حباب

  • یکشنبه, 13 تیر 1400 ساعت 19:28
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 196 دفعه

حباب

نوشته: سجاد آریایی

پنجره را باز می کنم، هرم گرما و بوی خون پیچ می‌خورد و تاب. تا انتهای دو مجرای بینی ام بالا برود و بسوزد. سرگیجه و منگی آنقدر در من تکرار شده که به خاطر آوردن آن، مثل انگشت در حلق کردن است به وقت بالا آوردن. خون دماغ های بی امان، امانم را بریده. سیل می شود و جاری بر روی پیراهنم و دست‌ها تا چکه های جهیده از آن در گوشه و کنار خانه برای تیرگی به یادگار بماند.

دو سال بود که به سراغ آینه نمی رفتم آنچه که در آن ها می دیدم از مرگ به من نزدیکتر بود. بعد از شیمی درمانی اول وقتی خودم را در آینه دیدم تصویری بود غیر از آنچه که قبلاً از خودم می‌شناختم چهره ا‌ی بد ترکیب که به طرز آزاردهنده‌ای بیگانگی می‌کرد. کرک و پری ریخته، قیافه ای تکیده، رنگ و رویی وا رفته از زردی با چشمهای برق زده که آن بالا در گردی صورت بیش از همه خودنمایی می‌کرد. مادر بخوبی به این تناقض پی برده بود و برای اینکه از دردم بکاهد مدام دلداری می‌داد اما اشک‌های حاصل از هق هقِ بی صدایش را به دور از چشمان من با گوشه‌ی روسری پاک می کرد و پدر که بیشتر از همیشه سکوت می کرد و حرف‌هایش را تنها در بی وقفه دود کردن سیگار خلاصه کرده بود.

یک تکه گوشت متحرک که وبال گردن این پیرمرد و پیرزن شده بود بی‌مصرف مثل ته خیار. دوا و دکتر افاقه نمی کرد تنها مرگ را کمی بیشتر از معمول به انتظار می‌گذاشتند و عذاب من بیشتر...

روزبه کندی به شب می رسید و شب چه دیر به صبح . ساعت ها تنبل تر از روز قبل می‌گذاشتند تا زندگی من هر دم در تکرار غوطه بخورد و تمامی نداشت. هیچ چیز بدتر از این نیست که مثل روز روشن آگاهت کنند، فردا همان امروز است و امروز تکراری از دیروز ها. وقتی انگیزه در آدم خشکیده شود کم کم باید آماده خاکسپاری باشد بی آنکه حتی به این مهم دست پیدا کند. آخر مگر می‌شود بی انگیزه ی فردا زندگی کرد؟ من چرا باید به این زندگی بیمارستانی که تک تک لحظاتش همبستری در بستر است تن می دادم؟ که یک بار دیگر در جدال بین مرگ و زندگی شیمی درمانی مداخله کند؟

اگر حتی خودم هم میخواستم این تن نزارتر از آن بود که جواب بدهد. این را هم من می دانستم و هم آن دکتر احمق. هیچ جنایتی بدتر از آن نیست که بیهوده به آینده حواله ات کنند و در این بین دکترها جنایتکاران تاریخ اند.

دومین شیمی درمانی آب سردی بود که رویم ریخته شد، دست دکتر رو شد و پی به دلداری های بی خود اطرافیانم بردم . پرده بایستی برداشته می‌شد و حقیقت عریان جلوی چشمان دودو زده ام جلوه می‌کرد. اولین جرقه ها زده شدند تا واقعیت را بهتر بپذیرم و رویکردم را مشخص کنم. من بودم که حق انتخاب داشتم و نه مرگ .انتخاب عمل حس آزادی را در من زنده می‌کرد و به یکنواختی ها معنا می بخشید .باید صبر می کردم تا دوباره جانی بگیرم موهایم دوباره جوانه بزنند و چشمهایم باز به یگانه دیدن عادت کنند. نمی شود و زمانی که بی اراده در خانه بستری شده ای و دست دیگران به دهان ات است کاری از پیش ببری. تصمیمی که گرفته بودم ،آرامم می‌کرد و کمتر غرق در افکار مزاحم می‌شدم تنها می بایست روی چیزهایی که در گذشته به من هویت می‌دادند تمرکز می‌کردم.

