چاپ کردن این صفحه

شعری از : فاطمه احمدزادگان

آلاخون

آلاخون

 

 

باران ببافم به شانه های علف

به قیچی بِکَنم چارقدی ته نشین در گل

و عشق در دهان ما چنان

بشکند کلماتی به دندان

آنقدر له بکند به زل زدنم

که رختخواب خوابش

به پاشنه ی آب

بایستد

به گیاهان وعلف ها و بوته های فلفل

و بعد

شب بیاید عرق ریز

طوق گیسو در لب

سیگاری از منقل درآورد چپی چپی

بگیراند لای دوزنبق

بسوزاند

بعد آهسته در گوش ما بگوید زنبقیاااا

تو کجا هستی؟! هستی ما

آسمانیا؟

زمینیا؟

نمی بینیا ؟

چریکی گردن به رودی انداخته آواز

از اندام به لب کشیده ی ما گلو پر کند

سر در آواز جویی که به آب دهان

می‌زند چاقو

بعد باران را بکشاند به باراندن

تلی بیندازد به روی خال

دندان به سلاخی گردن

وانگشت شبکوری به تاب گیسو

می‌زند اتو

می‌زند اتو

پاییز بخشکد در پیراهن

بچسبد زل بزند

شب به خرطومی لای زوزه

در پوست مار

زیر انگشتش شهر بافته شده در خونم ببین!

که پرنده های عشق از کت وکولمان رفته بالا

مکنده ی جهان است   در سارافون

که دندان به گیسوی ما می‌زند

می‌زند اتو

مکنده ی جهان در زیر سارافون

صبح فرو در هوایش

انگشت از فرو کردن تحول برداشته

بعد بپرسیم :

اکتفا ؟!

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در چهارشنبه, 19 ارديبهشت 1397 ساعت 03:25
  • اندازه قلم
امین

آخرین‌ها از امین