شوهَ زَنگ

  • یکشنبه, 13 تیر 1400 ساعت 19:24
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 176 دفعه

شوهَ زَنگ

شهریار قنبری

برای استاد علی مردان عسگری عالم

اشی نبود. باز غیبش زده بود. خدا می دانست این بار بچه را کدام طرف برده بود. داود تمام دشت و اطراف را خوب گشت. حتا تا کنار قبرستان هم رفت، اما...توی این ظلمات دیگر عقلش قد نمی داد کدام سمت پی اش بگردد. همه جا تاریک بود.

شب کوره ها روی تخته سنگ های کنار چشمه بال بال می زدند. داود به چشمه رسید. خوف می کرد زیاد آنجا بماند. خوف می کرد از آب چشمه گلویش را تازه کند. دستش را توی آب چشمه برد و مشتی آب به صورتش زد. تنش داغ بود. صدایی شنید. ترسید و از جا کنده شد. چراغ قوه اش توی آب چشمه افتاد. به اطراف نگاه کرد. همه جا تاریک بود. احساس کرد گلویش می سوزد. دستهایش هم داغ بودند. روشنایی از دور به چشمش خورد. خوب دقت کرد. کسی آتش روشن کرده بود. چراغ قوه اش را از توی آب چشمه درآورد. نگاه کرد. آتش نبود. بلند شد و اطراف را خوب نگاه کرد. جای آتش عوض شده بود. چراغ قوه اش هنوز روشن بود. آن را باز کرد و باطری هایش را با لبه ی کتش خشک کرد و سرجایش گذاشت. چراغ قوه روشن نشد. چند بار با آن ور رفت.


یالا بی صاحاب روشن شو ببینم

یکنفر خندید... بلندبلندخندید. شبیه زنش. اما صدایش انگار از ته چاه می آمد. به اطراف نگاه کرد. بی اختیار داد زد:

-هوو....

صدای شره ی آب توی چشمه، صدا از آنجا می آمد. دکمه های چراغ قوه اش انگار نبود. آن را توی دستهایش چرخاند. بازهم چرخاند. باز هم چرخاند. آن را سروته کرد. چند بار با آن ور رفت. یکدفعه روشن شد. نور ضعیف چراغ قوه را لابه لای سنگ ها انداخت. صدای خنده ی زنش را شنید. این بار خودش بود. درست مثل همیشه، مثل همیشه می خندید. خنده هایی که همیشه ی خدا الکی به نظر می آمد. دوباره داد زد

-هوو...

کسی شبیه خودش داد زد

-هوو...

چند نفر انگار به طرفش دویدند. چراغ قوه از دستش افتاد. یک نفر بلند گفت:

-ها... پسرکل مرتضی... این وقت شب... اینجا... پی چیزی می گردی؟

سید بود. تنها نبود. دونفر همراهش بودند. به نظر غریب می آمدند. نفس راحتی کشید. از دست مردازماها خلاص شده بود.

-وووقت بخیر سید. راستش نه. یعنی...یعنی چی بگم؟

سید به دوهمراهش اشاره کرد و گفت:

-اینها رفیقشان ناخوش احواله. مال اینجا نیستن. قافله ان. میرم بلکه دوا درمونش کنم جوان مردم را

داود به فکرش رسید همه چیز را به سید بگوید. هرچه نباشد دوای نازایی اشی را هم سید بهشان داده بود. توی همین فکرها بود. سید گفت:

-با ما بیا. دوای دردت پیش منه. می دانم پی چی میگردی.

داود همراهشان راه افتاد. چراغ قوه اش مرتب روشن و خاموش می شد. هر چه کرد نتوانست آن را خاموش کند. یکی از دونفر برگشت و با تشر گفت:

-ای بی پیر را خاموش کن کورمان کردی

داود در چراغ قوه را باز کرد. باطری هایش را درآورد و توی جیبش گذاشت. سرش را بالا آورد که چیزی بگوید؛ دید یکی از دونفر نیست. رفت کنار دست سید و دستش را گرفت. سید اشاره کرد و آرام گفت:

-هیس... حرف نزن. فقط بیا

-آسید نمی تونم. زنم... زنم گم شده. بچه ام... بچه ی شیرین قیافه ام، دوماهه هیچی نخورده. شده عین مرده ی چارشنبه. این زن را هم دیوانه کرده. الان هم نمی دانم کدام بیابان سرش را گذاشته و رفته.

