امین

امین

سه شعر از:

ری را عباسی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 20:06

سه شعر از ری را عباسی/...

 

صورت حساب

                                                                                

به آشپزخانه های جهان باخته ایم

کودکانی که مخلوط شده اند بین دسرهای شیرین

از شرق منهای غرب و غرب اضافه بر درآمد جنگ

صورت حساب هر خوراک به حساب دنیا نوشته می شود

با یک حسابِ سر انگشتی، شام های به خون تپیده چه نرخی دارد؟

شنیده ای کسی صدا بزند از پای اروپا:

آهای کودکِ مهاجر که پیراهنت از آب های منجمد زمین پاره تر است

چند دلار نفت به حساب پای افتاده ات بگذاریم؟

شاد باشید کودکان می خواهند بی حساب بشوند با خون تان

بالا یا پایین بروید مگر بی حساب می شوید از این دست از این پا؟

فردا کافی ست کودکان از درد بیداری بیدار بشوند

می دانند سور ِ بعد از سوریه

سرزمینی دیگر خوراکِ آشپزخانه ی بزرگ می شود

می ترسم به روزی ابرها دسته جمعی به بن بست برسند

                 ابرها می غرند

جهان به خورشید نیاز دارد

 ***

 

چترت را باز کن

 

با دیکتاتور به دنیا آمدم

مرگ تولدی بود به گردنم افتاد

حالا که همه به آزادی فکر می کنند

من به رهایی نمی رسم

این درد را باز کن

دری که به تولد باز می شود  هزار تویی است که مرا زیر پوتین هایش

حالا اگر همه به عدالت برسند

من به گیاهِ ِ در این گلدان هم نمی رسم

باران اگر خانه ای دارد  من به چتر هم نمی رسم

 

 ***                            

 می سازم  

                                

 میان جمعییتی

می خوابد چشم هایم

اعتراف می کنم شکست خورده ام میان خواب دیدگان

چشم ها برای خواب دیدن به خواب می روند

جایی نمی روند شکسته ها را جمع کنند به روز ِ بیداری

از شکستن هر آینه چقدر دلم خنک می شود از زندگی

همین است

دلم خنک می شود که چیزی شبیه من شکسته می شود

مجرمی که هر روز ادعا می کند زندگی را دوباره می سازد

وطن را می سازد

زنبوریست به دام آینه افتاده است

ری را عباسی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:32

جنگ و صلح/...

 

 
‍ درونِ حسی  سرخ 
 بیرون که می زنند
یاد جنگ می افتم 
 یاد همه ی  اندامش 
 که رگانی بریده بود
بر گلوی حوا !
  دوباره تاریخ سراغم می آید
میرزای جنگلی
جنوب تشنه ی  بهمنشیر
 دختر همسایه ای حتی که دیگر نیست !
من  نمی خواهم 
یک لحظه جان دادنِ  کسی را ببینم
درست ساعت ِنمی دانم چند 
دستم را جایی جا گذاشتم 
وبعد 
یادم می آید
به گیس های دست خورده ای
تماما تنفرمی شوم 
و شما هنوز نیمی در جنگ
و صلحی که نمازش را همیشه قضا می خواند .
 
باید بیدار بود ه باشم 
تا از درد  دست دیگرم  را 
جایی جا نگذارم
حالا هم جنگ شروع می شود
باید از کودکی ات  خجالت بکشیم
که در جنگ بزرگ شد
و جوانی ات که در خواب   
جنگل های شمال را ندید
فقط من برایش  دایه دایه *می خواندم 
 وقت جنگ نبود 
توجنگ دوست نداشتی 
بخدا این صلح هم
 فاحشگی اش را نداشت
و آزادی 
پسر همسایه شده بود 
که در هیچ  خوابش راهی نداشتیم 
حالادیگر برای کسی دلتنگ نیستیم
 من فکر کنم
خوابمان دیگر  بهشتی ندارد
همه‌چیزش  جنگی ست
و تو فرض کن
از پشتِ  کلمه‌هایی کج  شده ای 
 دست  مرگ را می گیری
و  حرف می‌زنیم
تا انتهای خوابی که نداریم !
شاید 
دیوانه شده‌ باشم 
من اما کلاغ شده ام 
وتو با تمام زنانه گی ات
 به صلح 
هنوز فکر می کنی .

بادبادک

زینب فرجی

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:27

بادبادک

شعری از زینب فرجی/

 

جایی درمیان آسمانی کور و کر شده
 تو را به دام خویشتن انداختم
بعد با رویاهایی افتاده دربرهوتی دور دست
برای خودم کلاه خودی ساختم
باسپری که به وقت بارش
نیازمندی های روزمره ام را پوشش بدهد
تا هیچ گزندی به چشم ها
وسیب های کِرم خورده ی این دشت نرسد
مرا ببخش 
که تنهایی ام آنقدرعمیق نیست
که نفت درآن کشف شود
مرا به ماه ببر
وسیاهی های دربه در شده در هر نقطه از جهان را 
نشانم بده
شاید به قول صیاد
اینبار
همه شکوفه های این رودخانه گُل بدهند
با گردنبندی آویخته در گردن آرزوهامان
مرا به بزرگی آنکه دراین معبد
ستایش می کند
خدایش را‌‌
ببخش‌.
زندگی شاید
جعبه سیاه جادوگری باشد در سیرک،
درآنجا که شاعران 
ازوسط حلقه های آتش می پریدند
ودلقک هایی که روی طناب نازکی راه می رفتند
برای خنداندن تو
لااقل برای یک روز
جلوی آن همه دوربین‌.
خوشبختی را از رهگذری بپرسیم؟
که شاعرانگی هایش را به باد فنا داده
تا بادبادک کودکی اش را
چندصباحی باما هواکند.

پهلوان در زنجیر

قدرت دانشور

شنبه, 30 شهریور 1398 ساعت 19:19

داستان پهلوان در زنجیر/

 

لک لکی پاهای بلندش را به زیر شکم جمع کرده بود و در ارتفاع نه چندان بالایی پرواز می کرد به طوری که دیوارهای عظیم و باستانی قلعه فلک الافلاک در پس زمینه خود نمایی می کرد.پروازش را دنبال کردیم تا که به نزدیکی پل رسید و در آنجا در کنار یک بوته بلند حاشیه رود به آرامی فرود آمد.احمدی جلوتر از من به راه افتاد.باز خر و خر طوقه هایمان که با ترکه هدایتشان می کردیم،برخاست.

