داستان کوتاه / مهسا طاهری

اردیبهشت داغ

  • پنج شنبه, 03 اسفند 1396 ساعت 21:47
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 178 دفعه

آب دهانم را تند تند قورت دادم.کف دست را کشیدم به پایین مانتو و با نوک کتانی های آل استار روی زمین اشکال نامفهوم کشیدم.پاچه های شلوار جین روشنم دوتا داشت و مچ پای سفیدم دیده می شد.سنگینی نگاهی را حس کردم.سر بالا بردم.حسام صاف زل زده بود به مچ پایی که حالا روی پای دیگر قرار داشت.پاها را جفت کردم و بردم زیر صندلی...

 

آفتاب افتاده بود کف اتاق روی قالی بته جقه دار.نشسته بودم لبه تخت و ملحفه را توی مشت می فشردم.گوشی دستم بود و منتظر.مادر که در اتاق را باز کرد برای بار سوم صدا بالا بردم:«گفتم که شام نمی خورم.حالیت نشد؟ دارم فارسی میگما.» مادر پا به پا شد.خواست چیزی بگوید.نگفت و زنگ که زدند رفت در را برای بابا باز کند.صفحه گوشی ام روشن شد:

-کارت را بگو؟

شانه هایم فرو افتاد.لب هایم را بهم فشردم و تایپ کردم:

-گفتم که! صدبار زنگ زدم اما خودت جواب ندادی.

بلافاصله جواب داد:«چون جواب ندادم باید می رفتی بین یک مشت لات و لوت قلیان می کشیدی؟ از کِی قلیان کش حرفه ای شده ای؟»

-تهمت نزن.من نکشیدم.دوستم کشید.روز قبلش هم بهت گفتم که باهاش می روم خرید.به توهم گفتم بیا برویم.نیامدی.یادت نیست؟

جواب نداد.دستم می لرزید اما باز نوشتم:

-خواستم برویم خرید.شاید یک چیزی دیدم و خوشم آمد برایت خریدم.کارتم دستم نبود وگرنه به انتخاب خودم برایت چیزی می خریدم!

زنگ زد.رفتم در نیمه باز را روی بابا که داشت کت به جارختی آویزان می کرد و بلند بلند با گوشی حرف می زد،بستم و جواب دادم.قلبم داشت تند تند می زد:

-الو؟ حسام؟

-کارت بانکی ات را با آن چندرغاز پولش به رخم می کشی؟ مگر من مجبورت کردم که کارتت را بدهی دستم؟ خودت یکهو زد به سرت و دادی بهم.مگر تو نبودی که می گفتی:«حسام! من پول دستم نمی ماند.حق با مادر توست.باید تا دو سال بعد که زیر یک سقف می رویم پول پس انداز کنیم.بیا این کارتم! دست من باشد می روم پاساژگردی!» حالا چه شده که کارتت را می کوبی توی سر من؟ پشیمانی می آورم بهت می دهم تا هرچقدر دوست داری بروی سفره خانه و قلیان بکشی.

و قبل از اینکه فرصت حرف زدن بدهد،قطع کرده بود.هاج و واج به گوشی زل زدم و یاد حرف دوستم افتادم که با دست های پر از کیسه خرید دستم را کشید طرف سفره خانه و پشت سرهم گفت:«فقط همین یک بار! اینجا پرت است.نه فامیلی! نه آشنایی! یک نهاری می خوریم و می رویم!» و دقیقا موقعی که نی قلیان را به دستم داد،سر و کله حسام پیدا شد.

اتاق بوی تاید و وایتکس می داد.بوی مواد ضد عفونی کننده.دست بردم کیفم را از پایین صندلی برداشتم و گذاشتم روی پا،بین دو لبه مانتو که کنار رفته و ران های تپلم را نمایش می داد.کارت بانکی ام روی کیف لوازم آرایش و بالاتر از همه وسایل داخل کیف بود.با یک انگشت فرستادمش ته کیف و آب دهانم را با سروصدا قورت دادم.صدای عق زدن آمد.