-اشی پیش طوطنائه هیچی اش هم نیست. بچه ات هم همانجاست

داود خواست بگوید طوطنا دیگر کیست، اما نتوانست. انگار زبانش لته گرفته بود. به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. بجز یک قاطر که باروبندیل سید را می آورد کسی پیدا نبود. خواست بگوید آن دونفر رفته اند، اما زبانش توی دهانش نمی چرخید. خواست برگردد و فرار کند، اما پاهایش یار نبود. سرش را پایین انداخت و پشت سر سید راه افتاد.

کنار آرامگاه پیرمومن ایستادند. داود به اطرافش نگاه کرد. قبرستان تاریک تاریک بود. قاطر از پشت سر آمد. سید برگشت

-قافله تان کجاست؟

-همانجا پشت زمین آقا... این که پی زن و بچه اش می گرده را بسپر به من.

سید به داود نگاه کرد

-نه... باید همراه من باشه. با این کاری نداشته باش وگرنه وردی می خوانم دود شی بری هوا

قاطر خندید:

-پشت همین آرامگاه را بگیری می رسی به قافله.

داود به زبان آمد:

-قافله وسط قبرستان؟ توی قبرستان باید پی زن و بچه ام بگردم سید؟ این جا جای طایفه ی از ما بهترانه. همین الانم دارم قالب تهی می کنم

-اگه هنوز چله بچه ات نگذشته باشه احتمالا اونو ناغافل دزدین. کوتاهی از زنت بوده.

صدای همهمه ای بلند شد. کسی شبیه خر نعره می کشید. سید پا تند کرد.داود دوید. نزدیک قافله چند نفر به استقبال سیدآمدند. داود نگاه کرد، همه سم داشتند. یکی از چند نفر گفت:

-از این ور سید. خدا ترا رساند اولاد پیغمبر

سید زیرلب مرتب حمد و قل هو ولله میخواند. نزدیک چادری شدند. سید ایستاد:

-بمانید. کار دارم. قبل از این که کارم را شروع کنم شرطی دارم.

داود پشت سر سید ایستاده بود. کسی موهای سرش را می کشید و ریز ریز می خندید. دلش را نداشت نگاه کند. یکنفر آمد جلو و به سید گفت:

-برادر ما مریض احواله. نه مریض درد، بلکه مریض روح. هیچ و پیچ و هذیانه میگه. اگر نمیدانی بگو

-می دانم داوی دردش چیه. اما تا شرطم را نگم برادرتان درمان نمیشه.

پیرزنی جلو آمد.

-من مادر قبیس هستم. می دانم هرکجا دعاهای توباشه دست از پا خطا نمی کنه. شرطت را بگو

-اول باید بدانم طوطنا کجاست. توی کدام قبر بیتوته کرده. این مرد همراه من...

سید به پشت سرش نگاه کرد. داود نبود. چند قدم به عقب برگشت وداود را صدا زد.

داود توی قبرستان می دوید. چند نفر دنبالش بودند. هوار که می کشید همه هوار می کشیدند. می ایستاد همه می ایستادند. روی یک قبرنشست و داد زد

-اشی ...هوو...

آن چند نفر هم همه با هم داد زدند

-اشی...هوو...

داود نشست روی یک قبر و سرش را پایین انداخت. آنها هم نشستند و سرشان را پایین انداختند. داود گریه کرد. آنها هم گریه کردند. داود بلند شد یک سنگ ازروی زمین برداشت و زد توی سر یکی از آنها. بقیه قد کشیدند. تا اوج. چند برابر قد آدمیزاد. داود ترسید. پایش سر خورد و توی یکی قبرافتاد. بلند شد . می خواست فریاد بزند اما صدا توی گلویش لته گرفته بود و بالا نمی آمد. توی قبر یک پیرزن نسته بود. لباسش را بالا زده بود وبچه اش را شیر می داد.

آمد بالای سر داود . بچه اش را توی بغلش فشار داد و گفت:

-دیرآمدی...باید چارشنبه می آمدی. خدادادت آلشتی شد رفت

داود بلند شد. پیرزن نبود. در دور دستها کسی آتش روشن کرده بود. دستهایش را دور دهانش گرفت و هوار کشید:

-اشی...هوو...

کسی توی تاریکی تکرار کرد:

-هوو...هوو..