می خواستیم از کوچه انتهای محله باغ دختران که به پل ولیعهد می رسید،برگردیم که دیدیم در انتهای پل جمعیتی گرد آمده است.احمدی گفت:"فکر کنم پهلوانی دور گرفته است.بیا برویم ببینیم."

بی درنگ طوقه هایمان را در دست گرفتیم و رو به جمعیت دویدیم.

از شیب خاکی بالا کشیدیم تا رسیدیم به جمعیتی که در گوشه پل،حلقه ای بوجود آورده بود که در آن میان پهلوانی میدان داری می کرد.از لابلای جمعیت که بیشتر ایستاده تماشا می کردند رد شدیم.طوقه ها را روی زمین نهادیم و هر کداممان میان طوقه خود،نشستیم و مشتاق و هیجانزده به پهلوان خیره شدیم و سپس نگاهی به جمعیت که در سکوت،خیره به کار پهلوان بود.

گفتم:"به موقع آمدیم هنوز شروع نکرده"

پهلوانی بود بلند بالا و ورزیده با پوستی سبزه که دستمال یزدی بلندی دور سر بسته بود که دنباله آن از پس سرش آویزان بود.

جمعیت دم به دم زیاد می شد.

پهلوان در میان حلقه جمعیت چرخ می زد و گاه با بلندگوی دستی اش و گاه بدون آن ذکر می گفت و از راه رسم دیرینه اولیاء و جوانمردان می گفت.

روی زمین پیش پایش گلیم پاره ای بود و بقچه ای گشوده با صندوق چوبی رنگ و رفته ای و یک کتاب جلد چرمی فرسوده با قطع کوچک و یک کاسه طلایی که یک پنجه طلایی از کف آن بیرون آمده بود که می گفتند نشانه پنج تن آل عباست...و مقداری زنجیر با ضخامت های متفاوت و وزنه های گرد و بزرگ و میل هایی که هر کدام به کنده بزرگی می مانست و صفحه ای آهنی به کف آنها پرچ شده بود و خرت و پرت های دیگر.

یادم آمد یکروز که من و احمدی در پامنار کار پهلوان دیگری را می دیدیم در آخر کار که جمعیت پراکنده شد ما ماندیم پیش پهلوان.او از ما خواست کمکش کنیم چیزهایش را جمع کند.ما با میل پذیرفتیم.احمدی با شوخی و خنده می خواست یکی از آن وزنه های گرد را بلند کند ،نتوانست .جز آنکه آنرا جابجا کرد.او یکسال کوچکتر از من بود.من فکر می کردم می توانم بلندش کنم اما کار من هم راه به جایی نبرد.

پهلوان ،هر بار ذکرش را قطع می کرد و از جمعیت می خواست که برای سلامتی خودشان و شفای بیماران پولی در کاسه طلایی بگذارند.ما در بهر هیکلش بودیم.برایمان مهم بود که پهلوان زورمندی باشد که بعد درباره اش برای بچه های محل تعریف کنیم.

احمدی رو به من کرد و گفت:" خالکوبی گرده اش را ببین!خالکوبی گرده اش را ببین!."

:زنی بود با موهای افشان و ابروهای وسمه کشیده و لبان برگشته که جامی را کف دست پیش آورده بود و مستانه و غمزده ما را می نگریست.با چم و خم شدن پهلوان گویی جان می گرفت.

پهلوان آنقدر دور گرفت و چرخ زد که حوصله ما بچه ها را که لابلای جمعیت پراکنده بودند، سر می برد. شاید هم حوصله بزرگترها را.

پهلوان همانطور که میدان داری می کرد کاسه را به طرف احمدی گرفت و دست بر شانه او نهاد و با همان حال آواز گفت:"حالا این پسر خوب برای ما کاسه گردانی می کند"

ما هم که از این کارها زیاد دیده بودیم.احمدی با شوق پرید وسط و کاسه را از پهلوان گرفت کاسه را در میان جمعیت گرداند تا در آن پول بیندازند.

جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بود.بیشتر جوان بودند و از آنهم بیشتر بچه ها...که سرشان درد می کرد برای کار درویش ها و پهلوان ها... بعضی بزرگترها با پاکت های خوراکی و نان های سنگکی که روی دست گرفته بودند،دقایقی به نظاره می ماندند و سپس با عجله می رفتند.

پیرزنی را دیدم که چادرش را دور سر و کمرش بسته بود.به نظرم از سر بیکاری شاید هم از بیچارگی و بی سر پناهی آنجا بود و به کار پهلوان با نگرانی و حوصله می نگریست.او تنها زن این جمعیت بود.هیچوقت ندیده بودم زنی چنین جاهایی باشد.

پسری را نشان احمدی دادم که سر و رویش از لابلای پاهای چند مرد بیرون آمده بود اما تنه اش اصلا معلوم نبود اما همانطور بی خیال و کنجکاو می نگریست.

حالا دیگر پهلوان می دانست که دو سه قران ته جیب جمعیت را با هر ورد و اوراد و صلواتی خالی کرده است.ما هم گاهی با گفتن "بش باد" با او همراهی می کردیم تا اینکه شروع کرد به یا علی مدد گفتن و شروع کارش.

پهلوان با هر دست حلقه یکی از وزنه های گرد را گرفت و روی دست ها برد سپس هر دو را همزمان به هوا انداخت و در بازگشت گرفت.بار دوم وزنه های گرد و سنگین را به هوا انداخت و پیش از آنکه فرود آیند چرخی به دور خود زد

و ایستاد و وزنه ها رادر هوا گرفت و بعد از مکثی طولانی اینبار همین کار را پیاپی با سرعت عمل انجام داد و هر بار با قدرت و مهارت آنها را در هوا می گرفت...و بارک الله و احسن بود که از بعضی افراد بزرگسال به گوش می رسید.