منشی با کفش های پاشنه پنج سانتی پاشد و پنجره را باز کرد.رو به زنی با یونیفرم سورمه ای که سطل به دست از کنار در باز رد شد،چشم غره رفت و اسم و فامیل زنی که از قبل نوبت گرفته بود را پرسید و توی دفتر یادداشت کرد.نگاهم افتاد به زنی که با صورت نم دار از دستشویی گوشه اتاق آمد بیرون.همراهمش بوی خاصی از دستشویی بیرون زد.بوی بدی پیچید توی دماغم.بوی نفس های تند و متقاطع روی صورت و گردنم.دست بردم به گردنم.شاید هنوز کبود بود.

دماغم پر از بوی دوسیب آلبالو شده بود.پشت لایه ای از دود چشم دوختم به صورت خندان حسام.گوشه چشم ها که چین خورده بود و صورت اصلاح شده ای که دوست داشتم دست ببرم و لمسش کنم.دوستم داشت ماجرای بامزه ای را که مربوط به سیزده به در پارسال خودش و شوهرش می شد را تعریف می کرد.طرف صحبتش حسام بود.پسر کناری حسام که ظاهرا دوستش بود سر توی گوشی داشت.

با خودم گفتم:«چطور یک سال است ازدواج کرده و تا الان که ساعت دو است بیرون بوده و شوهرش یک بار زنگ نزده گیر بدهد و دعوا راه بیندازد؟» حسام می گفت ازدواج که کردیم،صبحانه درست می کنی،نهار هم به جایش.شب که آمدم می رویم حاضری می خوریم.تنها تنها بیرون رفتن نداریم.آن هم بدون اطلاع!

نهار که خوردیم از سفره خانه آمدیم بیرون.

-تو که همیشه ادعایت می شد پول خرج نکنیم،کم خرج بکنیم،رستوران نرویم و فلان،بهتر است.حتی یک بار توی این چند ماه نامزدی مرا بیرون نبردی.حالا چطور شده پول غذای دوستم را می دهی؟

-آن کوفتی که توی آن شکم بی صاحب شده ات ریختی را هم حساب کردم.این را هم ببین!

-سر من داد نزن.مردم دارند نگاهمان می کنند.

-به جهنم.بگذار همه بفهمند که بی اجازه من با آن تیپ و سر و شکل رفتی و فرت و فرت قلیان کشیدی.آنوقت ببینم حق را به من می دهند یا تو؟

بعد با خودش غر زد:«خوبه بهش گفته بودم حتی اگر خواستی کوفتی هم بخوری یا بکشی فقط کنار خودم و با خودم،آنوقت...»

-من نکشیدم.دوستم کشید.خودت که دیدی!

-آره! دیدم!

-همیشه سر چیزهای بیخود و الکی دعوا راه می اندازی و اشکم را درمی آوری.آندفعه هم سر یک دقیقه دیر جواب دادن خونم را توی شیشه کردی!

-ساکت.ساکت.نمی خواهم صدایت را بشنوم.سوار شو! می رسانمت خانه.

زنی از در آمد تو.دست دختربچه ای را گرفته و می کشید.پشت میز منشی ایستاد و در حین گفتن نام خانوادگی اش یک دور کامل اتاق را نگاه کرد.روی حسام مکث کرد.حسام بلند شد و با نگاهی به مادر و خواهرش به طرف در راه افتاد.نصف کیف پول قهوه ای رنگی که برای تولدش خریده بودم،از جیب پشت شلوار زده بود بالا.صندلی چرم وارفته که از وزنش خالی شده بود،بالا آمد و پیسی صدا داد.صدای جر جیر تخت به گوشم خورد بعد توی مغزم پیچید.

