دایره

  • یکشنبه, 13 تیر 1400 ساعت 19:32
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 175 دفعه

داستان کوتاه:

دایره

نوشته: قدرت دانشور

...

 

_ دیدم که باید به هزاره آینده بروم و از آنجا بازگردم به زمان حال: اینجا که دوستی در مغازه خویش که بی شباهت به گوری نیست در تکاپوی روزی خویش، جز فقر چیزی به کف نمی آورد.مردی با تخیلی رها و زندگی محدود به گذشته و حالی تلخ !

به نظر می رسید که باید در این سفر به او رجعت کنم و از روزنه زندگی او، خودم و او را ببینم تا عاقبت از چیزی اسرار آمیز و ناشناخته و در همه حال در آمیخته با زمان و مکان سر در آورم و کسی را رو در روی مغازه او دیدار کنم که خودم است و از سفر هزاره آینده آمده است.

نه زمینی پیش روی دیدم ، نه روزان و شبان و سالیانی.در همان گام اول به پس نشستم.

سعی کردم خاک و خیال وجودم را به این زمان بی شکل و بی هویت تزریق کنم؛ هیچ ارزانی ام نشد.جز آنکه اتفاقی دیگر گونه رخ داد: در همین مدت، حافظه ام ضعیف و ضعیف تر شد و فراموشی چنان شدت یافت که یگانه ترین کسان و چیزها به سرعت مستحیل و محو می گشتند.

گویی در رودی سخت و پرآشوب گرفتار بودم . سعی داشتم به چیزی بند شوم ؛ چیزی که می بایست حیاتی ترین و ریشه دارترین معنا و واقعیت نامیرای زندگی ام باشد.

دیگر نه اشیاء دور و برم و نه صدای رفت و آمد ماشین ها ، نه دوستی، نه مغازه ای ، نه خیابانی به جای نمانده بود و شهر

زیر آوار اقیانوس زمان همچون اثری باستانی می نمود ، رنگ و رو رفته و فرسوده و مردمانی با عادت های فراموش شده و افکار و عقاید روزگارشان که غریب می نمود.

بی آنکه فرصتی برای حسرتی سوزان

بماند ، حضور خویش را نیز از یاد بردم

و در جدا افتادگی ءی سرد و مرگبار از خود و زمان باز ماندم.

آنگاه سوتی ممتد و یکنواخت در سرم

پیچید ؛ آنقدر که نه بیاد می آوردم و نه

چیزی بود که از یاد ببرم.سپس سکوتی کامل مرا فرا گرفت.

دیدم به جای آنکه از دنیاهای آیندگان سر بر آورم ، تنها از خویش رها شده بودم و به پایان هزاره ای رسیدم که هرگز وجود نداشت.

بی اختیار از درون خلوت کامل براه افتادم

و بازگشتم به همان جای اولی که گویی آنرا طی قرن ها به جا نهاده بودم.راه مغازه دوستی در شهری گمنام و در یک غروب زمستانی در اعصاری دور، مغازه ای برای تکه ای نان، رویا و چیزی بنام زندگی.

راهم را پی می گیرم و به مغازه_گور دوست خود می رسم و او که در دنیای

درون خویش است و مرا نمی بیند سر

را بالا می گیرد و با دیدن من به یکباره

با هیجان خاص همیشه اش می گوید:

"برادر، سلام ! به خدا امروز همه اش منتظرت بودم."

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در چهارشنبه, 16 تیر 1400 ساعت 17:44
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « حباب از گور برخاستگان »

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@