این بار پهلوان میل ها را که چون دو کنده تنومند درختی بودند که صفحه های گرد و ضخیمی به ته آنها پرچ شده بود روی دست هایش بالا برد و چون پهلوان پشت به ما بود می دیدیم هر بار که میل های عظیم را یک به یک دور سرش می چرخاند امواج عضلات بازو و شانه ها و کتفش به رقص در می آمدند و زن افسونگر نقش بسته بر گرده اش جان می گرفت و ابرو و لب ها و دست و جام همراهش به حرکت در می آمدند....

این بار هورا از بچه ها برخاست و احسن و بارک الله بود که نثارش شد.

 پهلوان ما اینبار چند قلوه سنگ را یکی یکی روی وزنه های آهنی خود قرار داد و با دستمال یزدی یی که به دور دست پیچانده بود،هر بار با یک ضربه پرقدرت مشت،قلوه سنگ ها را به دو نیم می کرد.

بار دیگر از دو جوان خواست تخته سنگ بزرگی را روی شکمش قرار دهند و با پتک تخته سنگ روی شکمش را بشکنند.

آخرین کار پهلوان پاره کردن زنجیر بود.

پهلوان چند دور زد و سپس یکی از زنجیر هایی که کلفتی کمتری داشت را برداشت.از دو جوان خواست که در بستن زنجیرها کمکش کنند.آنها زنجیر بلند را دو دور به دور بازوان و بالا تنه او محکم بستند و قلاب زنجیر را که ضخیمتر بود به یکی از حلقه های زنجیر انداختند.اکنون پهلوان ما در محاصره زنجیر بود.

با زنجیر بسته به دور خود،چرخی در میان حلقه جمعیت زد و با صدای بلند گفت:یا قمر بنی هاشم.

جمعیت ساکت بود و خیره.

 سر و تنه را پایین آورد و با همه توان زور آورد و دوباره سر را بالا گرفت با صدای خفه ای گفت:یا علی مدد.

لحظاتی گذشت و به یکباره زنجیر پاره شد و پهلوان از حلقه های زنجیر جست.صدای آفرین، مرحبا از جمعیت برخاست.

این بار پهلوان می خواست کار سخت تر را به آخر برساند...یعنی پاره کردن زنجیر کلفت تر!

آدم بزرگها،که بعضی شان چیزهایی با خود داشتند در این وقت ظهر پاییزی بین ماندن و رفتن مردد بودند که بمانند و ببینند کار پهلوان به کجا می کشد یا بگذارند و بروند...بعضی از جمعیت جدا شدند و بعضی وسوسه دنبال کردن کار پهلوان،آنها را نگه داشت.

اما من و رفیقم و شاید بچه های دیگر در این حلقه جمعیت فارغ بودیم و کنجکاو.

زنجیر کلفت تر به همان طریق دور قبل به دور بازوان و بالا تنه او دوباره بسته شد و قلاب آنرا به سختی به یکی از حلقه ها،آنطور که پهلوان می خواست ، انداختند.

پهلوان در زنجیر یک دور در میان جمعیت حلقه زده به دور خود چرخید ، ایستاد و لحظاتی تمرکز کرد و دوباره ذکر گرفت طوری بود که دهانش کف کرده بود و دندانهای درشت و محکمش ، تا ته حلقش دیده می شد. و لحظه ای که از کنار ما گذشت متوجه چیزی شدم که تا آن لحظه متوجه نبودم که روی بازوی راست و ستبر پهلوان جایی کنار زنجیر که به دور تنه و بازوی او بسته بود،خالکوبی نوشته شده بود که نتواستم آنرا بخوانم چرا که پهلوان به ندرت یکجا بند می شد و من هم نتوانستم با چهار کلاس سوادم آنرا به سرعت بخوانم.

پهلوان در آرامش و تمرکز سر و تنه را کاملا خم کرد موهای بلندش آویخته شد و به یکباره سر راست کرد و فشار آورد...رگ های گردنش مثل مار خزیدند و چشمانش از حدقه جستند،نعره بر کشید. ...جمعیت در سکوت فرو رفته بود.

لحظه ها گذشت...گذشت...اما هیچ اتفاقی نیفتاد...پهلوان آرام گرفته بود اما اندکی سرخ شد،بیشتر عرق بر پیشانی اش ظاهر شد اما گویی می دانست این مثل همه آن زنجیر پاره کردن های دیگر در میدان و میدان های دیگر است.

حتما بارها برایش پیش آمده است که با یکبار،زنجیر پاره نشده است؛مدد خواسته و در بار دوم و چه بسا بار سوم زنجیر را پاره کرده است.آرام و مطمئن دور بر داشت. ..نفسی تازه کرد. روبه آسمان ایستاد...دمی به بالا خیره شد.برگشت به جمعیت.

کسی در میان جمعیت داش مشتیانه گفت:"خدا قوت"

پهلوان ما رفت و درست در وسط جمعیت ایستاد.نفسی بر آورد و فرو داد.سرخماند و تن فرو آورد و کمی سر را بالا آورد به یکباره فشار آورد....مارها خزیدند.دو خورشید جوشیدند.

لحظه گذشت...لحظه ها گذشت...اما،اما خبری نشد.نه !زنجیر پاره نشد.

لحظاتی در سکوت گذشت.پهلوان ،پهلوان مغرور ما با پاهای استوار و اندکی لرزان شروع به دور برداشتن دوباره کرد.گویی داشت با خودش مبارزه می کرد.او گویی داشت جلو ی چیزی را از درون خودش می گرفت که به نطر سخت تر از پاره کردن این زنجیرها بود و ما نمی دیدیم.بهمین خاطر زمانی که از بر من گذشت احساس کردم کمی،فقط کمی ران هایش می لرزد.کاش اشتباه کرده باشم.

نگرانی را هم در چهره پیرزن عجیب و غریب که اکنون روی دو زانو نشسته بود می دیدم..

احمدی گفت:نمی تواند زنجیر پاره کند...خیط می شود...الانه که جمعیت هوواش کنند...

