غزاله سبوکی

چرا «خبری از لکه‌های نور نیست»؟

  • جمعه, 23 مهر 1400 ساعت 18:28
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 101 دفعه

دودّورو دو دو دو، سیگار

 

اگر یه اتاق باشه که یه کمد بزرگ چوبی هم توش قرار گرفته و وقتی در کمد رو باز می‌کنی پله بخوره بره پایین و آدم بره اونجا وایسه و دکمۀ فندک رو فشار بده، عالم و آدم باز صداش رو می‌شنون. حتی اگر وقتی داری دکمۀ فندک رو فشار می‌دی، هم‌زمان یه سرفۀ الکی هم بکنی.

برای همین وقتی پیام می‌ده دمِ در هستم، سریع لباس می‌پوشم. لب‌هام خشکه و روش هیچ رژی نمی‌زنم. هیچ کِرِمی هم نمی‌زنم به‌ صورتم؛ چون می‌دونم سوز سرما دماغم رو به حدی بزرگ می‌کنه که همۀ این تلاشا برای قشنگ به نظر رسیدن بی‌فایده­ست. پوتین‌های سنگین و سیاهم رو به‌زور می‌کنم پام. سارا هم دقیقا مثل همین رو داره. وقتی اینا رو می‌پوشیم امکان نداره رو برفا لیز بخوریم. البته یه بار تو یکی از کوچه‌ها نزدیک بود من لیز بخورم. اون حسی بهم دست داد که انگار یهو توی دلت خالی می‌شه. البته توی کوچه‌ها هوا سردتره. برف‌ها بیشتر به‌ هم می‌چسبن. فقط نگران انگشت‌هام هستم. دلم نمیاد دستکش چرمیم رو بپوشم. می‌ترسم سیگار خرابش کنه و حالم گرفته بشه. خوش به حال سارا. از اون دستکش بافتنیا که تا وسط انگشت رو بیشتر نمی‌پوشونه داره. همونا که گداهای خارجی می‌پوشن. عطر جیبیم نباید یادم بره. وقتی دارم برمی‌گردم به دستام و موهام می‌زنم که بوی دود ندم و دخترای خوابگاه هی ویش‌ویش نکنن.

می‌رم پایین. سارا ایستاده دم‌ در. عادت نداریم به ‌هم دست بدیم. زیر چشماش از همیشه کبودتره.

می‌گه: «دیشب قرص خوردم

وقتی می‌گه دیشب قرص خوردم یعنی امروز صبح کاملا اسهال داشته. آخه روده‌های سارا سرخود کار نمی‌کنن باید قرص بخوره. حرکت می‌کنیم. کم‌کم از کوچۀ خوابگاه ما خارج می­شیم. سارا داره از زن‌عموش می‌گه که چادر رو گذاشته کنار و مانتویی شده. بچه‌هاشم ژیگولی هستن ولی بدشون اومده از کار مامانه و دارن براش قیافه می‌گیرن. توی دلم می‌گم از همه‌شون متنفرم. دلم نمی‌خواد این حرفا رو بشنوم. دوست دارم هر صحبتی که بینمون ردوبدل می‌شه دربارۀ من باشه. دارم به نیم‌رخش نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم چقدر از دماغش خوشم میاد. نمی‌شه گفت یه دماغ پل‌دار یا عقابی داره. چون اصلا عقابی نیست دماغش. هرچی بیشتر گفتن دربارۀ دماغش باعث فاصله‌ام از حسی که ایجاد شده می‌شه. ریشۀ موهاش هم در اومده. موهاش یه چیزی تو مایه‌های قهوه‌ای ‌نارنجیه. نمی‌دونم به چی داره می‌خنده تو تعریفاش. منم با یه نیمچه خنده نگاش می‌کنم. مثل همیشه همۀ دندونای بزرگش معلوم شدن و دو تا خط عمیق دور لبش افتاده. دهن سارا بزرگه و وقتی می‌خنده یعنی واقعا خنده میاد تو ذهن آدم.

