نیلوفر دلفان

از گور برخاستگان

  • جمعه, 23 مهر 1400 ساعت 15:19
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 234 دفعه

تو همانند جنازه ای لمس و عریان

 

تو همانند جنازه ای لمس و عریان به لخته های خونی که از مجرای تولد خارج می شوند و روی سرامیک حمام سر می خورند چشم دوخته ای. به این می اندیشی که چگونه راه آب ،خاموش و بی صدا لخته ها را در سیاهی خود می بلعد.احساس می کنی با هر لخته خونی که از تو سرازیر می شود جان از پاهایت بیرون می رود و آن ها دیگر تحمل وزن 60 کیلویی ات را ندارند. فکر رهایت نمی کند. با اینکه فکرها وزنی ندارند ومثل باد می آیند و می روند، اما حجم عظمیمی را روی سرت آوار می کنند که سنگینی شان را روی دوشت حس می کنی.جلوی چشم هایت سیاهی می رود. می خواهی زمین بخوری که شیر آب را تکیه گاه تنت می کنی و سنگینی وزنت را روی آن می اندازی .

تو زیر دوش، گریان در میان مردابی که از خون ساخته ای ، به عزا نشسته ای. یکدفعه صدای آژیر

ساختمان بلند می شود.شاید صدای آژیر تنها صدایی بود که می توانست تو را از خودت بیرون بکشد. به خودت می آیی بی توان تر از آنی که بتوانی خیسی تنت را بگیری. حوله را دور خودت می پیچی. به کمک دیوار و بعد هم دستگیره در با گام هایی گشاده بدن خشکیده ات را به درون هال پرت می کنی. خونریزیت بند نیامده . بعد از هر قدمی که بر می داری جای پایت روی فرش، ردی می شود از خون.بوی زعفرانی که از دیشب دم کردی وهربار یک استکان خوردی و حالا از ماندگی بوی بتادین گرفته به دماغت می خورد. حالت را به هم می زند . به خانه نیم نگاهی می اندازی درهال باز مانده و صدای همهمه ای از راه رو شنیده می شود.تودر حالی که به درحمام تکیه داده ای و قطره های آب از خیسی موهایت می چکد می گویی:تمام شد

عمران که نفس زنان از پله ها بالا آمده ؛ بلافاصله خودش را بالای سرت می رساند کمک می کند بلند شوی و روی کاناپه بنشینی خیسی تنت پیراهنش را خیس می کند. چندشش می آید.لب های گوشتآلودت بی رنگ و رمق شده وحلقه سیاه زیر چشم هایت تا روی گونه کشیده شده است.عمران سردی تنت را حس می کند. درنظرش مانند جسدی بی کفن می مانی که ازروی تخت مرده شورخانه بلند شده و روبرویش نشسته .ازنگرانی چهره اش چین می افتد.

تو با صدایی خفه که به جان کندن از گلویت بیرون می زند می گویی:عمران بچه هامان خیلی آرام

بودن، هیچ کدامشان وقتی خواستن بیان بیرون لگد بِشِم نزدن، دَرِدِم نیامد، جیغم نکشیدم، صدای گریَه

شانم نشنیدم .همه چیزبی سروصدا تمام شد

-مطمعنی؟یعنی خلاص شدیمان؟

جیغ می کشی و یقیه مردت را می چسبی ومی گویی : قاتلیمان،قاتل می فهمی؟

با مشت به سینه اش می کوبی .عمران هیچ تلاشی نمی کند که مانع حرکتت شود. او هم به نظر خودش را مستحق سرزنش می داند. به خودش بدو بیراه می گوید وخودزنی می کند .تا صدایش کمی بالا می رود، همسایه کناری به نشانه اعتراض با مشت به دیوار مابین می کوبد.عمران هم بلند می شود و با مشت غیضش را روی دیوار تلافی می کند.دیگر در پاسخ از همسایه صدایی شنیده نمی شود.