پهلوان به سکوت خود مهلت نداد.نفس عمیقی برآورد .عرق پیشانی اش به روی پلک هایش سرازیر شده بود.از جوانی خواست با دستمال یزدی خودش که از جیب شلوارش بیرون زده بود،عرق پیشانی اش را پاک کند تا به چشمانش نریزد. آفتاب پاییزی گویی بی رحم تر می سوزاند.من هم گرمم شده بود.دست بر گردنم کشیدم خیس بود.آیا از آفتاب بود!؟

یکی که سبیل های پرپشت و کلفتی داشت و کلاه مخملی به سر و کت خود را روی دست انداخته بود با صدای رسا در میان جمعیت رو به پهلوان ما گفت:"مشتی مثل اینکه واموندی "...یکی دیگر هم در تایید حرف او گفت:آره .درمونده.

پهلوان اگر شنید یا خود را به نشنیدن زد ،نمی دانم.اما گویی اصلا اینجا نبود، شاید داشت با این باور می جنگید که "نمی تواند".

باز پهلوان این بار درست در وسط حلقه جمعیت ایستاد.یک زانو را بر زمین نهاد و در کمال سکوت و بدور از پچپچ جمعیت سر خم کرد،سینه را تا روی زانوی دیگر خود خم کرد و لحظاتی همچنان ماند.براستی هیبتی داشت این پهلوان در زنجیر!.

هوا را در ریه هایش جمع کرد و چون نعره حیوانی وحشی سر بر آورد. ..مارها به سرعت خزیدند....دو خورشید جوشیدند،جوشیدند...چشمه های عرق به راه افتاد...و پهلوان دیگر خود نبود.به قعر آسمان خیره مانده بود،سراپا در زنجیر می لرزید،می لرزید....

دمی گذشت...دم ها گذشت.اما زنجیر....اما حلقه ها...اما کسی از این دایره بیرون نجست.

 جمعیت از سکوت سر برآورد.پچپچه ها به اصواتی بلند مبدل شد.

کسی گفت:این هم از بار سوم!

یکی هم با صدای لاتی،گویی آب یخی از سرمای زمستان را بر گرمای سوزان جمعیت خالی کرد و با دهن کجی گفت:عمو جمع کن گرفتی ما را....و از جمعیت جدا شد و رفت.

دیگری با فیتکی که زد گفت:پهلوان پنبه را باش...مجبوری!

یکی دیگر در حالی که دور می شد گفت: خوب شد که حراممان نکرد.عده ای نیز به حمایت پهلوان در آمدند و از قدرت فوق العاده پهلوان ستایش ها کردند.

یک لحظه چشمم به پیرزن افتاد با نگاهی عجیب و تلخ چشم در میان جمعیت می چرخاند گویا می خواست چون عقابی روی آنها بپرد اما همانطور ساکت و تلخ می نگریست.

فضای ملتهبی بود.

بچه ها هم بی علت و با علت می خندیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند.

پهلوان ما مانده بود با سر فرو افکنده و در فکر، بطوری که از جایش نمی جنبید و اگر هم حرفی با آن جماعت داشت ترجیح داد که خاموش بماند.بیشتر جمعیت در کمتر از دوسه دقیقه پراکنده شد.بعضی بچه ها یکسر سوت می زدند و سر به دنبال یکدیگر می نهادند.یکی از آنها از روی گلیم پاره دوید پایش به صندوقچه و کتاب کهنه گرفت و آنها را پرت کرد به طوری که در صندوق گشوده شد و سکه ها و اسکناس ها روی گلیم پاره پخش شدند و به زیر پاها غلتیدند.

پهلوان کمر راست کرد و از دو سه نفر خواست که زنجیر را از تنش باز کنند.آنها با انبر دستی که پهلوان داشت با زنجیر ور رفتند اما زنجیر بدجور در تن او فرو رفته بود و گویی به هیچ طریقی قلاب آن از حلقه جدا نمی شد.سر قلاب رو به گوشت و تن پهلوان بود و چنان در سینه اش جا کرده بود که پهلوان هر طور هم که خود را جمع می کرد و دندان بر روی جگر می گذاشت تا نیشگون انبردست را بر تنش نادیده بگیرد،اما باز قلاب از حلقه جدا نمی شد.

 مثل اینکه تا حالا پهلوان را خوب ننگریسته بودم.آنچنان بالا تنه اش در زنجیر فشرده شده بود که زنجیر در گوشت تنش مدفون بود.

یکی بهش گفت:بهتره بری جوشکاری یا مکانیکی یی تا زنجیر را باز کنند.پهلوان نمی خواست بپذیرد اما چاره ای هم نداشت.

حالا دیگر از دنیای پهلوانی، جمعیت و درگیری با خود بیرون آمده بود و به آن دو سه نفر راهنمایی می داد که این کار یا آن کار را بکنند تا زنجیر باز شود اما نمی شد که نمی شد.

نزدیک به نیم ساعتی بود که همینطور می گذشت.

جمعیت دیگر به بیست نفر هم نمی رسید.جز من و احمدی و چند مرد و پیرزن که با دقت چیزهای بهم ریخته پهلوان را گرد می آورد و بچه هایی چند که دور و بر می پلکیدند؛دیگر کسی نمانده بود.

پهلوان در زنجیر خسته شده بود و نفس زدن برایش مشکل شده بود.دیگر آن هیبت را نداشت عاجز می نمود و درمانده.موهایش نیز آن زیبایی را نداشت.از بس عرق کرده بود وارفته بود.

وانت باری از سر دیگر پل می آمد.آنرا نگه داشتند.طی قراری که با راننده گذاشتند قرار بود پهلوان را به یک جوشکاری سر جاده شمشیر آباد ببرد.

چیز های پهلوان را در عقب وانت بار گذاشتیم.کاسه طلایی را احمدی برداشت من هم کتاب کهنه جلد چرم را و دیگران هم هر کدام چیزی در عقب وانت بار گذاشتند.