زن آمد و نشست جای حسام.چادرش کنار رفت و شکم برآمده اش دیده شد.مادرشوهرم با پرسیدن«چندماهته؟» سر حرف را با زن باز کرد.دختربچه با سرهمی لی از در رفت بیرون کنار حسام که ایستاده و پشت به اتاق،بیرون را تماشا می کرد.نیمخیز شدم بروم پیشش که هانیه دست گذاشت روی شانه ام.نگاهش کردم.انگار داشت می گفت بتمرگ سرجایت! یک نفر از اتاق دکتر آمد بیرون و منشی فامیلی نفر بعدی را گفت.نفس حبس شده ام را آزاد کردم.

نیم ساعت بود که یک بند غر می زدم:«خب چه می شد زودتر می آمدید؟ ازتان چیزی کم می شد؟ بیچاره حسام نیم ساعت تمام نشست تا بیایید و بعد برود.نهار را هم که دیر کشیدیم تا بیایی.نیامدی خوردیم.» مادر به دفاع می گفت:«خب مادرجان! لابد کارش طول کشیده.چیزی از حسام که کم نشد.» و بابا چیزی نگفت.نچ کرد و رفت سر کمد کوچکی که توی دیوار تعبیه شده بود.تازه حسام از خانه مان رفته بود که پیام داد:«بابات رسید خانه؟» وقتی داشتم تایپ می کردم دست هایم می لرزید:«چطور؟» نوشت:«به باباجانت سلام برسان و بگو لازم نبود نیم ساعت توی پارکینگ کز کنی تا دامادت برود و بعد بروی بالا.فکر کردی من نمی فهمم؟» و یک دعوای مفصل بین من و بابا و من و حسام راه افتاد.سرآخر از حسام عذرخواهی و منت کشی کردم اما تا هفته ها با بابا حرف نزدم با اینکه قسم خورد که توی پارکینگ نبوده و همان موقع که حسام می رفته تازه رسیده بوده خانه.دیگر پایم را توی اتاق با کمد کوچک نگذاشتم.

حسام سر زانو خم شده و داشت به دختربچه شکلات می داد.یادم رفت به روزی که توی خانه شان داشتیم دوتایی فیلم می دیدیم،از دیدن بچه دار شدن بازیگر فیلم،حسام گفت دلش دو بچه می خواهد.یکی دختر.یکی پسر.من اما گفتم سه تا بچه می آورم یا یکی.همه هم سلامت و تپل و خوشگل.یکهو سر و کله هانیه پیدا شد که بچه یکی اش هم زیاد است.می خواهید چکار؟ دردسر دوست دارید؟ از این دخالت های آشکار هانیه توی تصمیمات و حرف هایمان زیاد می شد.اوایل جواب نمی دادم یا به لکنت می افتادم و همین می شد مایه تمسخر حسام و هانیه.مادر می گفت هرچه توی خانه زبانت دراز است پیش آن ها دست و پایت را گم می کنی.

با صدای زن از فکر و خیال آمدم بیرون.داشت از مادرشوهرم می پرسید:«شما چرا آمدید؟» هانیه و مادرش نگاهی رد و بدل کردند.مادرش گفت:«عروسم را آورده ام برای...» چشم هایم را بستم و فشار دادم.آرزو کردم کاش کر بودم.کاش دست های حسام الان روی شانه هایم فرود می آمد و آرامم می کرد.حسام می گفت چرا انقدر سردی؟ چرا انقدر دوری می کنی؟ از من خوشت نمی آید؟ جوابی نمی دادم.به یک نقطه نامعلوم زل می زدم و فکر می کردم اگر روزی فکرم را بخواند چه می گوید؟ عکس العملش چیست؟ یاد آن کمد تعبیه شده توی دیوار و بطری های پر و نیمه پرش و دستان پشمالویی که از آن مایع بی رنگ می ریخت توی لیوان و جیر جیر تخت؛از ذهن و گوشم دور نمی شد.