چند وقت است که از اتفاق آن روز گذشته، اما هنوز ورم دماغت نخوابیده و لک های قهوه ای رنگ

روی صورتت پر رنگ ترشده است.تو هنوز وقتی از جایت بلند می شوی دست به کمرت می گیری

و با احتیاط قدم بر می داری .به نظر می رسد که استخوان هایت ترک برداشته. روی شکمت شکم بند می بندی که برآمده به نظر بیاید. درست همانند زمانی که دختربچه بودی وهمه ی عروسک هایت را دور خودت جمع می کردی. حالا هم عروسک هایت را از کارتون خاک خورده قدیمی شان بیرون آورده ای و میانشان نشسته ای و نگاه از چشم های دکمه ای شان برنمی داری. دلت می خواهد هنوز هم برایشان مادری کنی. انگار که کسی دستت را بگیرد و پرتابت کند در7سالگی ات،زیر لبت لالایی را زمزمه می کنی.

پَپولی قاصِدِ غم، خَوَربارهِ وَ رولَم

خَوَر بارهِ پَپولهِ، که رولم هایی دِ کورَه

روله روله نَمینِم ،روله داغِ تو بینِم

قَسَم وای وَقتِ دیرهِ وگیرهِ دایَه پیرِه

روله روله َنمینِم، روله داغ تو بینم

عمران روبروی دیوارقوز کرده و به رژه مورچه ها که در گوشه ی دیوار صف گرفته و باخود خرده

های نان را به سختی از دیوار بالا می برند نگاه می کند وبه لالایی تو گوش می دهد.

چند وقتی می شود که شامه ات تیز تر شده است .هر بویی حالت را به هم می زند.از بوی دهان خودت که می دانی ازخرابی همان دندان نیشی است که این اواخردردش بیشتر به سراغت آمده ویا همین حالا که کنارعمران نشسته ای از بوی ترش عرق تنش حالت استفراغ داری.بلند می شی و کمی دورتر ازاومی نشینی.طبق معمول هرشب بازهم صدای دعوای پر ازجیغ گربه ها از کانال کولر شنیده می شود.کمی بعد جیغ گربه ها به صدای ناله هایی بی جان شبیه می شود. با صدای این ناله ها دستگیرت می شود که تنها غنیمتشان از پایان جنگ کرک های ریخته و سروصورت خش افتاده بوده است.به این فکر می کنی که گربه ها بر سرچه می جنگند؟!

همین که از جایت بلند می شوی عمران بدون آنکه به تو نگاه کند می گوید: کم بی طاقتی بکن.تا کی مُخوای، ای شکم بند بُوَاَسی خودت؟ ایجوری مُخوای از عذاب وِژدانِت کم بُوکونی؟

عمران منتظر جوابی از تو نمی مانند و محکم قسمت میدهد: تو نِه علی با ای اَداها سوهان روحِمان نشو هیچ جوابی نمی دهی فقط از تف دور دهان عمران که موقع حرف زدن گوشه لب هایش جمع می شود حالت به هم می خورد.با خودت می گویی از آن زن ها هستی که به شوهرشان ویار بد دارند.خوشحال می شدی اگر عمران را تا بعد از زایمان نمی دیدی.دلت هوای شهرت را می کند. دوست داشتی همان لحظه در بلندای پارک کوهستان باشی و نفسی تازه کنی.اما یادت می افتد از آنجا کیلومترها فاصله داری .به نظراین فاصله راه گلویت رامی گیرد. می خواهی بالا بیاوری. در دستشویی را باز می کنی. بوی گوه وسیگاری که عمران در دستشویی کشیده باهم قاطی شده و ترکیب مزخرفی ساخته است. از این بو بیشتر تحریک می شوی .همه محتویات معده ات را توی سینک پس می زنی.