دیدن کتاب ها و جزوه های دانشگاه روزهایی را برایم تداعی می‌کردند تا به خاطر بیاورم چه سماجت پوشالی را دنبال می‌کردم، بی آنکه در لابه‌لای آن همه تکاپو لذتی را مزمزه کرده باشم. تنها به تدریس کسالت بار و آن چندرغازی که عایدم می شد دلخوش کرده بودم .سالها تاریخ درس داده بودم و حالا نوبت تاریخ بود که به من درس پس بدهد. شاید آن بی معنایی ها امروز به معنا برسند.

امروز هم مثل روزها و ماه‌های گذشته برای چندمین بار خون دماغ شدم. اما دیگر مثل سابق آزارم نمی‌دهد، با آن خو گرفته‌ام و اگر کمی دیرتر از وعده‌های معمول به سراغم بیاید دلتنگش می‌شوم. لکه های کبود و تیره روی دست‌ها و لای انگشتانم مثل قارچ تکثیر می شوند. خون مردگی از من جانور عجیبی ساخته که نمونه اش را هر کسی نمی بیند .خونی که وقتی می جهد دلمه نمی بندد و زیر پوست از شدت جریان مویرگ هایم را منفجر می کند. چند روزی می شود که در این آپارتمان اجاره‌ای سکونت دارم بالاخره تصمیم نهایی را گرفته بودم و باید راهی می شدم، از شهر و دیار خود به جایی که مرا نمی شناختند تا از این بیگانگی احساس وجود کنم .سعی کردم چیزهایی را که به دردم می خورند با خود بر دارم چند جلد کتاب و چند دست لباس که قواره تنم نبودند و پس اندازی که حاصل چندین سال دست‌رنجم بود، تنها قلبم را در گرو پدر و مادر جا گذاشتم چراکه آنها بودند حتی با این قیافه دگرگون شده هنوز دوستم داشتند.

چاره ای نبود یا باید می ماندم و تابع دستورات آن پزشکان مزخرف می‌شدم تا لحظه مرگ فرا برسد یا می‌بایست باقی عمرم را به اختیار خود زندگی می کردم. مرگ تنها میهمانی بود که در غربت انتظارش را می‌کشیدم، جای میهمان و میزبان عوض شده بود این شوخی مضحک روزگار است که قاموس بد طینتش را به نمایش می گذاشت. می دانم مادر و پدر هم انتظار می کشند، وقتی خانه را ترک کردم یادداشتی را برایشان جا گذاشتم به این مضمون که: (( به زودی برمیگردم )). می‌دانم که پرپر شدن تدریجی ام آنها را رنج می‌داد ولی حالا این امید را برایشان به میراث گذاشته ام تا انتظارم را بکشند و به خیالشان که روزی برمی گردم. شاید در این حالت جرعه جرعه نبودنم را هضم کنند تا اینکه لاجرعه پی به جای خالی ام ببرند.