من و احمدی و دیگران تا جلو ی در ماشین پهلوان را همراهی کردیم.پهلوان دردمند و فرسوده به زحمت در جلو ی ماشین خود را جا داد و در کنار راننده نشست.یکباره یادم آمد که ساعتی پیش بود که کنجکاو بودم که روی بازوی پهلوان چه خالکوبی شده است.حالا بازوی راست پهلوان جلو ی چشمم بود و کمی پایینتر  از جایی که زنجیر به او پیچیده شده است؛ نوشته شده بود:"این نیز بگذرد". پیش خود زمزمه اش کردم اما هیچ از آن سر در نیاوردم.

راننده به ماشین گاز داد و پهلوان را با خودش برد.پیرزن و احمدی و دو سه مرد و من، باقیمانده از جمعیتی بودیم که ماشین را نظاره می کردیم تا اینکه به میدان مجسمه شاه و دو شیر ترسناک جلو ی پایش رسید و آنها را دور زد و از نظر ناپدید شد.

من و احمدی هم احساس کردیم ؛خسته ایم.چون طوقه ها را به گردن انداختیم و براه افتادیم.

 

در برابر باد

سایه باقری

جمعه, 29 شهریور 1398 ساعت 23:04

 

دوشعر از سایه باقری

 

یک

رها نمی‌شوم از حروف
برگشته‌ام به دندان قروچه‌های کودکی‌ام
در بمب و باروت
و به الفبای چوبی در  به وقت گریختن 
می‌افتادم و دوباره بلند 
بلند می‌گفتم 
جنگ از جانِ ما چه می‌خواهد
می‌افتادم و دوباره بلند
بلند می‌گفتم "مرگ بر"
می‌افتادم و دوباره بلند
با زانوهای خراشیده
حالا زنی چهل ساله‌ام در صلح
با انگشتانی نیمه جویده و
 سه دندان افتاده از صورت
در دهانی بازمانده 
بخندم؟
از کدام دهان؟
دهانی که به حرف نمی‌آید؟
به اعتراف نیامدم
که پوست از کرگدنم بردارید
پوستِ از کرگدنم
میراثِ سال بلواست
پناه ببرم به زیر پوست
در ناحیه ای از صورت
که به حرف نمی‌آید
به حرف نمی‌آیم از این پوست
رسیده‌ام به گوشت صورتی رنگ بدقلقم
زیر دنده ها
چقدر پوست بتراشم از این تن
که برسم به استخوان بی حرف
.. برسم به زنی که شب از ارتفاع می‌ترسد و
روز از لهجه‌ی مادرزادش کنار نمی‌رود
پرده را کنار می‌زنم
می‌رسم به دهان ملتهب زن در تخت
که طعم توت می‌دهد
به وقت بوسه
پناه می‌برم به لکنت کلمات
در صدای زن 
به هجای بلند کشیده در خون 
من حروف غلیظ نگفته‌ام 
که به اعتراف نمی‌آیم... .
 
 
دو
 
زن
ایستاده در برابر باد
با دو مردمکِ لرزان در چشم
هو که می‌کشد  گلوش کشیده می‌شود
در هیئت هوا
و لبهاش
به شکل بوسه‌ای بالغ
هوای بلعیده را
بر‌ می‌گرداند به جدار پنجره 
و جریانی سرخ 
در شیشه شکل می‌گیرد
باد که هو می‌کشد
از هیبت صداش 
زن
از حاشیه‌ی پیراهنش پرت می‌شود
و لبهاش 
جمع می‌شود
به شکل بوسه‌ای بالغ
باد که هو می‌کشد
جریانی سرخ 
از شیشه می‌ریزد...
 

نظریه ادبی مطالعه ناتوانی و معلولیت /حلقه های نقد ادبی در قرن بیست و یکم

سعید جهان پولاد

جمعه, 29 شهریور 1398 ساعت 22:36

نقد ادبی جسمی گرایی

 

درک و شناخت ناتوانی و معلولیت ، بعنوان بخشی از هویت هر فرد ، نژاد ، سطح فرهنگی و کلاس فردی ، ملیت ، قومیت ، زبان و جنسیت ، ورزیده گی بدن  و غیر ورزیده گی ، تمایلات جنسی و ... بسیار مهم و ضروری است ، به دلیل نگرانی فرد از بدن و تجسم و جسمیت ورزیده گی و غیر ، رنگ ، نژاد ، کوتاهی و بلندی قد ، چهره ، و زیباشناختی اندامها و سطوح شناخت از کارآمدی و ..مطالعات ناتوانی و توانای گرایی نیز از دیگر مکاتب و نظریه های انتقادی حساسی است که سعی در پژوهش های  تاریخی ، جامعه شناختی ، زیباشناختی ، ادبی ، فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ..از مطالعات فیمنیستی و جنسیت گرایی برآمده ، مطالعات ناتوانی از جمله ناتوانی و درک بدن در زمینه های سیاسی ، زیباشناختی ، اخلاقی و فرهنگی را در بین دیگر نحله های فکری و انتقادی به بازتولید جریان انتقادی متاخر از جنسیت گرای ، به عنوان مطالعه انتقادی ناتوانی و معلولیت میداند ، نظریه ادبی مطالعه ناتوانی در ادبیات ، برای درک بیشتر چگونگی تغییر بازنمایی از معلولیت و جسم و بدن "عادی" و "متوسط" در طول تاریخ است، در واقع این نظریه انتقادی و مطالعاتی برآن است که هر دو نحله جسمی گرایی و ناتوانی را در محدوده و بزنگاههای تاریخی ، جغرافیایی و فرهنگی تعریف کند ، دامنه این مطالعات به وضعیت پسا استعماری از نظامهای سیاسی نیز گسترش یافته و منتقدان جدی آن ، با سلسله پژوهش ها و دوره های آموزشی ، علمی و آکادمیک سعی در فرهنگسازی مبانی آن هستند ،مطالعات ادبی ناتوانی و معلولیت ، به بررسی تصاویر ، روایت ها ، توضیحات و شرح وضعیت مربوط به پرسوناژها ، شخصیت پردازی ها و روال مرسوم شخصیت پردازی از بدو روایت هر اثر ادبی که مربوط به ناتوانی و تعصب نسبت به افراد طرف درگیر با "ناتوان جسمی " و یا معلول که به "تواناگرایی"مصطلح است و راههای ارتباطی روایت و چینش روایی در سیر منطقی داستان با طرف ناتوان می پردازد ، تقابل جسمی و جنسیتی ، که از دیدگاه منتقدان این نظریه به یک مبارزه و مارتن توانمندی و یا ناتوانمندی در سیر داستان میرسد ، از این حیث در مطالعات ادبی با نظرگاه انتقادی معلولیت و ناتوانی می شود سایر قسمت ها و بخش های هویتی که در تاریخ گذشته طبقه بندی شده و یا "معلولیت طبقه بندی شده " سنتی را مورد مطالعه ادبی و زیباشناختی و فرم هایی که فرهنگ میانه و کل تاریخ گذشته و حال را غیرهنجاری میدانند به مطالعه و سنجش نقادانه در آورد ، مثلا " نابینایی " و "بینایی " در اسطوره ادیپیوس در روایت تاریخی و اسطوره ایی که در واقع این مطالعه "ناتوانی " که غالبا چیزهایی را خارج از دنیای "عادی" و "طبیعی"نشان میدهد این امر ، ما را به یک وضعیت مهم برای بررسی انتقادی ادبی سوق میدهد .