با صدای خروپف عمران که اتاق را روی سرش گرفته نیمه شب از خواب بیدار می شوی و تازه

می فهمی که چقد گرمت بوده است .کولر چند روزی است که از نفس افتاده وبه جای باد خنک ، کج دارو مریض باد داغی را از بیرون به زور به داخل خانه می کشد . ازفشار گرما هوای اتاق دم   کرده و عین بطری در بسته می ماند.خودت را به زور از رخت خواب چسب شده به بدنت جدا می کنی و به بالکن می رسانی تا شاید از گرمای خانه رهایی پیدا    کنی.کمی بعد سایه ای از پشت قامتت  را تاریک تر می کند.عمران هم از دست گرما فرار کرده و به بالکن پناه آورده .هردو رو به خیابان ایستاده اید و   در تاریکی به آپارتمان های  شهرک که مثل قوطی های کبریت سرهم شده و تا دور دست کشیده شده اند نگاه می کنید.کورسوی نوری از کارخانه تعطیل و متروکه به چشم می خورد.هرچند وقت یک   بار باد، تابستان گرم را به صورتتان می کوبد و از اینکه در آنجا ایستاده اید هوا بخورید  پشیمانتان می کند. کمی بعد عمران احساس می کند نیکوتین بدنش کم    شده است سیگاری روشن می کند و میان   پک هایی  که  می زند    می گوید: شِنو، می گم        کی فکرِشه ِ می کرد یه روزی ای کارخانَه با    ای عظمت تعطیل بِشَه؟نگاه کن عین خَرابَه شده وَلله! توهیچ پاسخی نمی دهی فقط ازدود سیگاری که روی صورتت  پخش می شود اذیت هستی.

عمران ادامه  می دهد: حیف شد، خدا وکیلی خوب تو کارم راه افتاده بودم.ولی مَه کهِ می گم اگه ای تحریمایَه برداشته شِه احتمالش هست دوباره دعوت به کار بشیم تو مسخره اش می کنی و می گوی:کُرهَ درست شدهَ یه سال که بیکاری ولی هنو امید داری برگردی سرکارَت؟

- بیکار شدن هزاروپانصد تا کارگر کم نیس ها ،می دانی ای کارخانَه    نان  چند تا خانوادَیَه می داد؟ تازه فاز دومش راه افتاده بود.همه ی مان ای بَرَهوتَه به خاطر ای کارخانَه تحمل می کردیم وگرنهَ سَرِمانَ که داغ نکرده بودن بیاییم ایجا خودمانَ اسیر کنیم.

-خَب ای همه مدت بعد تعطیلی کارخانَه اینجا ماندیم ، چه دستگیرِمان شد؟

-فعلا هیچَ.باید منتظر بمانیم ببینیم فرجی می شه یا نه؟!

-ای اعتراضا فقط شلوغ کاریَه ،مثلا اِمرو ای همه آنجا الاف شدی چه غلطی کردی؟

- کم خَراوِمان کن .تو که اِمرو نیامدی ببینی .اعتراضمان مِثِه توپ صدا کرد. نمی دانی چه قد خَوَرنگار دورمان جمع شدَه بود.همه کارگرا در کارخانه جمع شدیمان ، کلی پلاکارت نوشتیم.وَلله هزارعکس اَزِمان گرفتن.

-مَه پشِتِ دَسِمه داغ کردم دِیهَ هیچ وقت تو اعتراضاتان شرکت نکنم

-گرفتیمان دستگاه شِنو؟ما پشتِمان به شما زنا گرم بود. تو که رِفیقِ نیمه راه نبودی!

-همان دفعِه آخریم که آمدم برا هفت پشتم بَس بود.آقام خَوَردار بشهِ گردنَ مَه می زَنهِ

-جدیدا خیلی آقام آقام می کنی،آقات هیچ پُخیَم نیست ها

-ای قِصَیَه تمام کن هَرو هَرو اعتراض وبدبختی

-نهههههه مَه که ول کن قَضیَه نیستم

-اگه  ای همه  مدت    وقتتِ با ای اعترضا  تلف    نمی کردی   و می آمدی برمی گشتیم    کرمانشان وردست  آقام کا ر می کردی  الان مجبور نبودیم دو قلوهامانِه سقط کنیم

- ای همهِ با مکافات درس نخواندِم که آخرش بشم کارگر وردست آقات ؟بعدم به خیالت بچه دار شدن به ای راحتیا س!؟ باید  بتانیم آیندشانهِ تامین کنیم یا نه؟

-ما مردم هرجا باشیم کارگریمان،ایطور که تو می گی ما حق نداریمان بچه داربشیم!