وارد یه کوچۀ دیگه می‌شیم. توی تبریز کوچه‌های بن‌بست کم هستن. از یه چهارراه تا چهارراه بعدی به‌‌جای اینکه از تو خیابون اصلی مجبور باشی رد شی، می‌شه از

کوچه­پس‌کوچه‌ها رفت. مخصوصا محلۀ آبرسان و میدون دانشگاه که پاتوق چرخیدنای ماست. وسط حرفاش یهو اسم کامیار رو می‌شنوم.

می‌گه: «کامیار چی شد؟»

یه‌کم خیالم راحت می‌شه.

می‌گم: «رفتم خونه‌اش.» وقتی دست انداخته بود دور گردنم به یه روز پدری فکر می‌کردم که با داداشم هدیه‌هامون رو دست گرفته بودیم و ایستاده بودیم دم ‌در و بابام اون‌قدر نیومد که هدیۀ من که یه عطر بود از دستم افتاد و شکست. دلم برای عطره نمی‌سوخت. نگران مامان و داداشم بودم که نگران حال من هستن. فکر می‌کردن من دارم سکته می‌کنم از ناراحتی ولی من عین خیالم هم نبود. روم نمی‌شد بگم عین خیالم نیست. هیچ‌چی نمی‌گفتم.

وارد کوچه‌ای شدیم که می‌شد توش راحت سیگار کشید. کمتر توش عابر پیاده‌ای دیده بودیم. یه پیاده‌رو باریک هم داشت. سارا کاپشنش رو زد کنار تا فندک از جیب شلوارش دربیاره. دیدم پیرهن چارخونه‌اش رو پوشیده. یه پیرهن چارخونۀ گشاد مردونه. خیلی بهش میاد چون شونه‌هاش پهن هستن. ولی من هر موقع می‌پوشم بهم نمیاد. شبیه مترسک می‌شم. چون قوز می‌کنم و شونه‌هام همچین پت‌وپهن نیست. سارا سیگارش رو روشن کرد که یهو درِ یکی از خونه‌ها باز شد. سریع سیگارش رو بین انگشتاش قایم کرد. خیلی حرفه‌ای این کار رو انجام می‌ده. یه پسربچه از در خونه اومد بیرون. خیره شد بهمون. یهو مامانش هم اومد بیرون. چهرۀ مامانش رو نمی‌بینم. نگاهم رو صورت پسربچه ثابت مونده. مامانه دستش رو گرفت و همچین دنبال خودش ‌کشوند که حس ‌کردم الآن کتف اون بچۀ بدبخت از جا در می‌ره. ولی پسربچه اصلا عین خیالش نبود و پشت‌ سر هم بهمون چشمک می‌زد و می‌خندید. سارا از بچه‌ها متنفره. اصلا نمی‌خنده. ولی من می‌خندم.

سارا می­گه: «خب، از کامیار می‌گفتی

سیگارم رو روشن می­کنم. به اندازۀ یه نصف کوچه زمان دارم. چقدر سختمه وقتی بیرونم هم سیگار بکشم هم حرف بزنم. سارا منتظره. از لحظۀ بوسیدنش می‌گم که چقدر ناراحت بودم. چون توی دوره‌ای با کامیار دوستم که هیچ تلفن عمومیِ

اتاقک­داری تو خیابونا نیست که یه روزی که داره بارون میاد یه بارونی بلند خردلی بپوشه و بره توی اتاقک تلفن عمومی، درش رو ببنده، سرش رو بچسبونه به شیشۀ نیمه‌بخار‌گرفته و پر از قطره و با من حرف بزنه. به‌خاطر حرف زدن با من پنج‌زاری براش یه معنای دیگه پیدا کنه. ولی الآن چی؟ پنج‌زاری هیچ اهمیتی نداره براش. یا اگه قبل از بارون اومدن بود، وقتی تو اتاقک تلفن عمومیه یه پیرمرد که دیوونۀ به‌ هم زدن هر خلوت خوبیه، با سکه هی بزنه به شیشه و کامیار رو کلافه کنه.

دیگه رسیدیم سرکوچه. یه تیکه باید تو خیابون اصلی راه بر‌یم تا کوچۀ بعدی. یه گاری بزرگ تو پیاده‌رو هست. کلی چغندرای بزرگِ سرسیخ رو گاری هستن که ازشون بخار بلند می‌شه. به مرد کنار گاری نگاه می­کنم.

