چاپ کردن این صفحه

شعری از ابوالفضل حسنی

ساعت

" ساعت "

 

 

سگت؛

شروع می کند به لابیدن!

حس می کنی؛

تمام خانه را جن گرفته است!

خروس هات

می خواندند

حس می کردی؛

صبح و سحر شده است!

شاید فرق؛

در تارهای صوتی این دو است!

یکی ترا سحرگاهی...

یکی وهمی می کند!

احساس می کنی؛

همزمان؛

آشپزخانه و دستشویی هستی...

یکی داری ظرفها را می شوری

یکی داری اتاق مادر را جارو می زنی

به خودت می آیی...

دوازده شبی!

دقیقن دوازده شبی...

نه خروس هات می خوانند

نه سگت می لابد

فقط ساعت است؛

بر دیواره زمان می کوبد...!

ابوالفضل حسنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 04 اسفند 1396 ساعت 00:06
  • اندازه قلم
modir

آخرین‌ها از modir