داشتم با دوستم توی تلگرام چت می کردم که زنگ را زدند.بعد مادر صدایم زد.«سارا! آماده شو.حسام دم در منتظرت است.» با دو خودم را رساندم به آیفون.گوشی را که برداشتم نفس نفس می زدم.«حسام؟ تویی؟ در را می زنم بیا بالا.» از همان پشت گفت:«ممنون.زود حاضر شو.منتظریم.» بلافاصله توی دلم تکرار کردم:«منتظرید؟» و از فکر اینکه از دعوای دو روز پیش باز دلخور است اکراهم آمد که حاضر شوم.

ساده تر از همیشه لباس پوشیدم.می خواستم بهانه دستش ندهم.روزی که نامزد شدیم مادرش یک چادر رنگی و یک چادر عبایی سیاه بهم داد و گفت که الهی خوشبخت بشوی! توقع داشت چادری شوم.وقتی حتی توی مهمانی های پاگشای فامیل هایشان با مانتو و شال و موی رنگ کرده رفتم اخم کرد و کم کم حساسیت او به حسام هم سرایت کرد.بعد از آن روزی نبود که سر مانتوی کوتاه و موی بیرون ریخته شده ام جر و بحث نکنیم.

قبل از پایین رفتن هرچه دق دلی داشتم سر مادر خالی کردم تا وقتی بابا آمد بهانه کافی برای دعوا داشته باشند.گفتم دلش خنک شد که با آن رفتارهایش گند زد به رابطه من و حسام؟ حالا چه می شد زنگ می زد و برایش توضیح می داد که همان موقع که حسام داشته می رفته،او رسیده؟ ازش کم می شده؟ و او را مقصر دعواهایمان دانستم و مادر را با اعصابی خرد در خانه تنها گذاشتم.

از دیدن مادر و خواهرش توی ماشین جا خوردم.اما نشان ندادم و رفتم جلو به روبوسی.مادرش جلو نشسته بود.پیاده نشد و به دست دادن بسنده کرد.هانیه اما دست داد و حال مادرم را پرسید و بعد از اینکه سوار شدم،رفت و با حسام پچ پچی کرد.حسام زیر چشمی نگاهم کرد.در جواب خواهرش سری تکان داد و آمد در ماشین را باز کرد و هانیه سوار شد.دلم گرفت.حسام این کارها را فقط روزهای اول نامزدی برایم انجام داده بود.

وقتی پیچید به چهارراه ولیعصر و جلوی داروخانه نگه داشت فکر کردم حالا دیگر وقتش است که بپرسم کجا می خواهد ما را ببرد؟ که گفت:«اینجاها جای پارک نیست.شما بروید.من هم می آیم.» توی دلم گفتم برویم؟ کجا؟ و بی حرف همراه مادر و خواهرش رفتیم آنطرف خیابان و بعد وارد ساختمان پزشکان شدیم.فکر می کردم قرار است مادرشان را ببریم به دکتر.چون حسام قبلا گفته بود که بخاطر قبلش دکتر می رفته.اما وقتی آسانسور طبقه سوم ایستاد،با دیدن سردر مطب دلم هری ریخت.دکتر زنان چرا؟

پا کند کردم.مادرش مصمم رفت داخل مطب اما هانیه برگشت.دستش را از زیر چادر بیرون آورد و دست هایم را گرفت.«چرا یخ کردی؟ ترسیدی؟» لحنش پر از سوءظن بود.آب دهانم را قورت دادم.مطمئن بودم چشم هایم پر شده اند.«چرا آمدیم اینجا؟ حسام نمی آید؟» پلک زد:«حسام رفت ماشین را پارک کند.خودت که دیدی!» جمله آخر هزار حرف و معنا درش داشت.یعنی خودت که دیدی خود حسام ما را تا اینجا آورد.یعنی حسام در جریان همه اینهاست.

چند دقیقه بعد از اینکه نشستیم حسام هم آمد.نفس نفس می زد و معلوم بود با آن پاهای بلندش پله ها را دوتا یکی کرده و آمده.با چشمانم ازش پرسیدم:«چرا؟ یعنی انقدر عجله داری از دوشیزه بودن من باخبر شوی؟» نگاه ازم گرفت.رفت کنار مادرش نشست و منشی نگاه پراز حقارتش را از من برداشت و سر تا پای حسام را برانداز کرد.بعد من و حسام را نگاه کرد.انگار که داشت علت آوردن مرا به آنجا پیش خودش حدس می زد.