به سارا می­گم: «تو هم مردِ رو می‌بینی؟»

می­گه: «آره

یه صورت آفتاب‌سوختۀ مچاله داره. یه کلاه بافتنی سبز یشمی سرشه. کتش خیلی براش بزرگه. شلوارش هم زیادی گشاده. لباساش اصلا شبیه لباسای توی مغازه‌های مردونه‌فروشی نیس. انگار از تاناکورا خریده.

به سارا می­گم:«حس می‌کنم بعضی آدم‌ها از یه زمان دیگه اومدن و فقط من دارم می‌بینمشون. مغزم نمی‌تونه کنار آدمایی که دارن رفت‌وآمد می‌کنن و همه‌شون مثل همن تصورشون کنه.» همین طور که داشتم حرف می‌زدم شونۀ چپم خورد به ستون برق. نتونستم دووم بیارم، چند قدم که رفتیم جلوتر سریع شونۀ راستم رو هم به ستون برق جلویی زدم.

جلوی کتاب‌فروشی فروزش می­ایستیم.

سارا می‌گه: «داستانت به کجا رسید؟»

حرکت می‌کنیم.

می‌گم: «دیشب وقتی همه خواب بودن هی بیدار می‌شدم و یه چیزایی یادداشت می‌کردم و اون لحظه به این قضیه فکر می‌کردم که چقدر خوبه روی یه تخت تک‌نفره خوابیدم. هزار بارم بیدار شم چراغ‌قوه گوشیم رو روشن کنم، کسی نیست که بیدار شه و هی غلت بزنه و نچ‌نچ کنه. حتی اگر به روی خودشم نیاره، تو می‌فهمی که داره باد می‌خوره

سارا می‌گه: «خوش به حال اونایی که تونستن اون‌قدر از خودگذشته بشن و ازدواج کنن

بهش می‌گم: «چرا فکر می‌کنی از خود گذشتگیه؟ اوج خودخواهیه. تو برای اینکه وقتی سکته کردی تو بیمارستان یکی بیاد لگن زیرت بذاره ازدواج می‌کنی و بچه‌دار می‌شی

سارا می‌خنده.

می­گه: «تو همیشه اگرسیو و دوست داشتنی و صادقانه می‌تونی به قضایا نگاه کنی. برخلاف من که الکی زور می‌زنم اخلاقی باشم

خوشم میاد از حرفش ولی نمی‌فهمم اگرسیو یعنی چی.

داریم به کوچه‌ای نزدیک می‌شیم که تهش می‌خوره به خوابگاه من. از ایدۀ داستانم می‌گم: «دست رو هرچی می‌ذارم یهو شانسی توی اینستا پشت‌ سر هم می‌بینم این‌قدر آدمای دوزاری درباره‌اش حرف زدن که دیگه اون فکر بکر برام بوی شاش می‌گیره

سارا می‌گه: «همۀ ایده‌ها همین جوریه. یه جورایی ذهن همۀ آدما انگار به‌ هم وصله. برو ببین آدم حسابیا چطور به همون ایده پرداختن

وارد کوچه شدیم.

می‌گم: «حس می‌کنم توقع مسخره‌ایه که بخوام آدما آب‌وتاب احساسم رو درک کنن. درست لحظه‌ای که هیجان‌زده شدن از درک کردنِ مثلا یه حرفی که زدم، یه جمله‌هایی می‌گن که می‌فهمم فرسنگ‌ها باهم فاصله داریم. تازه بعدش با هیجان کلی تشکر می‌کنن و فلان

با خودم فکر می‌کنم الآن این حرفی که زدم چه ربطی به ایدۀ داستانم و بحثم با سارا داشت؟

به سارا می‌گم: «می‌خوای اولِ داستانم رو برات بخونم؟»

می‌گه: «آره

«خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند یک چیز فوق‌العاده کشف کرده‌اند. اما درواقع ریده‌اند. مثل یک آهنگ که در یک لحظه همۀ روح‌وروان ما را تسخیر می‌کند اما ممکن است حال بقیه را به ‌هم بزند

سارا خوندنم رو قطع می‌کنه.

