چاپ کردن این صفحه

شعری از : راهبه خوشنود

پل معلق

پل معلق

 

هنوز هم می شود پاپتی این قصه را به خانه برد

جایی وسط یک جنگل

روی چند شاخه نشست

فکر کرد به نارنجی پاییز

درطلوع گرم یک گنجشک روی پل معلق

مردد

این را ابرها می دانند

معلق جسم لیزی ست

که تفسیر می کند

  قدم می زند

سُر می خورد ازشمع تا پل

خمپاره می شود در شبِ سرگردان

تاجسدی کبودی یش را پای دریا بشوید

با تیزی این چاقو دردستهاش

که دستها در ارتفاع معلقند

این سر روی سینه ی که باشد

معلق است

که بادها می آیند

وتکه های استخوان وبرگ ها را

برای شبِ عاشقانه ی پاریس

به صخره می کوبند

دستهایت را

روی انار این لباس که می چرخانی

معلق می شود کسی

که درموسم باران های فصلی به آب می دهد

چشم ها را

هنوز روی این پوست دوماهی معلق اند

و دریا گاهی جزیزه ایی را تف می کند

تا گوگرد به سبز این اتاق خوب بنشینند

باعطر چند برگ تنباکو

که خیسانده ام دردریاچه ایی شور

این چشمها را جدی نگیر

به وقت غروب چند پرنده نارنجی به این حوالی کوچ می کنند

و پاییز دراز می کشد روی دریا

کسی لای بوته ها پنهان نیست

و پل ها

از روی پل دره به دهانی مانندست که سیگاری را جویده باشد

وتلخی یش درغروب این جنگل پیداست

بهانه لازم نیست

غربتی که درسلام بود

بادهاراچرخاند

وگرنه بوی خیس شاخه ها معلقت می کرد

وگرنه چتر کنار صخره بود

دستمال زیر بالشت

و ماهی که سر می خورد ازسینه تا ناف

این شال را که بپوشم

به معشوقه ایی می مانم

که قرن ها پیش لای بوته ها پنهان بود

وشاید روی صخره ایی چشمهاش دریا را درمی نوردید

وشاید

وشاید

..‌...

راهبه خوشنود

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397 ساعت 16:03
  • اندازه قلم
modir

آخرین‌ها از modir