چاپ کردن این صفحه

شعری از

رسول رضایی

پناهنده //

خورشید از زمزم زرد طلوع می کند

ای پناهنده در نت های کابینت

ای پناهنده در آرواره ای حزین

از کتف ها وُ بازوها وُ ناخن هایت به خانه برگشتم

بعد

در رمانی به احترام ونگوگ گوش هایم را بریدم

دست هام اما اما

"لرزم لرزانه" میخوانند

به وقت تنت

زنی هستی از دنده ی چپ

برخواسته از نفرت و رنج

کلمات را از تمام دندان هایت عبور می دادی

نسخه بر میداشتی از کلمات در مغز استخوانت

داد می زدی

و میان پراکندگی عصبیت

شکل کریستال میشکستم من     من     من

                                       من       من

شرابی مرد افکن می خواهم که مرا

از تک و تا

از پا

بیاندازد

در می چکد آب میشوم آ

در مِی

زوال خودش را می زند به زندگی

پناه می برم به سِرُم و سرنگ

قسم به کِبر کبریت

به فقر فقرات

تا گلویم پایین آمده بود مه

در دم پایی ات خزیده است ابر

خیره به ترک های گچ بری سقف!

لمیده بر مبل های وارفته!

به صداهای درونم گوش میدهم

عنقریب است

از شکاف قرنیز به درون رخنه کنند مورچه ها

عنقریب است

از شکاف دیوار بیرون بیاید مرده ای

به صداهای درونم گوش میدهم

(دست کم ترجیح من این است)

دعوت شده ام

به میهمانی اصوات گستاخ

آنجا که " آتشی درنیستان "سرد میشود

چسبانده بود به رادیو

سنگینی گوش هایم را

که پیشتر بریده شده بود

بیرون میریزد از گلوی پدرم مرغ سحر

ای "ط" مشروطه

ای "الف" استبداد

ای زخم برداشته صدات از خشخاش

ما گور عزیزانمان را گم کرده ایم

گور خودمان را

خورشید در زمزم سیاه غروب کرده است

اکنون

کنار کلمه ی "است" نشسته ام

گیس های کلمه ی "بود" را شانه میکنم

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 20 دی 1398 ساعت 18:28
  • اندازه قلم
modir

آخرین‌ها از modir

موارد مرتبط