می‌گه: «تو چرا دوست داری تو داستانات همه‌ش فحش بدی؟ عوض کن کلمۀ ریدن رو. مثلا بنویس خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند یک چیز فوق‌العاده کشف کرده‌اند، اما در واقع ناکام مانده‌اند. وقتی بددهنی می‌کنی، حس بد به مخاطبت می‌دی

رسیدیم نزدیک خوابگاه. دیگه نمی‌شنوم حرفاش رو. مخاطب به قبر پدرش خندیده. اگر مخاطب عرضه داشت خودش می‌نوشت. نظر مخاطب‌های بوگندو اندازه یه دوزاری هم برام اهمیت نداره. از هم خدافظی می‌کنیم.

حتی تو هم حالم رو می‌گیری سارا.

 

 

 

داستان بالا اولین داستان از کتاب «خبری از لکه‌های نور نیست» نوشته غزاله‌ سبوکی نویسنده‌ی شیرازی است که توسط نشر قهوه سال 1400 در 110 صفحه منتشر شده است ،غزاله سبوکی  از فرزندان دهه‌ی شصت ایران، فارغ‌التحصیل فلسفه، در اولین مجموعه‌ی داستانی خود با نثری پرشتاب و آشنا ما را با تاریخ معاصر درونمان روبه‌رو می‌کند.

خبری از لکه‌های نور نیست با نقل‌وقولی غریب از کتاب «مالون می‌میرد» ساموئل بکت، نمایش‌نامه‌نویس بزرگ ابزرد، آغاز می‌شود: «نمی‌دانم، شاید دارم در مورد خودم حرف می‌زنم. یعنی ممکن است تا پایان کار نتوانم به موضوعی غیر از خودم بپردازم؟» و این نقل‌وقول شاید سرنخی باشد که سبوکی برای فهم بهتر هدفش از نوشتن به دستِ خواننده می‌‌دهد.

در این مجموعه داستان فضایی پراز تنهایی با باری از طنز را تجربه خواهیم کرد. هم گریه می‌کنیم هم بلندبلند می‌خندیم. زبان و لحن آشنا و بی‌پروا و دغدغه‌مند (و در عین حال با ژستِ بی‌خیالی!) «هولدن کالفیلد»ای اصیل و ایرانی در سطر-سطر این کتاب به‌گوش می‌رسد.

در این اثر ما زنان و مردانی را می‌بینیم که قسمت جدایی‌ناپذیری از پنهان‌ترین لایه‌های شخصیت‌مان هستند که یا فراموشش، انکار یا پنهانشان کرده بودیم. خبری از لکه‌های نور نیست تکان‌دهنده است. نویسنده با فضاسازی قدرتمند، لحظاتی را در داستان‌ها می‌آفریند که شاید کمتر کسانی آن‌ها را تجربه کرده‌ باشند اما همیشه سودای تجربه‌کردن چنین لحظات شکوه‌مندی را در سر می‌پرورانند.

می‌توان ساعت‌ها در جهان داستانی غزاله‌ سبوکی قدم زد و خسته نشد. شخصیت‌های داستان در جستجوی حقیقتی هستند که برای خودشان حقیقت باشد، آن‌ها در جستجوی فکری هستند که دلشان می‌خواهد به‌خاطرش زندگی کنند و بمیرند. جستجوی و کشف و شهود شخصیت، در لایه‌های زیرین داستان‌های سبوکی به‌شدت قابل بررسی است. در اکثر داستان‌های این اثر، نظام شخصیت در مرکز است و بقیه‌ی نظام‌ها در خدمت این نظام هستند گویی در این مجموعه این مفهوم انسان است که حرف اول و آخر را می‌زند. فردیتِ سوبژکتیو ایرانیِ معاصر در متن سبوکی سخن می‌گوید.

در این مجموعه، هر داستان، به‌سان لکه‌ی کوچکی از نور، کنار داستان دیگری می‌نشیند تا ما را به روشنایی بزرگ‌تری برساند.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در یکشنبه, 25 مهر 1400 ساعت 00:31
  • اندازه قلم

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@