 

الگوی اجتماعی ناتوانی

جسمی  در تقابل با ناتوانی اجتماعی

این نظریه  ،  رویکردی برای مطالعات معلولیت ، مدل و الگوی اجتماعی آن هست، نظریه انتقادی که بین "نقص عضو" و "ناتوانی " مرزی قاۓل هست و آنرا در حد یک بحران و اختلال قرار داده ، که سرآغاز محدودیت و کنترل جسمی و بدنی در اجتماع تلقی می شود ، که تاریخ  و فرهنگ جامعه در گذشته چه بسا  معلول را به  دوری و"طرد از اجتماع"نیز می کشانده و عنصر "حذف و یا طرد "از اجتماع که رد و سابقه ی تاریخی آن نیز در نزد اقوام بدوی و جوامع در حال رشد نیز مشهود هست ، و در جوامع مترقی نیز همین مفاهیم به طور مثال  "کم بینایی " و "ناتوانی دید" و "نابینایی " بر فرضی چنین استوار است که یک "بدن" دچار نقص و کمبود و دچار اختلال است و از یک "بدن عادی " و "بدن متوسط" دون پایه تر و این طرز تلقی تقلیل گرایانه باعث طرد و حذف جسمی و فیزیکی از کنش ها و فعل و انفعالات اجتماعی و حرفه و کار ، کنار گذاشته می شوند ،

تام شکسپیر جامعه شناس و نظریه پرداز "ناتوانی و معلولیت" ، باور دارد که مطالعات ادبی و فرهنگی میتواند الگوی اجتماعی برای ایجاد هویت گروهی و گسترش دانایی و فهم درست در موقعیت های مختلف زندگی را در مورد وضعیت ناتوانی و معلولیت و ترویج فعالیت گرایی و سطح کنشگری این گروه را تقویت و نهادینه کند او بین اختلالات جسمی و ناتوانی اجتماعی تمایزهای بنیادینی قاۓل هست ، او اصرار دارد که نحوه درک و شناخت بدن بر اساس اصطلاحات ایده ها و روایات اجتماعی ساخته شده ، بنابراین "بدن" شبیه یک تکست و یا متن همیشه از نظرگاه اجتماعی کدگذاری و "برچسب نشانه ایی "خورده ، "شکسپیر" باوردارد و این خطوط ترسیمی مستقیم و همسوی جسم اجتماع و بدن و جسم ، غالبا از هم گسسته می شود ،

درمطالعات ادبی نظریه ناتوانی "معلولیت" بسیاری از منتقدان ادبی در مطالعات ناتوانی ، شیوه های قوت بخشی رمان و سایر فضاهای عمومی و سیر حوادث را در مورد مفاهیم مربوط به "افراد عادی و متوسط" مورد بررسی قرار میدهد ، مثلا لونارد دیویس ، درمورد بافت تاریخی و سیر تحول اصطلاح "شخصیت عادی" "افراد عادی و متوسط" مطالعات انتقادی خود را معطوف به استفاده مدرن از این کلمه "عادی و متوسط" با ظهور آن در آثار ادبی نوشته شده در قرن نوزدهم و آمار و بقایای کارکرد این اصطلاح در نوشتارهای ادبی مورد کنکاش قرار میدهد در آن زمان استفاده از اصطلاح و ایده "مرد متوسط یا مرد عادی" برای گفتمان های ملی اهمیت ویژه ایی یافته بودبرای دیویس یک بدن معمولی دروافع یک تۓوری یا یک ایده است که بر اساس "مرد متوسط"تبیین می شود ، مفهومی که در نهایت تفاوت های آشکار و سخت بین افراد جامعه را شامل می شود ، دیویس می گوید ، در اثر ادبی ، ساختارهایی که روی آن رمان استوار است ، هنجاری ایدۓولوژیکی به بار می آورد که بر کیفیت جهانی شخصیت اصلی تکیه دارد ، که هنجاری بودن آنرا به ما القا می نماید تا با او ارتباط برقرار نمایم بنابراین "عادی بودن" در متون ادبی این امکان را به فرد میدهد که تقریبا هنگام مطالعه هر اثر ادبی ، از مطالعه انتقادی نظریه ناتوانی بهره ببریم تا درک و دریافتی از بدن و فعالیت های بدنی او و نیز تاثیرات و تاثرات بدنی و رفتاری او نسبت به دیگر افراد و سیر حوادث داستانی را با این نگره به سنجش بگیریم ، در همین راستا "گارلند تامسون " از اصطلاح "هنجار" برای توصیف کسانی که با  "انگ و ننگ ناتوانی " نشانه گذاری نشده اند ، استفاده میکند و "معلولیت و ناتوانی" را بعنوان گفتمان اقلیت "نه از حیث پزشکی " بلکه بعنوان هنجار بدنی مورد کنکاش قرار میدهد او گسترش این ایده را در سیاست ، در بلاغت ، در ادبیات و سایر زمینه های گفتمانی برجسته میکند مثلا پاک کردن اختلافات فرهنگی و جسمی در گفتمان های رایج سده های میانی که در آثار برجسته ادبی نمود بیشتری داشته و این اصطلاح را با واژگان مترادف دیگری استفاده میکردند

