داستان کوتاه / بیژن کیا

مرخصی

  • پنج شنبه, 05 ارديبهشت 1392 ساعت 02:15
  • منتشرشده در داستان
  • خواندن 228 دفعه

 

بزرگراه در نخستین ساعات بعد از ظهر زمستانی هنوز شلوغ نشده بود.کنار بزرگراه اتومبیلی توقف کرده بود. زنی که پشت فرمان نشسته بود شاید از شدت سرماخوردگی ماسک داشت و چشمانش خیس و سرخ بود. مردی که کنارش بود با بغض به کوههای خفته در ابر خیره شده بود. اتومبیلی بسرعت از کنار آنها گذشت. زن پدال گاز را تا آخر فشار داده بود . اتومبیل زوزه کشان بزرگراه را پشت سر می گذاشت . عقربه ی سرعت سنج بی وقفه اعدادی بیشتر را نشان می داد.

 

 بزرگراه تمامی نداشت وزن دیوانه وار تند می راند. زیر چشمی به مرد نگاهی انداخت. به این امید که شاید تکانی به خودش بدهد .فریادی بزند یا او را نگاه کند اما مرد ساکت و آرام به انتهای بزرگراه خیره شده بود.

- نمی خوای چیزی بگی؟

مرد شیشه را تا نصفه پائین کشید و باد در موهای سفید و خاکستری اش پیچید.

- اونا راست می گن که هیچی یادت نمی یاد؟

مرد تسبيح دانه درشت ياقوت را از جیب کتش در آورد و با انگشتان زمخت و مردانه اش دانه هاي ياقوتی آن را جابجا کرد و زير لب ذکر گفت.زن سرفه کرد و ماسک را دوباره روی دهانش گذاشت.

-         شیشه رو بکش بالا هوا کثیفه. کمربندت رو ببند ممکنه آخرین ماشین سواری مون باشه

مرد چیزی نگفت اما دانه های یاقوتی رنگ با شتاب بیشتری از زیر انگشتانش رد می شد.

-آقا امیر می شه نگام کنی؟ یه نظر حلاله دیگه مگه نه؟

مرد زیر چشمی زن را نگاه کرد و بعد دوباره به دانه های سرخ تسبیح خیره شد.

-         نمی خوای چیزی بگی؟

اتومبیل پشت چراغ قرمز توقف کرد.

-         خیلی پیر و شکسته شدم . نه؟

مرد دوباره و این دفعه با جسارتی بیشتر نگاه کرد.خم شد طرف صندلي زن . لحظه ای مکث کرد. زن بی اختیار خودش را کمی عقب کشید . مرد نگاهش را از زن دزدید و زبانه ی فلزی کمربند ايمني اش درقفل فرو کرد. رو برگرداند و به چراغ قرمز و زمان سنجی که شمارش معکوس ثانیه ها را نشان می داد خیره شد. هفده..شانزده.پانزده...

زن نفسی عمیق کشید و گفت: هنوزم غیر قابل پیش بینی هستی!

مرد چیزی نگفت.

- از چراغ قرمز خوشت میاد؟ سرعت آدم رو می گیره. مجبورت می کنه بایستی .از خودت بپرسی کجا داری میری؟از کدوم مسیر بری بهتره؟بیشتر آدما از چراغ قرمز بدشون میاد . من می گم چراغ قرمز  معنی اش توقف نیست. یه جور تحلیله از مسیری که رفتی و راهی که باید بری. اینجوری بهتر می تونی حرکتت رو از نو شروع کنی. تو ...امیرخان چراغ قرمز من بودی.

مرد دستی به موهاي خاکستری و ماشین شده اش کشید. زن لبخند زد و گفت: موهاتو ماشین کردی شبیه کهنه سربازا شدی.

نگاه زن روی حلقه ی ازدواج مرد ثابت ماند. چراغ سبز شد و اتومبیل با سرعت براه افتاد.بزرگراه چمران خلوت بود و اتومبیل سایر ماشین ها را یکی بعد از دیگری پشت سر می گذاشت.

-         مدیر آسایشگاه می گفت فراموشی داری. آلزایمر گرفتی امیر؟

مرد ساکت بود و تسبيح مي چرخاند.

-         روز بمباران یادت مونده؟ منو چی؟ یادت هست؟

.دانه های درشت تسبیح تند تند از زیر انگشتان مرد رد می شدند.

-         فکر کردی من این حرفا رو باور می کنم؟

مرد رو برگرداند و به ساختمان های مرتفع کنار بزرگراه نگاه کرد.