بار دیگر به سمت پنجره‌ی تراس می‌روم، در را که باز می کنم هوا خنک تر شده است، از آن گرمای سوزنده خبری نیست و می‌توانم برای چند لحظه‌ای هم که شده خودم را از این حبس انفرادی خلاص کنم .دلم می خواست همانند پدر که در چنین مواقعی به دنیای خودش می‌رفت سیگاری بگیرانم اما هیچ چیز در دهانم مزه نمی دهد و به خاطر ندارم آخرین بار چه موقعی مزه واقعی غذاها را حس کرده ام. خانه ام در طبقه هفتم ساختمان است و از این بالا می توانم اطراف را به خوبی دید بزنم .آپارتمان های سر به فلک کشیده، هراس به جانم می‌اندازند. انگار دنیا به انتهایش رسیده و باید من در میان آنها له و لورده شوم. آدم ها هم هیچ گونه تناسخی با من ندارند ،چرا که هر کدام از این غریبه ها غرق در دنیای خودشان هستند و کسی از دنیای من خبر دار نیست. از وقتی که به زندگی انفرادی روی آوردم، سعی کردم با آینه ها هم آشتی کنم خیلی وقت است که چهره ام را ندیده‌ام می‌خواهم صلابتم را در آینه ببینم با توجه به اینکه حالا دست به صورت میکشم تیزی ریشه هایم را لمس می‌کنم. گر قیافه همانی بود که انگار جن به جلدش رفته است و اصلاح آن فرقی به حالم نداشت. با اینکه نمی‌خواستم قبول کنم اما چیزی در درونم مثل خون می جوشید و میل به زندگی را در من زنده می‌کرد. بعد از گذشت هفته‌ها پی بردم آثار داروها در بدنم کم شده و امیالم به محرک‌های بیرون واکنش نشان می دهد. با وله غذا می‌خوردم و باز چیزهای بیشتری را طلب میکردم و به خصوص روزی که غروب مثل همیشه رفته بودم توی تراس خانه تا کمی هوا بخورم، چشمم به زنی افتاد که داشت لباس‌های شسته از چرک را روی بند پهن می‌کرد. بدنی نیمه عریان و توپر با موهای زرد شده توجه ام را به خودش جلب کرد. چند بار نگاهم را دزدیدم و به جای دیگری خیره شدم اما باز بی اختیار نگاهم رو به او برمی گرداندم. نمی‌دانم او متوجه نگاه‌های من شده بود یا نه ؟اما هرچه بود بی تفاوت کارش را می کرد. قبل از آن چنین میلی در من مرده بود و در تقابل با زنان هیچ واکنشی نشان نمی‌دادم. میل من به آن زن بیشتر و بیشتر می‌شد، بی آنکه بتوانم از خود عکس‌العملی نشان دهم. نمی‌خواستم متوجه نگاه‌های من بشود از این رو سعی کردم دیگر کمتر در تراس خانه ظاهر شوم و به جای آن از درز پنجره آشپزخانه که مستقیم رو به خانه ی زن همسایه باز می‌شد به تماشایش بنشینم. این کار حالا بخشی از سرگرمی من شده بود و می توانستم ساعاتی از روز را تلف کنم .عطش من به او، ذره ذره آبم می کرد و حتی روزهایی که نمی دیدمش بیشتر دل طلبش را می‌کرد. یک روز صلات ظهر که گرما هر جنبنده ای را به له له زدن وا می داشت، دیدم که به تراس آمد این بار متفاوت تر از دفعه های قبل. اول با چرخش سر خوب اطرافش را پایید، دید که کسی نیست، حوله حمام را که جلوی خودش گرفته بود روی رخت پهن کرد. در یک آن توانستم بدن لختش را ببینم ، بدنی که سفیدی اش در تقابل با لباس‌ زیر قرمزش نفس هر مردی را بند می آورد. همان لحظه حس کردم مایع گرم و لزجی شلوارم را خیس کرده است. این اتفاق خیلی وقت بود که در من رخ نداده بود .نشانه هایی از زندگی و زنده بودن، مرا تا سر حد ممکن کیفور می‌کرد. گرچه خون دماغ های مکررم هنوز ادامه داشتند و لکه های تیره و کبود بیشتر شده بودند اما به اختیار گرفتن این چند صباح زندگی، از من انسان دیگری ساخته بود. انگار تازه متولد شده بودم و هر چیزی را که می دیدم برایم تازگی داشت. خودم را یک پروانه تصور می‌کردم که تازه از پیله رها شده. شوق آزادی و پرواز آن انزوا و گوشه‌گیری را پس رانده بود. میخواستم با دنیای اطرافم وارد گفتگو شوم هر چند ماه ها بود با کسی حرف نزده بودم. در این شهر غریب، کسی را نداشتم که آنچه در من می جوشید با او سهیم شوم و کلمات با لبهایم نا آشنا بودند. میخواستم به زن همسایه بگویم که چگونه مدت ها او را زیر نظر داشته ام بی آنکه خودش خبردار باشد. دلم می خواست فریاد بزنم تا کلمات دوباره روی لبانم جاری شوند و یخ درونم شکسته شود. اما از این غیر عادی بودن بیشتر می‌ترسیدم چرا که نمی‌خواستم مورد تمسخر کسی واقع شوم. تنها یک نفر بود که مرحم رازم بود. همان که در آینه از هر آشنایی برایم آشناتر بود...

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « شوهَ زَنگ دایره »

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@