 

 

 

برجستگی روایت ناتوانی بدن

اندام مصنوعی

پروتز ، جراحی اندام

 

روایت و برجستگی ناتوانی و تواناگرایی بدن در آثار ادبی و خصوصا رمان با هم ارتباط تنگاتنگی دارند ، نظریه پردازان این مقولات شارون اسنایدر و دیوید میچل ، مطالعات وسیعی درباره شخصیت ها و قهرمانان و ضد قهرمانان داستانی معلول و عادی داشته اند ، آنان به این نتیجه رسیده اند که اصطلاحا "کنش های عصبی و روانی " در سیر حوادث داستانی دارند ، روایت های ادبی بخاطر قدرت بازنمایی و پتانسیل مختل کننده و بینش تحلیلی گزینه های معناداری در جهت سنجش مطالعات بدنی و نظریه ناتوانی در خود دارند ، به گفته  میچل و اسنایدر ، فربه ایی و مواد انرژی زایی روایت در خود  شخصیت ها محوری و متمرکز، بر خلاف دسته ایی از شخصیت های حاشیه ایی ، افراد معلول و ناتوان جسمی را غالبا در صدر نمایندگی از بخشهای از وجوه هویتی و بدنی خود ترسیم میکنند ،  مثلا پای چوبی یک ناخدا در داستان ، راجب وسواس روانی و تقابلها ی فیزیکی و روانی  او با نهنگ ، نقاط برجسته ایی از سیر حوادث و رفتارها و اعمال او نسبت به دیگران را ترغیب و جان می بخشد ،  یا مثلا در اسطوره رکسسوفکلس نداشتن یک پا و محروم بودنش و یا در روایت ادیپیوس ، کوری و نابینایی نهایی او ، چه میزان ناتوانی و مطالعات روانشناختی این ناتوانی در سرنوشت استعاره ایی آنان سهیم بوده و شخصیت ها و حوادثی را از ریتم عادی به ریتم تند و پرکشش و جذبه ، تلخ و شیرین و اخلاقی و غیر اخلاقی کشانده ،  در این مطالعات دو منتقد نظر دارند که "ناتوانی" و "معلولیت " تا چه پایه توانسته  بعنوان وسیله و ابزاری برای توصیف یا استعاره ایی قابل تعمیم مورد استفاده قرار گیرد ، اما همچنان نتولنسته  بعنوان دیدگاهی پیچیده از ناتوانی توسعه بیابد ، اگرچه از ناتوانی برای نشانه گذاری شخصیت ها بعنوان "افرادی ویژه و منحصر به فرد "استفاده کند اما نتوانسته دیدگاه معلولیت را گسترش دهد ، در واقع منتقدان در پی اثبات این مهم هستند که قوت ها و کاستی های هنر داستانویسی و شخصیت پردازی آنان را نیز به سنجش در آورند ،  آنان معتقدند که اگر یک اثر برجسته توانسته از ناتوانی و معلولیت عنصری نمادین و استعاره بسازد و از آن برخوردار باشد اغلب نویسندگانش بعنوان نمادی برای مقایسه بین ناتوانی و توانایی برآمده اند و کمتر به روابط و دیدگاههای پیچیده معلولیت از مناظر دیگر دست یافته اند و بسیار آثار برجسته دیگر داستانی توانسته اند دیدگاههای پیچیده شناخت ناتوانی را در سیر حوادث و تقابل و تمایز شخصیت ها بررسی و بازنمایی کنند، و نویسندگان دیگری در نهایت به داوری اخلاقی بین شخصیت های محوری با شخصیت های دیگر این دیدگاه را کاهش دهند ،

نظریه ادبی مطالعه ناتوانی و بدن در روزگار معاصر و سیر تحول و تکوین خود در دوره اخیر ، در واقع بدنبال طرح پرسشها و پاسخ هایی از بطن آثار برجسته ادبی برآمده ، پرسشهایی که میتوان به آن اندیشید و درباره آنان تامل و پژوهش کرد ، پرسشهپرسشهایی از قبیل

1 چگونه ناتوانی و معلولیت در ادبیات بازنمایی می شود ؟

2 شخصیت ها و یا بدن های عادی و متوسط چگونه ساخته شوند

3 چگونه بدن های عادی در داستان شکل تقویت شده خود را در طول حوادث و سرگذشت ها گسترش میدهد ؟

4آیا ناتوانی یک کاتالیزور در روایت هست ؟

5 آیا شخصیت های دارای ناتوانی و معلولیت از نظر جنسیتی و تمایلات جنسیتی با دیگران متفاوت هستند ؟

6 ناتوانی بدنی در جنسیت ها چگونه تولید و شناخته می شود ؟

7 از چه جهاتی ناتوانی بدنی در یک اثر قابل بررسی است مثلا جنسیت ، نژاد ، ملیت ، طبقه ، سطح فرهنگی ،

8 و آیا این روایت ها توانسته دیدگاهها و روش هایی را برای دریافت و شناخت ما از بدن و جسم گرایی و تعاریف گذشته تا به حال ، برای انسان و زندگی اجتماعی او تعریفی بدست دهد که منجر به تعاریفی تازه تر و بروزتر باشد ؟

9 و آیا نقش فناوری "پروتز اندام مصنوعی " با "بدن و فعالیت ها " و بستر سازی فرهنگی و اجتماعی آن و روشهای ارتباطی آنان چگونه صورت گرفته 

و پرسشهای دیگری از دید گاههای سیاسی ، علمی ، پزشکی ، جامعه شناختی ، رروانشناختی و اقتصادی و ....که در این مقالنمی گنجد نگارنده امیدوار است با تالیف و ترجمه و انتشار این مقاله در حوزه جنبش انتقادی و مطالعات نظریه ادبی در ایران ، نظر منتقدان و پژوهشگران و مخاطبان را به این رویکردهای متاخر در حوزه نقد ادبی جلب کند تا آثار برجسته ادبی ایران را مورد مطالعه علمی و سنجشی قرار دهند

 

 

 

آدم های معصوم اول صبح

اکبر قناعت زاده

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:54

دوشعر از اکبر قناعت زاده...