-مَه اَ قِصهَ تَولد خودِم حالِم به هم می خورهَ .تو می گی ای نسلَ تکرار کنیم؟!

صدای پارس کردن سگ ها ی ولگرد در همین حوالی شنیده می شود. عمران با نگاهش پی صدا را می گیرد اما تاریکی تا چشم کار می کند روی همه جا چادر زده و اجازه نمی دهد چیزی دیده شود.عمران از اینکه مدتی سرپا ایستاده کمرش می گیرد .آخ می گوید و دست به کمر، خودش را روی زمین پهن می کند. تو بی آنکه چیزی بگویی کمرش راماساژمی دهی.عمران دردش کم کم می خوابد.

تو می گویی:اَ همان اول کلی چاخان سرهم کردی تا راضیم کردی زنت بشم. بعدم مَنِه آوردی غربت چپاندی تو ای قفس.گفتی بِرِی ای که خوشبخت بشیم باید سخت کاربوُکنیم.اما حالا کار کدامهَ؟جلو که نرفتیم هیچ داریم برمی گردیمان عقب- برمی گردی عقب نقش قبر میکنی که چه ؟مَه  کف دستمهِ بو کرده  بودم ای کارخانَه تعطیل می شهَ؟یه  شو خوابیدیم صو پا شدیم      دیدیم    همه چی عوض   شده.

-اصلا قبلا چه می کردی؟ برگردیم همانِ انجام بده

-ای کمرد درد الانِم عوارض او موقِعیَه که با کولبری واسه یه لقمه نان از ای صخره به آن صخره می پریدم. اَخوشیم نیست آمدم غربت، اگه میماندم یا یه روز به جرم قاچاق با بی آبرویی می گرفتنم یا

آخرش اَ یه بلندی می فتادم ، خلاص می شدم.

-کولبری جرم که نیهَ

- هرچه یه عمر طایفه ام تو جنگ اَ مرزا محافظت کردن مَه با ای قاچاق اسماشانهَ خَراو می کردم

ابروشانهَ می بردم.توکه ای چیزا رَه نمی دانی

-مه   می دانم  گناه سقط بچه هامان گردنِمانَه می گیرهَ . مَه آرزوی مادر شدنمهِ با خودم مو اَرَم  گور

-چه گناهی؟ با ای چندر غاز پول یارانه که الان دستمانَه نمی شهَ شکم دوقلویایِ  سیر کرد؟! تو داری می بینی مَه  از پس زندگی  خودمان  دو نفرم   بر نمی یام

- می دانی چیزَ؟ مَه ای حَرفا حالیم نی ،دلِم بچه مُوخواد. عین سگ پشیمانِم اَ ایکه به حَرفت گوش دادم

-تو به خیالت مَه خوشحالَم؟ ادامه ای زندگی برامهَ حرامهَ

- مَه نمی دانم تو چه حسی داری. فقط بشت گفته ر باشم    این    خانه قبرَمَه و ای شهر قبرستانَ برام.وَلله یه روز می زارمو می رم

عمران رگ گردنش بالا می گیرد و رو به تو می گوید:شنو کم بزارم تو فشار،به علی منم کم آوردم.کلی درد بی درمان دارم که عین زخم پلنگ می مانهَ، هیچ خوب نمی شهَ .تو دیگهَ رو سَرِم آوار نَشو

تو به روبرو خیره می شوی می خواهی تمام   سعی ات رابکنی   و با    کمک  کلمات احساست را بیرون بریزی

-عمران مَه ایجا حس مُکُنَم  بی هویتِم .مثه  یه گیاه بی ریشَه که باد هر جا مُخواد  مُواَرَدِش .حرفامِ