-         اولش فکر کردیم راکت زدن..

زمین لرزید. مرد به گوشه ای پرتاب شد. شیشه ها جیغ کشیدند و تکه تکه شدند.

گیج بود به زحمت دستش را به تخت فلزی درمانگاه گرفت و ایستاد . اتاق دور سرش می چرخید و گوشش وزوز شدیدی داشت.دستی به پیشانی اش کشید . انگشتانش لزج شدند و سرخ.

کسی زیر بغلش را گرفت .

-         حالتون خوبه دکتر ؟

-         خوبم . ممنونم خودم می تونم

مرد جوان دکتر را از آن جا بیرون برد. هر دو از راهروئی که پرشده بود از ترسو جیغ و فریاد گذشتند.

-         زخمی شدین؟

-         چیزی نیس . سرم . سرگیجه دارم .

دکتر را همان جا در محوطه ی چمن خیابان خواباند

- به خانم مرادپور خبر میدم

 و با عجله رفت تا به بقیه کمک کند.

زن ادامه داد: شیمیائی زده بودن..

هنوز همان جا دراز کشیده بود. دودی سفید از کوچه ی پشتی بالا می آمد و بوی تند سیرحال همه را بهم می زد.

-         چی شده ؟خوبی؟

دکتر سر تکان داد.سعی کرد لبخند بزند. زن مقابلش نشست بسرعت ماسکش را به مرد داد و گفت:اینو بزن.

- نه

- بزن. مگه ما این جا چن تا دکتر داریم ؟ بزن امیر. زودباش بریم

-         یه پرستار ماسکش رو داد به شما آقای دکتر امیدی. اونو یادت میاد؟

دکتر آه کشید. لحظه ای به زن نگاه کرد و دوباره به نقطه ای خیره شد.

-         منو نمی تونی گول بزنی. یه دفعه گول خوردم.

- چی؟ مسخره اس امیر..کی گفته؟

-     ببین عزیزم بخاطر وضعیت تو نمی تونیم بچه دار بشیم . اگه اصرار کنی باید یه بچه ی ناقص رو تحمل کنی.

زن بی آن که سرعت را کم کند به دکتر نگاهی انداخت و گفت: وقتی گفتی نمی تونم بچه دار بشم دنیا روی سرم خراب شد.

دکتر سرش را زیر انداخت. دانه های تسبیح از نفس افتادند. زن گوشه ی لبش را دندان گرفت.

-         از فرشته خانم چه خبر؟

دکتر زیر لب گفت: هیچی

-         پس اون حلقه چيه دستت؟

دکتر سر بلند کرد.به دست چپش نگاهی انداخت.لبخند زد.حلقه را در انگشتش چرخاند و به روبرو خیره شد.

-         سراغت رو می گیره؟ میاد آسایشگاه دیدنت؟

-         نه

اتومبیل گوشه ای توقف کرد. زن رو به دکتر کرد و گفت: جدی؟ فکر می کردم همسر دوم شما خیلی مهربونه. یعنی خودتون این طور می گفتین. بچه هم دارین؟

دکتر به زن نگاه کرد و گفت: بد کردم باتو ..میتونستم حداقل طلاقت بدم ولی..

زن لبخند زد و گفته: لابد به من علاقه داشتی. نه؟ تو بیست ساله که سراغی از من نگرفتی ولی وقتی شنیدم بردنت آسایشگاه سالمندان دلم سوخت مدیر آسایشگاه نمی دونست من زن اولت هستم . اصلا" باورش نمی شد که شناسنامه ام رو که دید گذاشت بیارمت مرخصی...حالا نمی دونم کجا باید بریم؟ از اسایشگاه بهشت فرزانگان تا گوشه ی این بزرگراه...

آهی کشید و ادامه داد: ... ما می تونستیم زن و شوهر خوشبختی باشیم ..ولی تو نخواستی..

اتومبیلشان کنار بزرگراه اتومبیلی توقف کرده بود. زن که پشت فرمان نشسته بود اشک می ریخت و دکتر با بغض به کوههای خفته در ابرهای تیره خیره شده بود.                                                                      

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 04 اسفند 1396 ساعت 01:38
  • اندازه قلم
modir

گروه فناوری اطلاعات جومی ارائه کننده ی خدمات جوملا اعم از قالب فارسی جوملا ، افزونه فارسی جوملا ، هاست ویژه جوملا و.....

وبگاه: www.joomi.ir/

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@