 

1/

خیالت راحت باشد دلبرم

تو را جا نمی گذارم

یک کافه - یک خیابان

یک شامِ رمانتیکِ دونفره

میدانی رفیق

ویکتوریا هم عاشق است هم عاقل

زیرِ دریا کسره نمی گذارد

موهایش را دُمِ اسپی می بندد

میدهد دستِ باد

و اصلن قرار نیست بداند

اسپ حیوانِ عجیبی ست

همه چیزش را - چیزش را

در قماری یکطرفه

تاخت زده ویکتوریا

میگوید

عاشقِ کسانی باش که عاشقِ خودشانند

و به جایِ تشکر میگویند

دوستت دارم

فقط تنها عیب شان این ست

که زیرِ دریا کسره می گذارندو

دلشان برایِ تنهائی شان خیلی تنگ میشود

خیلی تنگ

سگ تو روحِ این کلمات

که هرشب هرشب

برای خودشان در بطنِ من

شادی رقصانی میکنند

و اِلّا اینکه تف کرده بودم

دندانم بود

***.

2/

به فکرهای نکرده فکر کرد

و ار تهِ دل خندید

یادش آمد

مداد رنگی هایش را

لایِ علف ها جا گذاشته

باز - از تهِ دل خندید

هلاکتم بوخودا

دیکلوفناکتم

لطفن مراقبِ خودت باش

فقط لبخند بزن و نفسِ عمیق بکش

قول میدهم ازین ببعد

فاصله ام را با هرچیزی که

از لبخندهای کمرنگِ معمولی

تا

آدمهای معصومِ اولِ صبح

 

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:29

غریق../

 

ای بصیرت متواضع من

درطبقه ی چندم چشم باز می کنی

به ارتفاع

به قد بلندی از کلماتم که

مدام آب می رونددرماهیت چشم

بیاویز مرا از بند رختی

تا تفاله ی کلمات را بخشکانم

در وعده های موعود

بگو چراماهیت اندوه متناقض است درآب

واسکله تقاضای بزرگی دارد

برای ترخیص

برای اجتناب از کفاره های مرطوب

در بلوغ اجناس

ای غریق

ای سرسپرده

پیش از احاطه شدن چیزی نشانم بده

که به تکامل تدریجی کلماتم نوک بزند

درچشم

بگوچگونه پشت به امواج بایستم

و به آبها بگویم که لایه های زیرین همیشه

شکل متخاصمی ندارند

از تو که شکل شکسته ای از

تکه های مرموز یک اتفاقی

مسیر افتادن را می دانی

می دانی مرگ با قایقی شکسته چه می کند

با تصور وارونه نشسته بر دیوار لنچ

سری تکان بده به عبور

به رفتن اسکله از  خیابانی که مسیر نمی شناسد

دغدغه ها ی نفوذی دارد در چراغ قرمز

بگو چرا

بوق های ممتد از خصائل امواج بلندتراست

تا چشم باز کنم به ارتفاع

به قد بلندی از کلمات که مدام آب می رود

القادرون البکاء

آنها که قادر بودنددر غلظت آبهایت گریستند

با سکانس های معلق

در سکانس های معلق

که هرچه عمیق می شویم

غریق می شویم

ای غریق ای سر سپرده

علامت بده به وزیدن

به باد بان هایی که معلق اند دراوضاع

به اسکله که بدهکار است به اجناس

به گم‌ که لابلای قرمزی ناپیداست

که پنهان را هرچه می کنم

هویدا می شود در خیابانی

 

شعر کوتاه

زهرا حیدری

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 19:12

1/

 

زیبایی دوام می آورد

و در حلقه های زمان می پیچد

نه با چرخش کوپرنیکی کانت

با یک «دوستت دارم »ساده که مرگ را به سخره می گیرد...

***

 2/

برای رسیدن به تو شعر لازم است 

برای گریختن از تو، شعر

کلمه ها پر از اکلیل های کوهی اند

و شفای ما در ماست ...

 

شنبه, 16 شهریور 1398 ساعت 18:30

اشتباهی//...

 

نگاهت

زنی داشت

گيسوانش شبي كه روى دار قالی بود صورتش دشت

كمي گنجشک ، پرستو ، كبوتر و چند كلاغ

تن پوشش

صدايش زلالی آب در كوزه ای زندانی دلش پر از قنات

من اما

با مانتويی مشكی

شالی كه نشان هيج جا نبود

و شناسنامه اى بدون جغرافى

تنها نگاه تو را می توانم بكشم

سيگاری تعارفت كنم

تا در پس پُکِ غليظ دود

اشتباهی او باشم .

 

صفحه1 از4

درباره ایرانشعر

 

وبسایت ادبی-هنری ایرانشعر با تکیه بر نگره‌ای نقد محور و اجتماعی بر آن است تا به شناسایی و سامان بخشی آن دسته حرکت های خلاقه ی شعری و ادبی بپردازد که در بطن ادبیات معاصر ایران در جریان‌اند.این وب‌سایت بر مبنای اخلاق نقد حرفه‌ای و حفظ حقوق اجتماعی شاعران و مولفان در عرصه‌ی نگارش و با هدف نشر آثار تولیدی شاعران جوان که از سطح قابل قبولی از شعریت و ادبیت برخوردار باشند و بدون توجه به هر نام و امضایی تشکیل شده، ضمن دوری از جریان های (مسلط شعر و ادبیات وابسته،جشنواره‌ای و رسمی)می‌خواهد تریبونی مستقل برای آثار مستقل و خلاقه ی شعر،داستان،نقد و نظریه‌ی ادبی باشد.افراد علاقه‌مند جهت همکاری با تحریریه می‌توانند رزومه‌ی حرفه‌ای خود را به آی دی های زیر در تلگرام ارسال نمایند:

Amynrjbyan1981@

ShimaQasemi@