یکدفعه همه جا ساکت شد. رفت روی یک قبر نشست .صدایی شنید. صدای گریه ی زنی بود. قبرستان تاریک تاریک بود. دست توی جیبش برد و چراغ قوه را درآورد. باطری هایش را گذاشت. نور چراغ قوه ضعیف بود. دوباره داد زد:

-اشی...هوو...

و نور چراغ قوه را به اطراف انداخت. دوباره صدای گریه ی زن را شنید و صدای زمزمه هایش را. انگار زن داشت چیزی می خواند. نور چراغ قوه را انداخت و جلو رفت.

اشی سر یک قبر نشسته بود. داود باورش نمی شد. پیره زن روبروی اشی نشسته بود و بچه اش را شیرمی داد. می خواست چیزی بگوید اما انگار زبانش لته گرفته بود.. صدای آرام اشی لا به لای لالایی های پیره زن گم بود.

-ای چوچا... ای بنده ی خدا... تورا به حق خالق یکتا... بازگردان بچه ی مارا ..بازببر بچه ی خود را...

داود خوب دقت کرد. اشی بچه را سر قبر گذاشته بود و مرتب ورد می خواند. پیره زن جیغ می کشید و گوشهایش را می گرفت. چند مردازمای دیگر اطراف اشی را گرفته بودند. یکهو فکری به ذهنش رسید. به نور چراغ قوه نگاه کرد. نور چراغ قوه ضعیف تر شده بود. بلند شد و به طرف اشی دوید. همین که رسید، شلوارش را پایین کشید. مردازماها تا عورت داود را دیدند پا به فرار گذاشتند. اشی سرش را روی قبرگذاشته بود و مرتب تکرار می کرد.

-مهمان تو هستیم عزیرکرده ی خدا... بیار بچه ی مارا ...ببر بچه ی خودت را...

داود هم کنار اشی نشست. او هم همان ورد را با صدای بلند تکرار کرد. یکدفعه صدای گریه بچه آمد. یک صدای واقعی که چند وقتی از خداداد درنیامده بود. اشی دوید و بچه را بغل کرد. توی آن شب تاریک، صورت بچه به خوبی پیدا بود. او را غرق بوسه کردند. اشی همانجا نشست و سینه اش را توی دهان بچه گذاشت و گریه اش گرفت. داود گفت:

-پاشو...پاشو از این جهنم دره جانمان را درببریم

داود بچه را بغل کرد و راه افتادند. از کنار آرامگاه پیرمومن گذشتند. داود یک لحظه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. توی آن تاریکی قبرستان دیده نمی شد. بچه آرام خواب بود. داود چراغ قوه اش را روشن کرد.. اشی با زانو روی زمین نشست. نور چراغ قوه که به صورت بچه افتاد خندید. کمی شیر از لای دهانش بیرون زد. داود خندید. اشی بچه را بغل کرد و راه افتادند. مردازماها روی تخته سنگهای کنار چشمه لمیده بودند. به چشمه رسیدند. داود بچه را از دستهای اشی گرفت و محکم بغلش کرد. صدایی آمد. کسی محکم بازوی داود را گرفت. داود بی اختیار هوار کشید. اشی بود. دستهایش مثل کوره می سوخت

-نمان...پاوردار

یکنفر خندید. بلندبلندخندید. صدایش آشنا بود. صدای شره ی آب توی چشمه. صدا از آنجا بود. کسی شبیه داود هوار کشید:

-هوو...

جلوتر کسی آتش روشن کرده بود. داود ایستاد. چشم هایش را بست و دوباره باز کرد. آتش سرجایش بود.

-ها...پسر کل مرتضی... آن پیره زن بچه تان را پس داد؟

سید تنها کنار آتش ایستاده بود. توی تور تند آتشی که به درختها می رسید؛ شب کوره ها بالا بال می زدند. اشی آرام گفت:

-خدا خیرت بده سید. عمر دوباره ی خداداد را از تو داریم

سید خندید:

-داود بچه ام را بیار روی ماهش را ببینم

داود بچه را روی دستهایش گرفت و به طرف سید دراز کرد. بچه گریه اش گرفت. سید رفت و کنار آتش نشست. چشم داود به پاهای سید خورد. به اشی نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما زبانش لته گرفته بود.

خرم آباد/ خرداد97

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
  • آخرین ویرایش در یکشنبه, 13 تیر 1400 ساعت 19:28
  • اندازه قلم

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@