزتمام شد؟!

-نگوزن...نگو...دلم دوپاره آتیشه

-خب نباس منم...

-نپرس زن...نپرس...!

مردآن روزچوب هزاره را انداخت.

سواره هاآمدند...همه جابوی خون می دادوباروت ومرگ...گُله به گُله ودسته دسته می آمدندوخون ازنوک دماغ شان سرازیرمی شد.دشت بودودشنه وعطش خشکی که گلوازهُرم نگاه حریص شان می ترکید.آمدند.سوختند.کشتندوبردند.

مردبی آن که به شمارش درآوردشکارکل هایی که گلویشان بوسه گاه برنواش شده بود؛برخاست.ازجابرخاست.برنواش رابرداشت.گالشت هایی که هرچندوقت یک بارزن برایش می دوخت را،به پاکرد.تیزوسبک وبی صداگام می زد.تناوب گام هایش روی سینه ی زمین،پستان هایش رابه له له درآورد.تاآبراه گله یک نفس دوید.قنداق رابه سینه چسباند.هنوزشلیک نکرده ،بوی باروت راحس می کرد.چشم ازمگسک وارهاند.دست به ماشه برد.

-امان مرد...امان...!

چشم ازچشم کَل نمی گرفت مرد.کَل دست هارابه امان خواهی که گویی تسلیم محض شده بود،یانه...امان ومی خواست بگوید؛بایست مرد...!شمارکشتنگاه کَل های جوان به پایان رسیده است.شمارتوبه هزاررسیده است.مرددست ازماشه واگرفت.دهانش خشک شدونفس رابریده بریده قورت داد.برنورازمین نهادوراه خانه رادرپیش گرفت ولب فروبست ودیگرهیچ...

-دست خالی برگشتی انگارمرد؟!

ومردبی حرف نگاه درنگاه زن دوخت وآهی ازنهادکشید...

چوپان گله را،هی زدوگهگاه هوره ایی بریده بریده ازته گلوباخودنجوامی کرد.ازتپه بالارفت تاخواست زیردرختی که همیشه چاشت هنگام گله،درسایه اش کمی می آساید؛بنشیند.امابهت زده به نیزار روبرویش زل زد.چشم هاراتندتندبه هم مالید.انگاراشتباهی رخ داده بود!

-من که وجب به وجب این خاکو می شناسم.سال هاس بابوی نفس اش آشنام.حتامی دونم چنددرخت اونجا،جاخوش کرده وچندساله ند؟!

یک باردیگرچشم هارا با انگشت مالید.نه...خواب نبود!

-امااین همه نی ازکجاروئیده ن؟من که همین دیروزگله روتااین جاآوردم.همچین چیزی ندیده بودم...؟!

سی سال چوپانی وبیابان گردی کافی بودتاهمه چیزاین منطقه رابشناسدوبداندچی کجاست.سنجاقی ازتوبره ی نانش بیرون آوردوبابسم الهی به کت اش زد:

-نکنه جن زده شدم؟!

امانیزاردربادمی رقصیدوجوان می نمود.توبره ازدوش گرفت وواردنیزارشد.اوعاشق نی زدن بود.دست به ساقه ی یکی ازنی هابرد.خواست ازساقه جدایش کندکه ناله ای ازنی برخاست.تندآن راپرت دادوجلدازجاپرید.خیلی ترسیده بود.

-یعنی چه...صدای چی بود؟!

سکوت روی دشت پرده کشانده بود.مردکمی به خودآمدوبازدست به ساقه ی نی برد.ناله ی ضعیفی دوباره ازنی جان گرفت.مردکنجکاوترشدودریک چشم بهم زدن نی راازساقه برید.نگاهش کرد.رگه هایی ازخون درجدار نی ماسیده بود.

-تابوده نی زردِزرده،چراخونیه خداعالمه ؟!

خوش نداشت بیشترمعطل شود.دل به خود و نی سپرد.آن رابه گوشه ی لب خواباندونفسی درآن دماند.نی باسوزِناله به صدادرآمد:

                               من همسرشیربودم                  عاشق نخجیربودم

                               کافراومداونوبرد                      منوبه گرگاسپرد

                              وقتی خونم رومکید                یه قطره این جاچکید...

لبان اش گُرگرفت ودیگرنتوانست ادامه دهد.نی راازلب گرفت وبِروبِراطراف رادرچشم چرخاند.

-نه...مگه ممکنه؟گفتن بعدِ اون کشتارتوی آبادی وکشتن مردی که چوب هزاره رو انداخت؛زنش به کوه زدوخوراک درندگان شد اما اینودیگه کسی باور نمی کنه! حکمن دیوونه شدم...!خدابخیرکنه...خی...ر...

وبیهوش شد....

مرد سبیل کلفت،چشم پف کرده ووادریده که رگه های خون چرکینی درآن هادودومی زد،بینی عقابی ودهانی که یک درمیان دندان های مورزده اش رانشان می داد؛جلوترازهمه سواره هاخودرابه جلوکشاند.همه ی ایل رایک دورکامل چرخاند.دستی به سبیل رساندوچنددانه ازآن هارابه دندان هاسپرد.