می فهمی؟تو نه علی مقاومت بَسَه دیَه ، بیا  برگردیم    شهرمان

عمران  سعی  می کند حرف هایت را بفهمد اما نهایتا جمله   بی ربطی    روی    زبانش جاری می شود

-به خانواده ات  که نگفتی مَه بیکار شدم؟

-خیلی سختِمِه ایی همه پنهانکاری

عمران    سبیل هایش را توی دهانش می کند و درحالی که  آن ها را می جود می گوید:اگه  فِک  موُکُنی به خانواده

ات بگی مَه  یک  سالَ    بیکار شدم    حلوا حلوات موکُنَن حتما  بِشِشان  بگو

باد سرخ، مرداد ماه را از روی دریا بلند می کند وبوی ماهی مرده را در فضا می پیچاند .تو همان لحظه  ترجیح  می دهی برگردی به خانه وبا باد پنکه امشب را بگذرانی . خودت را به پنکه می رسانی . عمران هم دنبال تو راه می افتد. باد زیر پیراهن گلدارت جمع می شود. تورا چاق تر نشان  می دهد. عمران از اینکه شکل

بادکنک شده ای خوشش می آید .تا وقتی که به خواب می رود چشم از توبر نمی دارد.

از آفتابی که تا وسط هال کشیده شده ،متوجه می شویی که صبح شده است .از اینکه عمران کنار دستت مثل همیشه در خواب نیست و جایش خالیست تعجب می کنی. برحسب عادت ساعت خوابیده روی دیوار را نگاه میکنی وگرنه خودت می دانی که خیلی وقت است باطریش تمام شده و خواب رفته.صدای چکه آب از آشپزخانه می آید. شیر آب هرزشده است و هر کاری می کنی سفت نمی شود. بی خیالش می شوی و پارچ آبی را زیرش می گذاری.از گرسنگی دلت ضعف می رود.صدای قارو قور کش داری از معده ات شنیده می شود.همان لحظه هوای خوردن نان برنجی داغی را که تا توی دهانت می گذاری آب می شود را می کنی .بوی خوش روغن حیوانی اش را در خیالت حس می کنی.از اینکه در دسترست نیست خیلی اذیت می شوی. انگار وزنه ی سنگینی را در خودت حمل می کنی به نظرت می آید نان برنجی فقط خواسته تو نیست و چیزی در تو طلبش می کند. ظرف نان را نگاهی می اندازی ،خالی است . از ناچاری یک تکه نان از نان های خشک شده برمی داری و باخیال نان برنجی می خوری.

احساس می کنی که تنها نیستی.خوشت می آید. درذهنت به عقب بر می گردی. درست به یک سال پیش روزی که تا روستایی نزدیک بازی دراز پی سبزعلی جنگیر رفته بودی تا طالعت را ببیند.سبزعلی جنگیر،شمع برایت روشن کرده بود واز غیب گفته بود در طالعت خون آبه ای می بیند که طفیلی است و کسی منتظرش نیست. گفته بود طلسم داری و دعایی هستی .برایت طومارهای از اسامی که تو از آن ها سر در نمی آوردی نوشته بود که یکی شان را باید در قبرستان زیرخاک، بین استخوان های مرده ای چال می کردی ،یکی شان را باید پای درخت با ثمری چال می کردی و با یکی شان غسل آب دعا می کردی.به عمران که گفتی مسخره اش آمد و اجازه نداد آداب هیچ کدامشان را به جا بیاوری.

امروزباورت شده که اگرهمان موقع انجامشان می دادی از این نفرین خلاص می شدی.

