چاپ کردن این صفحه

شعری از

"صالح بوعذار"

وادی


جاری

         شد

با ردای ابر و

کشکول هیچ

و ماه را ،

بر سینه ی آسمانم ،

سنجاق کرد

و سینه ریز ستاره را ،

طوق گردنم .

من اما ،

کور بودم کور

و عصاکش تنهایی ام

و سایه بر سایه ،

خواب خورشید را ،

می دیدم .

  

من کور بودم کور

چراغی در دستانم

و خلقی ،

           در پی ام

به وادی دریا رسیدم

حیرت علف بود و

ذوق تماشا

من اما،

کور بودم کور !

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 20 دی 1398 ساعت 19:48
  • اندازه قلم
modir

آخرین‌ها از modir