احساس تهوع داشتم.شرشر ازم عرق می ریخت و توی هوای اردیبهشت ماه اینهمه گرما بعید بود! دوست داشتم بلند شوم و از آن محیط خفقان آور با صندلی های دور تا دور و بی احساس و عکس کودکی که روی دیوار بهم می خندید،فرار کنم.منتظر یک معجزه بودم.کاش دو روز تمام بعد از آن دعوا بی خبرش نگذاشته بودم.کاش اصلا با دوستم به خرید نرفته بودم.کاش آن بطری ها و ماجرایش چیزی نباشد که بعدا باعث دردسرم بشود! کاش...

داشتم با خودم فکر می کردم که منشی فامیلی ام را بلند گفت.صاف توی چشم هایم زل زده بود.انگار می خواست بداند چه حالی دارم! با کرختی از جا بلند شدم و رو کردم به حسام که هنوز بیرون در بود.از سرشانه نگاهی انداخت و دست ها را برد توی جیب.مادرش جلوتر راه افتاد و هانیه بازویم را گرفت.انگار که قرار بود فرار کنم!

دکتر با روپوش سفید و موهای هایلایت شده و رژ صورتی پشت میز نشسته و چیزی روی برگه می نوشت.کنار میز ایستادم.مادرشوهرم نشست و هانیه عکس بچه هایی که به دیوار بود را نگاه کرد.دکتر لبخندی بهم زد و گفت:«بشین!» زانوهایم می لرزید و آماده بودم که تا شوند.روی صندلی چرم پوست پوست شده نشستم.

زانوهایم می لرزید.چیزی توی معده ام می جوشید و می خواست تا گلویم بالا بیاید.به پشت افتاده بودم روی تخت دونفره و قفسه سینه ام تند تند بالا می رفت.دستها دوطرف سر فکر می کردم دارم خواب می بینم.دست پشمالویی لیوان نیمه پر را یکضرب سر کشید.حریصانه نگاهم کرد.یک بار به حسام گفته بودم بیا برویم کمد مخفی را نشانت بدهم.حسام هم دست هایش پر مو بود.

مادرشوهرم داشت برای دکتر می گفت که رسم خانوادگی شان است.خودش را هم برده بودند پیش ماما.و رو بهم لبخند می زد.انگار که می خواست عذرش موجه باشد.فکر کردم چه مسخره! و به اشاره دکتر رفتم طرف تختی که هرطرفش پرده ضخیم سفید و چرکی آویزان بود.از حرص زیاد بغضم گرفته بود.حس می کردم گلویم باد کرده.اینجا خانه یمان نبود که با جیغ و داد و دعوا کار خودم را از پیش ببرم.دکتر که با دستکش لاستیکی آمد،ناامیدانه تسلیم شدم.با خودم گفتم بالاخره همه باید می فهمیدند.و وقتی دکتر نفس بلند بالایی کشید و صاف ایستاد،اشک را از گوشه چشمم پاک کردم.

آهسته پرسید:«کار کی بود؟» زور زدم تا هق هق نکنم.اینبار تصاویر آن روز جلوی چشمم جان گرفتند.لیوان را برای خودم و حسام پر کردم.هنوز لیوان به لب نبرده،گوشی اش زنگ خورد و رفت.حالم خراب بود و حسام نگذاشت از جایم تکان بخورم.اما خودش رفت.بعد زنگ را زدند.مادر خانه نبود.صدای چرخیدن کلید توی در آمد.زمزمه وار گفتم:

-پدرم

 

( مهسا طاهری )

 

 

 

مهسا طاهری

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 05 اسفند 1396 ساعت 03:17
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « مرخصی گور پدر ارسطو »

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@