بهت وسکوت بودوترس واضطراب.قلب هادرسینه به شماره افتاده وکسی لام تاکام لب نمی جنباند.مردامنیه شلاق رادرهواچرخاند.سینه ای صاف کردوروبه مردهاوزنان ایل صدایش گُرگرفت:

-کدخدایتان کجاست!

بازسکوت بودوسکوت...

-مگرکرشدیدپاپتی ها؟همین طورهم جرم تان سنگین است!گفتم کدخدایتان کجاست؟

مردهاخشم رادردرون خودمی جویدندوبازسکوت وسکوت...

امنیه شلاق رادومرتبه درهواچرخاندوصورت زنی رانشان کرد.مردعصبانی جلورفت وگفت:

-چه خبرشده آقا...مگه سرآوردید؟چراای...

امنیه حرف اش رابرید:

اِاِاِ...بالاخره یکی پیداشدازلال مانی بیرون بیاد...!

مردباتلخی ایل رانگریست وروبه امنیه گفت:

-پی چه آمدیدسرکار؟

-حرف زیادی موقوف...امرمی کنیم زن هاتان سربندهاراواکنندوکُلنجه دوربیندازند!

-سربند؟!...محال است آقا...محا...

شلاق درهواچرخید.صورت مرد بوسه گاه آن شد،مثل ماری زخمی به خودپیچید.دودازدِماغ اش جهیدوخون ازپیشانی اش.جیغ وهوار زن هابالاگرفت...

-مرد!کَسونِم...امروزچه خیرته؟! چرابی حرف شدی؟

ومردبازچشم درچشم زن دوخت وبی حرف لب گزیدوبغض فروخورد!

سواره ها آمدند...زمین زیرسم اسب هاشان سینه می دریدوکف ازلب ولوچه شان سرازیرمی شد.آبادی بوی خون ومرگ گرفته وزن هاترس ودلهره امان شان راربوده بود.می دانستندبازهم سروکله شان پیدامی شود.سربندوکلنجه بهانه بود.درپی آزارمی آمدند.خشونت وآزار ایل عادت شان شده بود.آن هازهرچشم خیلی ازآبادی های همجوارراگرفته بودنداماحساب این هاچیزدیگری بود.تابه حال تاب هیچ خشونت وبی حرمتی رانسبت به خودیااهل وعیال شان رانداشته بود.مردسکوتش آزاردهنده شده بود.زن می دانست هرگاه چنین باشد،اتفاقی درپیش است وخداخدامی کردبه خیربگذرد.زن ازدارِ دنیا،تنهابه اودلخوش بود...

سواره ها آمدند...به اشتباه آمدند،کشتندوبردند؛زمین وکشتزارباآدم هایکی شد.اسب هایال درخون، مانده ی ایل که کودکان برهنه درخاک ونان بودند؛باسکوتی چندساله به خورشیدمی نگریستند.آن هادرسکوت شان کسی راطلب می کردند.کسانی راطلب می کردند...

چندروزی می شدکه نبردادامه داشت.مرتب ازمرکزبه جمع امنیه هااضافه می شد.آن هامردم آبادی های دیگررانیزخریده بودند.مرتب خط ونشان می کشیدند؛امنیه ها برای سرآن ها،جایزه می گذاشتند.زن ومرد،بچه وبزرگ کوه آتشفشان شده بودند وچون باهم بودندوباهم می مردند؛هیچ باک شان نبود.مردتاآن موقع سرِپابودومثل شیردردهان شان می دوید.ایل نیزتاهنگامی که اوسرپابود،نفس می جنباندامابه محض شنیدن خبرکشته شدنش؛تاب مقاومت راازدست دادند....

ظهرتب وتردیددرآبادی سایه انداخت.سیلابی ازخون راه افتاده بود.کوه به ناله درآمد.زن مثل گرگ هاری شد.دیگربه خودنبود.همه چیزوهمه کس اش راازدست داده بود.به کوه زد.باران می بارید.شلاق شلاق باران می بارید.زن؛مردش راازکوه می طلبید.ازباران.ازکَلی که امان اش داده بود.ازنخجیرگاهی که هم نفس سالیان دورش بودوردپاهایش راخوب می شناخت.بوی پروازدرسینه ی زن،ریشه دواند.دال روبرویش زُل زد.بال هاراگشودوزن بی معطلی برپشت اش،سوارشد.بال زدوبال زدتابه بلندترین نقطه ی کوه رسید.زن دیگرخودنبود.کسی دیگراورافرمان می داد.دال اورازمین گذاشت ودوزشد.باغرش شیریادمردش دوباره دراوزنده شد.اورایافت وبرای آغوشش شتافت.شیرگرسنه وتشنه بود.گلوی زن رابوسیدوخونش رامکید.یک قطره خون اززن برزمین افتادونی زارمتولدشد....

چوپان دست به خورجین برد.نی رابه لب سپرد.زن روبرویش زل زده بود.دامن اش دربادمی رقصید.غروب پشت آبادی یله وکودکان درنی زارترانه شده بودند.چوپان درنی دمید.آبادی دررکاب زن شیهه کشیدوزن سکوت سالیان مردش راشکست.صبح روزبعد،چوپان دیدزن ومردهردودرآبادی ،روبه آفتاب جوانه زده اند.

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در یکشنبه, 26 فروردين 1397 ساعت 17:27
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « گور پدر ارسطو مارک تواین »

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@