از دست عمران حرص پشت گلویت را می گیرد.عمران کلید را در قفل در می چرخاند وبا ذوق به خانه می آید.از گرد راه نرسیده گوشی اش را از جیب شلوارش بیرون می کشد و عکس های کارگران

کارخانه تعطیل شده را که پارچه نوشت هایی با متن هایی اعتراضی ومحتوای دفاع ازحقوق کارگران

نوشته شده است را نشانت می دهد می گوید:بالاخره صدامانهِ شنیدن

تو هیچ واکنشی نداری وبیشتر از همیشه از صدای عمران خسته ای. بی رمق نان خشکی را میخوری که گاهی هم در خشکی گلویت گیر می کند. عمران در حالی که برای خودش از چای مانده شب قبل می ریزد می گوید:گفتن مُوخوان کارخانه یَه بِدَن بخش دولتی ولی فقط با نصف کارگرای قبلی

سرش را بیشتر توی صفحه گوشی می برد و می گوید:توای گزارش نوشتَه ، خیلی وقته قانون منع

تعطیلی کارخانَه ها تصویب شدهَ ،نمی شهَ کارخانَه یَه هی ایجورتا آخر تعطیل بمانهَ ،می دانی چه قد سرمایه خوابیده؟ ولی ماندم، چرا اجرا نِموکُنَن .روز به روز داره به تعداد کارخانه های تعطیل

اضافه می شه!

تو هیچ کدام از این حرفها خوشحالت نمی کند و از اینکه عمران هنوز امید دارد عصبی می شوی

می گویی:نوش دارو پس از مرگ سهراب مُوخوام چکار؟!

-کم تیکهَ بارمان بُکن

- دنیا جلو چَشِم تیره تارهَ ،سینه امِ کارد بزنی می بینی که مثل سینه ماهی های ای دریا سیاه و کبودَ. بعد توازِم موُخوای دِلمه خوش بکنِم به ای چهارتا دانهَ عکسو ای وعده ها تو خالیت؟

همان لحظه نفست به نفس کسی گیر می کند.به جان افتادن چیزی ازدرونت را حس می کنی .شوکه می شوی و قلبت از ترس محکم به جداره سینه ات می کوبد. سر جایت می نشینی . هیچ چیزی نمی گویی .

از گفتنش به عمران می ترسی.همان لحظه تصمیم می گیری لال شوی و مثل راز تا وقتش با خودت

حملش کنی.

عمران باد به غبغب می اندازد و می گوید: حالا که ایطور شد ،مرد نیستم اگه تا بالا دنبال ای ماجرا نرم .با صدایی که می شود لرزه را میانش شنیدمی گویی:مُوخوایی دردسر برامان درست کنی؟

عمران بی توجهه به حرف های تو چای سرد استکانش را سر می کشد.

تودر بالکن نشسته ای و توی گلدان سفالی کاکتوس می کاری.روی گلدان را با بیلچه کوچک در دستت با خاک وماسه می پوشانی و بعد هم روی آن آب می ریزی. لبخند از لبت نمی افتد . باد شوخیش گرفته و با موهای بلند رها شده روی دوشت، بازی می کند. دود سیاه رنگی از دودکش کارخانه بالا می رود و درآبی آسمان محومی شود.صداهای درهم وبرهم شلوغی در حوالی کارخانه از فاصله دور سوار بر باد می آیند. آن ها را به شکل نت های موسیقی می شنوی.شکمت بدون آنکه شکم بند بسته باشی عین توپ گرد شده، بالا آمده .به سختی از جایت بلند می شوی. جوری که احساس می کنی اگر دست از زیرشکمت نگیری همین حالا بچه ات را می زایی. هوا را استشمام می کنی فضا از باران دیشب بوی حنای آبکرده گرفته . اولین بار است از شنیدن بوی اسفند ماه اینطورکیف می کنی. تو گلدان را روی طاقچه زیر نور پنجره می گذاری.باد روزنامه خیس خورده تاریخ گذشته چند هفته پیش کنار دستت را ورق می زند . صفحه نسخت روزنامه با تیتر خبری بولد شده است. کلمات در آب باران غسل داده شده اند و سیاهی حروف در آب گم شده است . ترکیبشان به هم خورده و واضح نیستند.خودت را با چین کلمات کنار هم، درگیر می کنی.( فاز...کار ...راه ...خانه ...اول...احیا ...)

پایان

این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 23 مهر 1400 ساعت 20:53
  • اندازه قلم

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@